خان داداش از اون موجوداتی می باشد که درست وقتی عین خر گیر کردی تو گل می رسه. بنابراین به قول خودش وقتی می شینی پای منبرش هر چی میگه باید بگی چشم. بگه بپوش بریم گردش نباید نق بزنی. باید بگی چش چش! اصلا بارونی، آفتابی فرق نداره. مهم اینه که هوای چشم و دل ابری نباشه.
آخری سالی بچه های محک یادمون نره. قلکمون رو تحویل دادیم.
* خیلی جالبه که طبیعت اصلا به حال و هوای ما آدما کار نداره. هر کی هم بگه بهار نمیاد درختا خوب بلدن دلبری کنن.
* تشریف مون رو بردیم و کارای فارغ التحصیلی رو به پایان رسوندیم. خدا شاهده کف کفشام دیگه داشت کنده می شد. توی مسیر دیگه همه دانشجو ها قیافه هاشون آشنا شده بود بس که با یه برگه امضا از این ور به اونور. یه آقایی هست مسئول تحصیلات تکمیلی خدا شاهده عین بچه آدم که نمیشه تو اتاقش، هی باید دنبالش بدویی تا ببینی کجاست. بعد تو هر حالتی که هست امضات رو ازش بگیری. یا تو راهرو داره قدم میزنه یا تو محوطه رفته هوا خوری یا سر غذاست و... اگه نتونی تو همون پوزیشن ازش امضا بگیری دیگه محاله دور و ور اتاقش پیداش کنی! برای پرینت پایان نامه هم که قشنگ جماعت دانشجو همه با هم همکاری می کردن. یکی کاغذ می رسوند یکی بسته بندی کاغذا رو باز می کرد، یکی برای اون یکی صفحه هاشو دسته بندی می کرد، یکی می پرید تو انتشارات داد می زد آقا رفتید صحافی فاکتور بگیرید پولشو دانشگاه بده، یکی فلششو دست به دست می کرد می رسید به مقصد و... اصلا یه چیزی. به قول مادر بزرگم شده بود خَرِ دَجال خونه*! الان که از دور نگاه می کنم می بینم چقدر خنده دار و مسخره بودیم!!
همدان هم که شهر سفال، خوب بود سر راه یه کوزه هم می گرفتم تا درستش کنم به عنوان جا مدرکی!
* اتاقمون هم به تغییر و تحول گذشت. مداد رنگی های کوچولو یادتونه؟
گلدون عروسم با گلای ریز صورتیش بیشتر و بیشتر خودشو برام لوس می کنه. می دونم برگاشون کثیفه از این به بعد پاک می کنم . هر چی باشه من تازه دارم پرورش گل رو یاد میگیرم.
* خر دجال خونه به نقل از مادربزرگم: توی روایت های قدیمی دجال یه نفری بوده که با خرش توی کوچه ها مردمو تشویق میکرده که برن دنبال خوش گذرونی و عیاشی و خلاصه تفریحای خاک بر سری مردمی که کورکورانه میرفتن دنبالش انقدر همهمه می کردن که همه چیز شلوغ و پلوغ میشد. دیگه هر جا که شلوغ باشه و سگ صاحبشو نشناسه مادربزرگم اصطلاحا میگفت خردجال خونه شد! اطلاعات صحیح خانوم آنا: دجال در زمان قدیم نبوده قرار است در زمان آینده بیاید! به خرش و جماعت پشت سرش شهرت دارد که همه آدمهایی هستند که موقع ظهور دینشون را رها می کنند.
ب.ن: خانوم والده همین الان از اون اتاق داره داد میزنه ندا زیپ داری؟ میگم: چی؟؟؟ میگه: زیپ. میگم: چی؟؟؟؟؟ میگه: زیبپپپپپ .میگم لیف می خوای چه کار؟! کلا گوشام هم به تاریخ پیوست گویا!
حتی اگه کوهی کار اداری ناخواسته بریزه سر میم، حتی اگه شونصد ساعت منتظر بشینم که ببینم اون رئیسه کی می خواد آزادش کنه تا بعد از نود و بوقی همو ببینیم، حتی اگه آخرش یه لحظه اشکم دربیاد، اما باز تو یکی از تیمچه های بازار روبروی این حوضه میشینم و یه برگه از این تبلیغای انتخاباتی که سر راه دادن رو از کیفم درمیارم و توش می نویسم خدایا شکرت.
