روزهای زندگی یک مسافر

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم
روزهای زندگی یک مسافر

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم

انگار هفت هشت سال تو دانشگاه داشتیم کشک می سابیدیم!

برای آموزش و پرورش آزمون استخدامی گذاشتن.

اصلا اصلا اصلا هم ناراحت نیستم که فقط رشته منو نمی خوان! :| هیچ هیچ هم دیشب گریه نکردم که! من اصلا منتظر این آزمونه نبودم که! من دارم خیلی خوشحال و آسوده پایان ناممو جمع می کنم، توی اینستا اظهار وجود می کنم، از فردا دوباره میخوام برم باشگاه. خیلی هم سرم گرمه. چی بود اون؟ میخواستم معلم بشم با یه عالمه بچه قد و نیم قد سر و کله بزنم؟ اعصابم زیادی کرده؟ 

جونم براتون بگه. اصلا من اونی نبودم که تو بچگی هی اصرار میکرد ورقه های مامانشو صحیح کنه و نمره بذاره تو لیست. هیچ هم من اونی نبودم که عروسکاشو به اضافه یه عدد آقا داداش رو می نشوند تا بهشون درس بده. (یادش بخیر. سر کلاسام همیشه آقا داداش شاگرد زرنگه بود. یه دانش آموز تنبلی هم بود به اسم علی.کاظمی! کلا این کاظمی شخصیت توهمی و تحقیر شده من و داداشم بود و همه جا حضور داشت. بعد فهمیدیم اصلا یه علی.کاظمی بازیگر داریم. همون بازیگر نقش شاعر برره. همون آقای "خوب بید؟" بعد که بزرگ شدیم انقده با خان داداش خندیدم. میگفت ببین کاظمی چه پیشرفتی کرده!) خلاصه من یکی راضی راضی ام به جون دشمناتون! 

+ خب آخه چرا دبیر تاریخ نمی خواید آقااا؟! مگه تاریخ مملکت مهم نیست؟! بابا درس به این مهمی. پس فردا تهاجم فرهنگی مون کردن نگید چرا. خو تاریخ بلد نیستیم دیگه. (اونم با مدل درس دادن بعضی دبیرا. رسما همه یه خاطره بد با این درس تو طول تحصیلشون دارن!)

++ اصلا به جهنم که نمی خواید! والا! همیشه که نباید پیروزی باشه که. یه روز اومدم تو همین وبلاگ نوشتم ارشد قبول نشدم. حتی دارقوزآباد. یه روز دیگه اومدم نوشتم قبول شدم اونم دانشگاهی که آرزوشو داشتم و بهترینه تو رشتم. امروز می نویسم آموزش و پرورش منو نمی خواد. فردا میام می نویسم ماشین فرستادن دنبالم که ندا جان تو رو خدا بیا تو به بچه هامون درس بده که تو بهترین معلمی و فقط توی جهان به تو نیاز داریم! (نخند!)

پ.ن: من عاشق تدریسم. همه خوب و بدشو هم می دونم. با همه مشکلاتش هم آشنام. کلی روش تدریس هم داشتم برای رشته ام که می خواستم یه روز اجرا کنم. امیدوارم یه روز عملی بشه. 

پ.ن: با توجه به عنوان پست: اگه من هفت هشت سال کشک می سابیدم (با توجه به قیمت روز افزون کشک) الان به خدا سرمایه داری شده بودم واسه خودم تا اینکه تاریخ و باستان شناسی بخونم!! :|

خ.ن: به بهار. عزیزم ببخش کامنتت رو دیر دیدم. به هر حال به میلت جواب دادم :)

 

 ب.ن: حالم خیلی گرفته شد وقتی تازه متوجه شدم مادر ویرگول عزیز به رحمت خدا رفته. دلم یه حالیه و غصه دار شد. 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد