ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
اعتراف می کنم خیلی دیر شاید حدود دوساله که فهمیدم باید از منطقه امنم بیرون بیام و منتظر هیچ کس نمونم ولی خب جلو ضرر رو از هر جا بگیری منفعته. تصمیم گرفتم خودمو بسپرم به چالش های پیش روم برم تو دل ترسام. حالا گفتم تنهایی و ترس یاد پارسال افتادم. پارسال پاییز تهران بودم تصمیم گرفته بودم چند شب رو توی یکی از اقامتگاه هایی که از شهر خودم رزرو کرده بودم بمونم. شب سوار اسنپ شدم و رفتم به محل خوابگاه. بارون خیلی شدید میبارید و خیلی هم سرد بود. آدرس رو هم پیدا نمی کردم. یعنی از هر کسی می پرسیدم بلد نبود یا منو پاس میداد به یه بی راهه. هر چی هم به دوستم زنگ میزدم تا ازش آدرس رو بپرسم جواب نمیداد. دستام یخ کرده بود و تاچ گوشیم کار نمی کرد. بهم گفته بودن پلاک پنج. با بدبختی توی یکی از کوچه ها یه پلاک پنج پیدا کردم و هرچی آیفون رو زدم جواب ندادن. احتمالا انقدر زیر بارون قیافم شبیه زامبی ها شده بود که ترسیدن در رو به رو باز کنن. به خدا به جز این احتمالی نمیدم. :| یه لحظه گریه ام گرفت و به دوستم فحش ها میدادم. به این فکر می کردم که اگه پیدا نکنم باید چه کار کنم؟ بعد توی همون کوچه تو تاریکی و زیر همون بارون که حتی محض رضای خدا یه طاق هم نبود تا برم زیرش، به خودم گفتم ندا اینجوری می خوای با یه مشکل انقدر کوچیکی از پا دربیای؟ فکرت رو جمع می کنی و پیدا می کنی آدرس رو. همین کار رو هم کردم و پیدا کردم. همینو کردم نماد. هر موقع یادم میره قرارمو اون شب و اون کوچه رو که نمیدونم اسمش چی بود یادم میارم. هیچ کس وظیفه نداره کار و زندگیش رو برای من ول کنه. من خودم هستم و خودم.