روزهای زندگی یک مسافر

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم
روزهای زندگی یک مسافر

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم

فرار از زندان

تو یه حرکت انتحاری من و جمعی از خواهران پایه، از زندان (استعاره از خوابگاه قبلی) فرار کردیم و برگ زرین دیگری به مابقی افتخارات شخص بنده اضافه شد، خدا قسمت کنه مابقی حرکت های جلف رو با حضور سبز دوستان رقم بزنیم! به امید خدا که اون پول بی زبونمون که مونده دست اون مسئول از خدا بیخبرش گیر کنه گلوش پایین هم نره؛ اصلا پوله همونجا تشکیل خانواده بده و قصد تکون خوردن هم نداشته باشه! آقااا اینکه میگم فرار کردیم یعنی فرار کردیم ها. شوخی نیست ها. بعد جالبیش این بود که هر چی ساک و چمدون می بستیم تموم نمیشد فقط دو سه نفر هم زیر پوستی وسایلشون رو فرستادن قاطی وسایل ما و همگی خوشحال خوشحال فلنگ رو بستیم! اونقُل و منقل و کاسه و بشقاب و آفتاب و لگن و خنزر و پنزر گرفته بودیم دستمون تو خیابون! که بریم خوابگاه جدید که فاصلش حدود 40 متر از قبلیه بود. دو نفر می رفت، 4 نفر برمی گشت، هر کس یه تیکه گرفته بود دستش، خلاصه عین این عشایرا! :"

الان این خوابگاهی که من نشستم و دارم از توش براتون نطق می کنم، خعلی با کلاسه. من مونده بودم روز ثبت نام چشم و گوشم رو کجا گذاشته بودم که خودم با پای خودم رفتم زندان و اینجا رو ندیدم. معده که هیچی بلکه سایر امعا و احشا دستگاه گوارشمون هنوز تو بُهتن و همین مونده که دست جمعی سر بذارن به بیابون خدا! فقط اینجا عمرا به پای لاویندر خوابگاه قبلی برسه و هنوز خیلی راه داره!

از اون قبلیه بذارید فقط نگم. به ابوغُرَیب گفته بود پیاده شو باهم بریم! مثلا اتاق ما یه چوب رختی داشت که همینجوری که نشسته بودی یه دفعه سقوط می کرد رو فرق سرت!  یه شب یکی از بچه ها خوابیده بود رو زمین. من خیلی خیلی اتفاقی نصف شبی بلند شدم دیدم این داره میفته رو سر این بیچاره. خدا می دونه از تخت طبقه دوم من اینو چه جوری تو هوا گرفتمش. بقیه هم اتاقی ها نیم خیز شده بودن و مونده بودن من چرا دارم نصف شبی با چوب رختی دارم تانگو می رقصم! (اوضاع در این حد داغون!)

یه جارو برقی داشت که مدلش برعکس بود. به جای اینکه بده تو میداد بیرون! نمونه کمیاب و منقرض شده از قدیمی ترین گونه جارو برقی! راست کار پایان نامه خودم! قبل از روشن کردن که باید آیة الکرسی می خوندی. وقتی روشن میشد از قسمت بالاش یه باد گرم وحشتناکی میزد بیرون که یه دور همه میرفتیم دست بوسی نکیر و منکر. دیگه ما قشنگ ازش به عنوان دست خشک کن استفاده می کردیم!

از حق نگذریم خوابگاهی بود با مناظر عالی و دل انگیز. دم در آشپزخونه آب بارون چکه می کرد بعد هر دفعه که می رفتیم آشپزخونه باید از روی یه تشتی که گذاشته بودن تو چارچوب در که آبا جمع بشه اون تو می پریدیم! بسیار مشتاق بودیم بمونیم اونجا تا بلکه یه قسمت خوابگاه برف بباره یه گوشه برامون کرگدن و زرافه بیارن یه قسمت رو بکنن پیست اسکی اما متاسفانه قسمت نشد.

مسئولش یه آقایی بود 70 ساله و بسیارتا بااااحال بهش اسمس می دادیم بیا دوش حموم رو درست کن اسمس خالی می فرستاد! :|

بذارید از آشپزخونه نگم، از یخچال و فیریزر نگم، از رخت آویزاش نگم، از wc پشت به قبله اش (به خدا خودم مشکل شرعیش رو کشف کردم! [در جریانید که سرویس بهداشتی نباید پشت یا رو به قبله باشه دیگه؟]) و داغونش نگم، از شوفاژا، از تهویه نداشته نگم. ناظم ها و آدماش که دیگه جای خود دارن. 

پ.ن: از وقتی اومدیم اینجا تازه می فهمم چرا یه سری ها دوست دارن عمر طولانی داشته باشن والا! 

پ.ن: همچین جهنمی نصیبتون نشه صلوات!

 

ب.ن: قسمت پنجم نامه به کودک

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد