روزهای زندگی یک مسافر

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم
روزهای زندگی یک مسافر

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم

دردهای آشنا

داشتم با بچه های گروهم حرف میزدم و از تجربیات گذشتشون می گفتن و منم بهشون گوش می دادم. (تمرین یه کتابی) یکی شون گفت من مقطع دبستانم با دخترای لوس و خیلی پولداری هم کلاس بودم و من که از طبقه متوسط بودم  همیشه ظرف غذا و کیف و کاپشنم باهاشون مقایسه میشد. وقتی گفت از فخرفروشی های بچه های هفت ساله و تقلید از پدرا و مادراشون تعجب کردیم. یکی دیگشون گفت من هر موقع خندیدم، همه سرزنشم کردن که چرا بلند می خندی؟ دختر که نمی خنده. یکی دیگه گفت من توی مدرسه خیلی سوال می پرسیدم و معلم دینیم پیش هم کلاسی هام با تحقیر بهم گفته بود تو هیچی نمیشی. بعد بغض صداش شکسته شد و صدای گریه اش رو همه شنیدیم.

فقط می تونم بگم همه این دردهای آشنا، همه ما زخم خورده های معصوم...

نظرات 1 + ارسال نظر
غزل سپید جمعه 23 مهر 1400 ساعت 18:42

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد