ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
همین امشب که هر کس توی این کره خاکی به کاری مشغوله و ممکنه چشمی تر بشه، منم یه نقطه کوچولو از همونا میشم. یکی تصادفی داداشش رو توی یه کشور غریب می بینه و اشکش روون میشه از شادی، یکی تحقیر میشه و چشمش تر و یکی مثل من یواشکی راهشو به سمت منطقه ممنوعه گم می کنه و یه دفعه بی اراده جلوی الف جانش گونه هاش مهمون اشک میشن. بعد که حرفای جدی الف جان تموم میشه سکوت می کنیم، یه دفعه میگه میخوای بریم خونه بابات؟ انقدر قاطی گریه می خندم که اشکام خشک میشه!
پ.ن: اوج محبت و دلداری مردای قدیم به زناشون این مدلی بود. میخوای بریم خونه بابات؟ بگم آجیت بیاد این جا؟
پ.ن: لطفا یه الف جان تو زندگی داشته باشید.
خوش باشین همیشه
مرسی. همچنین شما
وای خیلی باحالی ندا
کلی خندیدم با نوشته های بانمکت
ای جانم. خندیدنت مستدام