* خب با سلام و صلوات دفاع ما به پایان رسید. برای دوستایی که نمی دونن چی شد باید بگم خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد و ما 20 رو گرفتیم و بازگشتیم. خدایی اصلآ و ابدآ انتظار نداشتم نمره کامل رو بدن. گفته بودم که قبل از من دفاع نـ.سـ.رین بود که استادا جلوی خانوادش تا می تونستن از خجالتش دراومدن و خلاصه طفلک با چشمی اشک بار رفت. حالا من که تا قبلش هیچ استرس نداشتم و شب قبلش داشتم همین جا جولان میدادم و شلنگ و تخته می نداختم و در کل یه عدد موجود خوشحال بودم با این صحنه ها انقدر ترسیدم که خدا بگه بس. نوبت من که شد خونواده نـ.سـ.رین رفتن. تو دلم گفتم ای بابا حالا من بعدا واسه بچم میخوام چی تعریف کنم؟؟ کلا سر دفاعم مامان بابام بودن با دوتا از دوستام و یه خانوم غریبه (بی کس تر از خودم، خودم!) ولی دیگه همه زورمو ریختم رو زبونم. وقتی تموم شد فغان به به و چه چه استادا بلند شد! اصلا هنگ بودم. گفتم الان کیو میگید؟ منو؟ خلاصه همون ناصرالدین شاه که هی اومدم اینجا ناله نفرینش کردم که چی میخوای از جونم؟ حالا از سفرنامش یه بخشی رو گذاشته بودم توی پایان نامم که یکی از استادای سختگیر انقدررر حال کرده بود و هی میگفت خوب کردی اینو آوردی. عجب باحال بود. بعدم اون قسمت رو بلند برای همه خوند و کلی خودش با خودش حال کرد! بعدا به مامانم گفتم نور به قبر ناصر بباره. اصلا افتخار می کنم من و ناصر تولدمون توی یه روزه. یادم باشه یه فاتحه براش بخونم!
آخرش منم دیگه از این تعریف تمجیدا انقدر احساساتی شده بودم که میخواستم برم استاد راهنمامو بغل کنم ببوسم!! (خیلی وقت پیش یه بار به میم میگفتم من این استادمو خیلی دوست دارم. خیلی خوبه. اونم با شوخی می گفت یعنی چی؟؟؟؟ تو باید منو دوست داشته باشی! چه جلوی خودمم میگه! )
خلاصه که از دعاهای شما من تبدیل شدم به یه ندای خوشحال.
اینا هم از پذیرایی باقی موندن. مشخصه خودمو با صورتی خفه کردم؟ لیوانای باقی مونده هم معلومه تبدیل شدن به چی!
* پارسال همین موقع ها ( حول و حوش بیستم بهمن) داشتم به روز آشنایی
خودم با میم فکر می کردم که یه دفعه احساس کردم یه کشف شگفت انگیز کردم!
سریع به میم گفتم یه کشف هیجان انگیز کردم که تا حالا بهش دقت نکرده بودم!
گفت چی؟؟ گفتم: تو اولین بار که حرف دلت رو زدی به من درست مصادف با
ولنتاین بود.می دونستی؟؟ وای چقدر هیجان انگیز که این دو تا با هم مصادف
شده. میم گفت: خب عزیزم اون تصادفی نبوده. مخصوصا اون روز بهت گفتم که
رمانتیک باشه تو خوشت بیاد. یعنی انقدررر ضایع شدم که خدا بگه بس!
حالا جدای از ولنتاین و روز عشق که برای هرکسی یه مفهومی داره و منم یه بهانه می دونم برای ابراز عشق و یاد آوری چیزای خوب، امروز سالگرد آشنایی مون بود و ما دوساله شدیم. بابتش از خدا خیلی ممنون و همه جوره شاکرم. از ته دل دعا می کنم همه دوست داشتن و دوست داشته شدن رو تجربه کنن که خیلی شیرینه.
میم
زنگ زده تبریک بگه از اون اولش هی یکی از دوستاش سربه سرش میذاشت چقدر
گوشی دستته! خلاصه انقدر رفتن و اومدن و سر تلفن دعوا بود که نذاشتن حرف
بزنیم! موقع قطع کردن دعا می کردم کاش اونا هم بخوان زنگ بزنن به یه کسی اونور خط تبریک بگن.
* فردا صبح دارم میرم دفاع. دیگه واقعا دارم میرم. جون هر کی دوست دارید برام دعا کنید ختم به خیر بشه. فردا که برگردم خونه دیگه رسما آزاد میشم.
پ.ن: نـ.سـ.رین چون بومی همدانه این همه مهمون دعوت کرده. من از یه شهر دیگه باید جمع کنم برم همدان.
ب.ن: از پشت صحنه اشاره می کنن که انگار بابا مامانم باهام میان.
همینجوری. شب آخری. :)
* خواننده های خیلی قدیمی وبلاگم (نمی دونم کسی هنوزم از قدیم هست یا نه؟)
می دونستن من چقدر به آهنگای فرهاد علاقه داشتم و کلا توی یه فازای دیگه سر
می کردم. یه مدته خیلی زیادیه از طرف خانوم والده برای گوش دادن به آهنگای
فرهاد تحریم شدم و هیچ جوره نمی ذاره گوش بدم. میگه افسردت می کنه. وقتی
به میم گفتم اونم گفت مامانت راست میگه گوش نده. دیگه همدمم شد ابی. خدا
میدونه چقدر صداشو دوست دارم. تابستون 93 یه روزایی ساعت ها با میم در مورد
داریوش و ابی و فرهاد و فریدون فروغی حرف می زدیم. از داریوش بدم میومد؛
برعکس، اون عاشق داریوش بود. اولین آهنگی هم که پیشنهاد داد گوش بدم شام
مهتاب بود. دیگه اولین آهنگ مشترکی که گوش دادیم همین شد. بعد هی دونه دونه
معرفی می کرد و گوش میدادم و میگفت اینا حرفای من به توست. بعد دیگه خوشم
اومد. مدیونه هر کی فکر کنه که من به خاطر این از داریوش خوشم اومد!
گهگاهی که میرم سراغ خنزر پنزرای دوران مدرسه ام یه چیزایی به چشمم میخوره که کلی خاطره بازی و اینا میشه. امروز هم کلی یاد دوران راهنماییم افتادم. (الان به جای راهنمایی چی گذاشتن؟ یعنی الان به یه بچه دبستانی بگی اون زمان که من اول راهنمایی بودم نمی فهمه منظور آدمو؟ الله! :|)
اصلا یه روزگاری بود بس بیخود! کلاس
سوم راهنمایی که بودم یه دوستی داشتم موقع هایی که نمی تونست نماز بخونه
باز هم به خاطر کارت تشویقی با بقیه بچه ها میومد نماز جماعت و می خوند! در واقع الکی
دولا و راست میشد! ما موقع قنوت، ربنا آتنا... می گفتیم اونم با خودش می خوند: «آتیش پاره، آتیش پاره دل منو بردی دوباره!» ما می رفتیم رکوع می گفتیم سبحان ربی العظیم بحمده اون می گفت: «ریحانه ریحانه ریحان. ابرو کمون ریحان و...» خلاصه من واقعا نمی دونم فردا روزی، خدا، موقع حساب و کتابش چطور می خواد درباره دوستم قضاوت کنه و خنده اش نگیره! من شخصا اون موقع فکر می کردم به خاطر این حرکت دوستم، خدا سوسکش می کنه! اما الان یه زندگی ای داره، بسی خوشبخت در همین حد بگم که شوهرش، شاهزاده با اسب سفیده قصه ها رو سه بر صفر شکست داده و اصلا آقا یه چیزه همه چی تمومیه!
پ.ن: من خودمم فقط به خاطر اون تشویقی ها فقط ظهرا نماز می خوندم و بقیه نمازا هم اصلا.
با بافتن دستبندی که یهو هوس کردی. بعد دلت می خواد برای ترکیب رنگش بمیری!
باغ من تنها باغیه تو جهان که برگای درختاش تو هر شاخه یه رنگن.
ریش و ریش کشی: یکی از هم کلاسی هام (اون پسره که عاشق استاد راهنمام بود. همونم شد استادش) با استاد یه دعوایی کرد که استادمون چسبوندش به دیوار به چه وضعی،
گیس و گیس کشی: یکی از دخترا با یکی از استادای خانوم که داور دفاع هست یه دعوایی کردن اساسییی که حساب دوستم از این به بعد با کرام الکاتبینه. شوهر این استاد مون هم ناظر تحصیلات تکمیلی هست و دوست بدبخت من فعلا دو نفر بر یه نفره!
بی حسی: یکی از هم کلاسی ها که کلا پایان نامه رو بوسید گذاشت کنار، چون سخت بود. از خیر مدرک ارشد گذشت!
تعویق: یکی دیگه هم به خاطر این که استاد کارشو تایید نکرد و راضی نبود، شیش ترمه شد و موند واسه ترم بعد.
این وسط فقط من موندم تک و تنها که باید پاشم برم در حضور چند تا داور و استاد عصبانی از هم کلاسی هام دفاع کنم و برگردم! احساس می کنم می خوام برم محکمه سازمان ملل.
پ.ن: تر و خشک با هم نسوزه صلوات!!! :|