روزهای زندگی یک مسافر

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم
روزهای زندگی یک مسافر

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم

 با هم داریم درباره یه موضوع جدی (خصوصیات رفتاریش) توی oovoo صحبت می کنیم. بهش میگم من دیگه ذاتت رو می شناسم. میگه مگه ذات من چه جوریه؟ بعد طبق عادت همیشه که میخواد تعجبش رو برسونه انواع و اقسام علایم نگارشی رو آخر جملش میذاره! @#%&&*)&^%؟! ) بین این علامتا : و * کنار هم میفتن و وسطش یه آیکون بوسه هم میاد! :) میگه ااا من بوسه رو نزدم! خودش اومد! براش توضیح میدم. میگه من نزدم ولی واقعا دلم می خواست. ایول. احتمالش صفره ولی خوشم اومد! می خندم و میگم کار ناخودآگاهت بوده. وقتی بین حرفای جدیمون از این زنگ تفریحا میفته خیلی بهم حال میده. :)

ب.ن: بعدا متوجه شدم این روز، 6 جولای، روز جهانی بوسه است!! :)))

 

وقتی بی جون و بی حال منتظر اذان مغربم، وقتی یک دقیقه مونده تا افطار، پیام میدی قبول باشه، وقتی میگی فقط میخواستم بگم دوستت دارم، وقتی میگی تمام لحظه های منی، به نظرت بازم میتونم بی حال باشم؟!  نه! انرژی از دست رفته من با قدرت تمام برمی گرده‌ و بهت میگم خیلی خوشبختم که تو رو دارم.

امشب دعا میکنم. خدا هم نگاهمون میکنه.

 

روزایی که تو بلاگ می نوشتم- دموکراسیه

هیچی مفرح تر از بازی های دورهمی با بابا و دایی و بقیه نیست. فکر کن تا غروب روزه بگیری بعد از افطار بشینی به پای بساط لهو و لعب!!

من و خان داداش و پسرخاله از خدا بی خبر هفت خبیث یا به قول هممون که قرار بود از کلمه زشت و خفت بار خبیث استفاده نکنیم، هشت مقدس بازی می کردیم و قانونا رو بهش یاد میدادیم. هر برگی رو که میاورد میپرسید قانونش چیه؟ ما هم میگفتیم فلانه و بهمانه یا بعضی برگا قانون خاصی ندارن. رسید به برگ شاه پرسید قانون شاه چیه؟ خان داداش گفت: شاه قانون نداره. دموکراسیه!! 

اگه بگم سر همین بازیا و کری خوندنا و جیغ و دادا چقدر خوش میگذره دروغ نگفتم. 

روزایی که تو بلاگ می نوشتم- خوار شدیم رفت!

در واقع می ترسم توی بلاگفا چیزی پست کنم چون بهمن 92 به بعد هم می پره. یا خدا این دیگه چه خاک برسر بازی ای بود؟؟؟

پستای موقتمو میخوام.