بعد ادامه کاغذ رو با چرت و پرت پر می کنم. تازه برگه رو هم اونوری می کنم و با کاندید محترمی که اعتماد به نفسش لایه اوزون رو هم سوراخ کرده حرف می زنم!! با خودم میگم هر کی اومد گفت تو دیگه چی میگی اینجا؟ بهش میگم من نویسنده ام! اومدم اینجا حس بگیرم و بنویسم!! دیگه ملت نمی دونن که دارم فحش میدم به اون رئیسی که نمیذاره میم بیاد و ما رو اینجا کاشته! (ببین کار آدم به کجا میرسه!)
القصه شکرگزاری پاسخگو بود و ما کم نیاوردیم. بنابراین ما ادامه روز رو که داشت شب میشد و ناهاری که تبدیل شد به عصرونه، اینجا بودیم، تو یکی از اون حجره های طبقه بالا.
* سرم پایینه دارم از هر چیزی یه ناخونک می زنم. حس می کنم داره با لبخند نگاهم می کنه. برمی گردم سمتش و سرمو تکون میدم که یعنی جانم؟ با خنده میگه تو کارت رو بکن. بالغ بر هفتصد بار تو زمانای مختلف این اتفاق میفته و دفعه آخر که داره حرف میزنه و نگاهش می کنم، یه لحظه مکث می کنه تا میاد حرف بزنه میگم به خدا دارم کارمو می کنم!
پ.ن: یه روزی رو که آدم فکر می کرد به فنا رفته 180 درجه تغییر پیدا می کنه و تبدیل میشه به یه روز کاملا خوش.
پ.ن: بسی امیدواریم فردا نیز تکرار شود!
پ.ن: یعنی الانه که از خستگی با مغز برم تو کیبورد.
خدایا شکرت
تغییرات بعدی برای بهار.
مرتب کردن برد یادداشت و خداحافظی با قاب گل دارش.
* یعنی ها من اصلا غلط کردم. من هم بشینم 3000 صفحه پایان نامه بنویسم. آخه این خونه تکونی چیه که زده کل سیستممون رو آسفالت کرده؟ افلیج شدم خب.
با اتاق خزان زده خداحافظی می کنیم. این برگا میرن تقدیم سطل آشغال میشن و به جاشون قراره گل و گیاه جدید وارد اتاق بشه. ^_^
* یکی از نامزدای انتخاباتی برای تبلیغ توی تراکتش نوشته: تازشم عروسم هم نخبه ست! (حالا نه با این ادبیات ولی آدم همچین چیزی برداشت می کرد!) باید به این دوستمون گفت: گیرم عروس تو بود فاضل، از فضل عروس تو را چه حاصل!!
* امروز بعد از مطب دندون پزشکی اومدم سوار آسانسور بشم برم پایین وقتی در باز شد یه زوج عاشق خوشحال که معلوم بود توی کابین حسابی بهشون خوش گذشته (!) درحالی که می خندیدن پیاده شدن. با دیدن من از خجالت قرمز شدن. می خواستم بگم اشکال نداره بابا، حضرت عباسی با پله میرم شما ادامه بدید!
* آهنگ انتخابی امشب با افتخار آهنگ «خانوم گل» از « ابی» جان هست. اصلا خوشم اومده ازش به خصوص اونجاش که میگه بیا به این ور پل! خو خواهرم برو اونور پل دیگه. ببین ابی چقدر دوستت داره!
