ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
یه
دو روز از طرف دانشگاه رفته بودیم به یه شهری پی یللی تللی (استعاره از
فعالیت های دانشجویی)کلا اون جا رو آباد کردیم و برگشتیم الان احساس
خوبی داریم چون مملکت به آینده سازانی مثل ما واقعا افتخار می کنه. تو
هتلی مستقر شدیم که مثلا ۵ ستاره بود که یکی از ستاره هاشو من نابود کردم
یکیشو هم دوستم ژاله. ازش فقط سقف موند که اونم آوردیم پایین! سر جمع فکر
نکنم دیگه اون جا رو طویله هم حساب کنن!
۴۰ تا
بچه مثبت هم که با ما راهی کرده بودن تا عقلمون رو بیارن سرجاش، از راه به
در کردیم و الان خیلی خوشحالیم که هنوز یه بخاری ازمون بلند میشه.
آخی. الهی بمیرم واسه خانوم سوارآبادی بغدادی دارقوزآبادی و خانوم رضایی خانه خرابیان و آقای فانوس چرخان و آقای ارجمندیان بیژن پور رنجبر (کارکنان هتل!!)
القصه
وقتی اتاق رو از همین عزیزان تحویل گرفتیم هی بگرد و بجور دنبال کنترل
تلویزیون. پیداش نمی کردیم بیخیال شدیم. موقع تحویل دادن اتاق
خانوم سوارآبادی بغدادی دارقوزآبادی اومد گفت چرا کنترل تلویزیون نیست؟ ما
هم گفتیم از اول نبوده. باور کرد و از حقوق مستخدم بدبخت هتل که مسئولیت
نظافت اتاق رو داشت کم کرد. (خانوم سوارآبادی بغدادی دارقوزآبادی! تو که
اینقدر بی رحم نبودی؟! می خوای بگی بودی؟!)حالا فکر کن، آخر عمری و انگ
دزدی!!!! الان کی باورش میشه به ندا، همین ندا که اینجا نشسته بگن دزد؟!! ها؟
تا
خانوم سوارآبادی بغدادی دارقوزآبادی بیاد به آقای ارجمندیان بیژن پور
رنجبر ثابت کنه که دزدی کنترل کار ما نبوده و کارتای شناسایی ما رو بدن چه
چیزها که نشنیدیم!
من به ژاله: خاک تو سرمون کنترل اینقدر ارزش داشت که خودمونو آلوده کردیم به این کار پلید؟ من پشیمونم بیا برگردیم بذاریم سرجاش!
ژاله: ندا حالا که دستمون کج شده، حالا که انگ دزدی خورده بهمون، یبا حداقل سر اون ال سی دی رو بگیر، اینو بلند کنیم بی حساب شیم!
ژاله: ندا! دلم درد میکنه. نکنه تو خواب رفتم کنترل رو خوردم حالیم نیست؟!!
من: آرررره همینه. پاشو برو دست شویی درش بیار با آب و صابون تمیز بشورش بیار تا بیشتر از این بهمون تهمت نزدن!!
من: حاضرم پول کنترل رو حساب کنم ولی کیفمو نگردن! چون هرچی لواشک و آلوچه و دیش دیش و ترشک و اینا از کیفم می ریزن بیرون آبروم جلوی آقای ارجمندیان بیژن پور رنجبر میره. آخه از نگاهش خوندم قصد ازدواج داره با من! اونوقت دیگه باهام ازدواج نمی کنه!
ژاله: ندااااااا اون میزه بدجور چشمک میزنه. ورش داریم؟؟!!
من: ولم کن ژاله. صد دفعه بهت گفتم اون کنترل تلویزیونه بذار سرجاش. گفتی نه موبایله!
خلاصه
دیگه آماده شده بودیم بریم زندان که آقای ارجمندیان بیژن پور اومد
کارتامون رو داد و برگشتیم. ولی به جون شما نباشه به جون آقای ارجمندیان
بیژن پور موقع برگشت از هر ایست بازرسی ای که می گذشتیم با خودم میگفتم
الان میان کیفامونو می گردن! پلیس که می بینم دست و دلم می لرزه!
الان کی باورش میشه به ندا، همین ندا که اینجا نشسته بگن دزد؟!! ها؟ (خودم میدونم جملم تکراریه واسه عبرت گیری بیشتر آیندگان آوردم)
پ.ن:
عزیزم ما اگه فعالیت دانشجویی نخوایم چه خاکی باید بر سر بریزیم؟؟؟ ما رو
می برید که بهمون تهمت دزدی بزنید آیا؟؟ ما رو می برید که آدم متشخصی مثل
ما رو ضایع کنن آیا؟؟ هیهات من ذله.
پ.ن:
در محدوده های رسمی و عمومی از آوردن همراه و همسفر جلف جدا خودداری
فرمایید. با تشکر از طرف سوارآبادی بغدادی دارقوزآبادی، رضایی خانه
خرابیان، فانوس چرخان، ارجمندیان بیژن پور رنجبر و سایر بستگان.
پ.ن: جان؟... آهان... غلط کردم... اینو باید می گفتم دیگه؟!
اکنون به بی ربطیات توجه فرمایید:
ب.ن +۱۸ : یه روایت تاریخی هست که می گه: ضیاءالدین در آستانه ۸۲ سالگی یه بچه ۴۰ روزه داشته. کیست که توانایی های آقایان را انکار کند؟!! خدایش ذلیلش کناد! ایول توانایی!
ب.ن: ای کسانی که ایمان آورده اید همانا اگر ایمانتان با دیدن تار مویی می لرزد ایمان نمی آوردید بهتر بود!
ب.ن: گزارشگر: دوست عزیز! از موقع هدفمندی یارانه ها ضایعات نان خشک شما چقدر شده؟
پیرمرد ۸۲ ساله: ۳ ٪. (بخورم من این آمار دقیق رو! اقلاً نگفت ۵ ٪ که رند باشه! )
ب.ن: ندای حکیم می فرماید: وقتی کسی از واقعیت فرار می کنه و حاضر به گوش دادن نیست، عذاب کشیدن -به خاطر جهلش- حق مسلمشه. (برگرفته از کتاب سخنان ندای حکیم، جلد شانزدهم، صفحه ۴۱۲!)