ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
اومدم داستان تولد پارسال خان داداش رو بنویسم، داستان رفتن من و الف جان به نمایشکاه کتاب و برگشتن با سی چهل تا کتاب، همزمان خِرکش کردن کتابا توسط الف جان تا طبقه چهارم دندون پزشکی ای که من نوبت داشتم و بعدش دسته گل خریدن من برای خان داداش، داستان یهو سرد شدن هوا و پوشیدن کت چند هوا از خودم بزرگتر الف جان و پیاده رفتن تا خونه با کت گَل و گشاد و یه دست نایلون کتاب و یه دست دسته گل و خندیدن به تیپ من و... بعد انقدر دلم برای بیرون رفتن و بابام و دورهمی ها تنگ شد که دیگه نتونستم از جزئیاتش بگم.
پ.ن: یه روز هم رفتیم نمایشگاه اما چون یکی از همکارامون رو دیدیم از همون در ورود برگشتیم به جاش رفتیم قبرستون! :| آره واقعا قبرستون. که بریم سنگ قبر قدیمی ها رو ببینیم :|