ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
ا
کلا تو زندگی هر آدمی کار زیاد هست که یه مامان رو
خوشحال کنه. اصلا ذات مامان جماعت اینه که هر کار خوبی که از بچش می بینه
زود به وجد میاد. بنا گذاشتیم یه روز خوشحالشون کنیم؛ هر جوری. خیلی فکر
کردم که چه کار میشه کرد که آخرش از روی رضایت بگه خدا خیرت بده. تیکه
کلامش همیشه همینه. نفرین و رضایتش همین یه جمله ست. وقتی خوشحاله با رضایت
میگه خدا خیرت بده. وقتی ناراحته با نارضایتی میگه خدا خیرت بده! اولی رو
وقتی می شنوی میره می چسبه وسط قلبت. دومی رو وقتی میگه از صد تا فحش هم
بدتره! می خواستم یه کاری کنم که آخرش از اون خدا خیرت بده های قلبی بگه.
خودش اومد گفت آخر هفته مهمون دارم. برنامه ات چیه؟ گفتم باید برم بنیاد ایرانشناسی. گفت مهمه؟ گفتم: آره. گفت ساعت چند باید اونجا باشی؟ گفتم نمیرم. گفت بنیاد؟؟!! گفتم خب کنسل می کنم. گفت غذا رو چه کارش کنم؟ گفتم دوتاشو من می پزم. گفت جارو پارو؟ گفتم با من. گفت گردگیری؟ گفتم من می کنم. گفت کیک رو چه کار کنم؟ گفتم من درست می کنم. گفت هماهنگی با بعضی مهمونا؟ گفتم بسپر به من. رفتیم سراغ کارا. یه سری ها اون، بقیه رو من. مشغول شدیم. قشنگ معلوم بود راضیه. هی گفت خسته نکن خودتو. گفتم حرفشم نزن. سرش شلوغ بود و خدا خیرت بده رو هنوز نگفته بود.
آخر شب وقتی خیلی خسته بود اومد گفت داشتم گلدونای کاکتوس رو جا به جا می کردم تیغ رفته دستم. چشمم نمی بینه. گفتم الان با موچین درش میارم. درآوردمش. گفت آخیش راحت شدم. خدا خیرت بده مامان جان. وقتی شنیدم انگار راحت شدم. راحت رفتم. راحت خوابیدم. راحت خوابم برد.