* خب با سلام و صلوات دفاع ما به پایان رسید. برای دوستایی که نمی دونن چی شد باید بگم خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد و ما 20 رو گرفتیم و بازگشتیم. خدایی اصلآ و ابدآ انتظار نداشتم نمره کامل رو بدن. گفته بودم که قبل از من دفاع نـ.سـ.رین بود که استادا جلوی خانوادش تا می تونستن از خجالتش دراومدن و خلاصه طفلک با چشمی اشک بار رفت. حالا من که تا قبلش هیچ استرس نداشتم و شب قبلش داشتم همین جا جولان میدادم و شلنگ و تخته می نداختم و در کل یه عدد موجود خوشحال بودم با این صحنه ها انقدر ترسیدم که خدا بگه بس. نوبت من که شد خونواده نـ.سـ.رین رفتن. تو دلم گفتم ای بابا حالا من بعدا واسه بچم میخوام چی تعریف کنم؟؟ کلا سر دفاعم مامان بابام بودن با دوتا از دوستام و یه خانوم غریبه (بی کس تر از خودم، خودم!) ولی دیگه همه زورمو ریختم رو زبونم. وقتی تموم شد فغان به به و چه چه استادا بلند شد! اصلا هنگ بودم. گفتم الان کیو میگید؟ منو؟ خلاصه همون ناصرالدین شاه که هی اومدم اینجا ناله نفرینش کردم که چی میخوای از جونم؟ حالا از سفرنامش یه بخشی رو گذاشته بودم توی پایان نامم که یکی از استادای سختگیر انقدررر حال کرده بود و هی میگفت خوب کردی اینو آوردی. عجب باحال بود. بعدم اون قسمت رو بلند برای همه خوند و کلی خودش با خودش حال کرد! بعدا به مامانم گفتم نور به قبر ناصر بباره. اصلا افتخار می کنم من و ناصر تولدمون توی یه روزه. یادم باشه یه فاتحه براش بخونم!
آخرش منم دیگه از این تعریف تمجیدا انقدر احساساتی شده بودم که میخواستم برم استاد راهنمامو بغل کنم ببوسم!! (خیلی وقت پیش یه بار به میم میگفتم من این استادمو خیلی دوست دارم. خیلی خوبه. اونم با شوخی می گفت یعنی چی؟؟؟؟ تو باید منو دوست داشته باشی! چه جلوی خودمم میگه! )
خلاصه که از دعاهای شما من تبدیل شدم به یه ندای خوشحال.
اینا هم از پذیرایی باقی موندن. مشخصه خودمو با صورتی خفه کردم؟ لیوانای باقی مونده هم معلومه تبدیل شدن به چی!
* پارسال همین موقع ها ( حول و حوش بیستم بهمن) داشتم به روز آشنایی
خودم با میم فکر می کردم که یه دفعه احساس کردم یه کشف شگفت انگیز کردم!
سریع به میم گفتم یه کشف هیجان انگیز کردم که تا حالا بهش دقت نکرده بودم!
گفت چی؟؟ گفتم: تو اولین بار که حرف دلت رو زدی به من درست مصادف با
ولنتاین بود.می دونستی؟؟ وای چقدر هیجان انگیز که این دو تا با هم مصادف
شده. میم گفت: خب عزیزم اون تصادفی نبوده. مخصوصا اون روز بهت گفتم که
رمانتیک باشه تو خوشت بیاد. یعنی انقدررر ضایع شدم که خدا بگه بس!
حالا جدای از ولنتاین و روز عشق که برای هرکسی یه مفهومی داره و منم یه بهانه می دونم برای ابراز عشق و یاد آوری چیزای خوب، امروز سالگرد آشنایی مون بود و ما دوساله شدیم. بابتش از خدا خیلی ممنون و همه جوره شاکرم. از ته دل دعا می کنم همه دوست داشتن و دوست داشته شدن رو تجربه کنن که خیلی شیرینه.
میم
زنگ زده تبریک بگه از اون اولش هی یکی از دوستاش سربه سرش میذاشت چقدر
گوشی دستته! خلاصه انقدر رفتن و اومدن و سر تلفن دعوا بود که نذاشتن حرف
بزنیم! موقع قطع کردن دعا می کردم کاش اونا هم بخوان زنگ بزنن به یه کسی اونور خط تبریک بگن.
* فردا صبح دارم میرم دفاع. دیگه واقعا دارم میرم. جون هر کی دوست دارید برام دعا کنید ختم به خیر بشه. فردا که برگردم خونه دیگه رسما آزاد میشم.
پ.ن: نـ.سـ.رین چون بومی همدانه این همه مهمون دعوت کرده. من از یه شهر دیگه باید جمع کنم برم همدان.
ب.ن: از پشت صحنه اشاره می کنن که انگار بابا مامانم باهام میان.
همینجوری. شب آخری. :)