ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
وقتی بچه بودم هر موقع بساط مشقامو توی خونه ولو می کرد و همون جور دفترا و کتابامو کف اتاق رها می کردم، مادربزرگم می گفت دفترا و کتاباتو ببند بعد برو سراغ کار دیگه. اگه باز باشه شیطون میاد می بوسدشون دیگه کارت جلو نمیره. اما من از بچگی این عادت رو ترک نکردم و بلاستثنا هر موقع چشمم به جزوه ها و کتابای بازم میفته یه آهی می کشم و میگم خدا رحمتت کنه مادر جون. الان نه تنها شیطون بساطمو بوسیده بلکه به همراه دفتر و کتابام دست به تولید مثل هم زدن! بعد هم از تصور تشکیل خانواده شیطون و کتابام خندم می گیره و خوشحال خوشحال میرم و به بقیه کارام می رسم :"
پ.ن: فکر کردید آخرش می خواستم بگم نادمم از عادت زشتم؟ نع!
پ.ن: معلومه دارم مقاله می نویسم و وسطش دارم بازیگوشی می کنم؟
پ.ن: تازه فکرم مشغول اینه که چرا چوب پرده پنجره اتاقم کجه!
چه جالب!
قضیه اصلا اینه که وقتی کار داری همه چیز به چشم آدم میاد. لامصب همه چیز دست به دست هم میده که به اون کار نرسی. البته مطمئنم زود بساط شیطونا رو جمع میکنی و به کارت میرسی. خودم تصمیم دارم از فردا همین کار رو بکنم! کاش بشه
والا به خدا. الان که دیگه تموم شده و فرستادم اگه نگاهی به این وبلاگ بدبخت بکنم