من


می نویسم چون می دونم یه روز از خوندنشون لذت می برم.


 



سرگذشت:

روز ازل قبل از اینکه از پیش خدا جدا بشم، بهم گفتن تو هم مسافری، باید یه سفر بری به دنیا. از 25 تیر 1368 منم به جمع این کاروانسرای شلوغ اضافه شدم. توی این کاروانسرای هر کی به هر کی، بین این همه مسافر از بین بهترین ها، یکی شد پدرم، یکی شد مادرم، یکی شد برادرم. زمستون 1392 توی اون بهمن کذایی وقتی داشتم تنها به راهم ادامه می دادم، یکی از مسافرا بهم گفت بیا بقیشو با هم بریم. از اون موقع خیلی از راه های سخت رو به کمک همسفرم دارم آسون میگذرونم. امیدواریم به معجزه خدا و امیدواریم به خوشبختی در کنارهم تا پایان سفر. کاش بعد از مسافرت موقع برگشتن به خونه، اون خدایی که رحمتش به غضبش پیشی داره ازمون راضی باشه و چمدونمون پر باشه از کارای رضایتبخش.



تجربه ها:

منو جدی نگیرید من خیلی بالا و پایین شدم تا رسیدم به اینجا. به اقتضای سن همه جور تجربه رو توی زندگیم داشتم. روزی با کله باد کرده و کتونی سفید جنب و جوش می کردم و قبلا هم حرصامو خوردم از ناملایمت ها. روزی به منزوی ترین موجود دنیا تبدیل شدم و فلسفه بودنم رو درک نکردم. الان فقط به جایی رسیدم که جدی نباشم. بله. یه روزی می رسه که آدم می شینه روی یه صندلی راک و می فهمه این همه جدی بودن اصلا لازم نبوده. می فهمه باید به رویاها ایمان داشت اونا خودشون راه رو بلدن.



تحصیلات:

کارشناسی تاریخ

کارشناسی ارشد باستان شناسی



علاقه مندی ها:

 کتاب

نوشتن

هنر

نجوم

فیلم



قسمت های «موجز» و «نگاتیو» نوشته های خودم هستن