چون ایده تقویم سال جدید رو دوست داشتید من فایل دانلود pdf رو میذارم ادامه مطلب. (با لینک جدید)
پ.ن: این پست رو پین میکنم برای مدتی
ادامه مطلب ...دیشب شب عجیبی رو از سرگذروندیم. بغل گوشمون رو زدن. اون وسط درحالی که دخترکمون (همسر داداشم) دستپاچه شده و ترسیده بود، داداشم گفت حاضر شید تا بریم یه جای امن. من سریعترین کاری که می تونستم بکنم این بود که پتو رو بپیچونم دور جوجه (بچه داداشم) و بگیرم بغلم و بزنیم بیرون. توی اون ترافیک وحشتناک و زیر اون صداها که نمی دونستیم کجا رو زده، تو سرما وایسادیم تا ماشین بیاد. چند بار زیر پتو رو نگاه کردم ببینم جوجه حالش خوب باشه. هر بار با چشمای گرد نگاهم می کرد، پستونکش رو میخورد و در نهایتِ آرومی با دستاش بازی می کرد. تا بالاخره ماشین اومد و رسیدیم جای امن و جوجه بازیش گرفت. دوستم زنگ زد حالمون رو بپرسه گفت جوجه چطوره؟ گفتم آروم. الان هم داره به ریشمون میخنده. :)
ولی بین خودمون باشه از دیشب هر وقت یاد اون صحنه زیر پتو میفتم برای معصومیت چشماش که با خیال راحت اعتماد کرده بود به بغل من و آروم بود، گریهام میگیره.
خیلی دلم تنگ شده برای تعامل با دوستای هم فکر خودم. توی تلگرام و توییتر حرف میزدیم و در ارتباط بودیم و حالا به خاطر قطعی نت هر کدوم یه جا افتادیم.
با وجود این، اینجا شده روزنه کوچیکی از امیدم. خیلی خوشحالم که چند تا آدم حسابی برام کامنت گذاشتن یا اتفاقی توی وبلاگهای به روز شده دیدمشون و کم کم دارم آدمای همفکر خودم رو پیدا میکنم. میخوام لینکشون کنم که گمشون نکنم. اگه شما هم دوست دارید در تعامل باشیم بگید تا لینکتون کنم.
امیدوارم این کلونی هی گسترش پیدا کنه و امیدوارتر بشیم به ادامه دادن و آینده بهتر.
بچهها جون اغلبتون میگید تقویم هیچ جوره براتون باز نمیشه. :(
اگه سایتی برای آپلود سراغ دارید لطفا معرفی کنید تا اونجا بذارم. حدس میزنم picofile برای همه باز نمیشه.
ب.ن: لینک جدید دانلود رو گذاشتم توی پست تقویم فکر کنم این باز بشه براتون.
امروز گندم خیس کردم برای مزار بابام که سبزه بکارم. و دعا میکردم هیچ دختری برای باباش سبزه نکاره.
سفرههفت سین رو حتما حتما میچینم. این باورای ملی خار چشم یه عدهست. نباید دستکم گرفته بشه.
تقویم سال جدید رو هم درست کردم. بدون مناسبتهای ملی (!)، مذهبی فعلی. صرفا با مناسبتهای باستانی و بینالمللی. بالاش هم ننوشتم ۱۴۰۵ زدم ۲۵۸۵
چند باری اومدم بنویسم یا چرکنویس کردم یا سایت باز نشد. به هر روی یه روز چرکنویسام رو منتشر میکنم.
دیروز متوجه شدم فردا سرویس وبلاگ نویسی بیان برای همیشه جمع میشه. نمیدونم دارن چه بلایی سر سرویسا میارن. امیدوارم این اتفاق برای اینجا نیفته
اون روزایی که سوگوار بابام بودم روزا انقدر گریه میکردم که به سردرد ختم میشد. گاهی از شدت گریه چشمام خشک میشدن. با چشمای قرمز و متورم سعی میکردم پرستاری مامانم رو بکنم که مریض بود. قرنطینه بودیم و هیچکس نمیتونست بیاد کمکمون. یه کم از این وضعیت میگذشت دوباره یاد بابام میافتادم. وسایلش، لباساش و... تو خونه بود و هر موقع چشمم بهشون میافتاد دوباره گریه و سردرد و قرص. گاهی از شدت غم خودمو از دنیا جدا میکردم و میرفتم زیر پتو و متوجه نمیشدم کی خوابم برده. این موضوع روزها ادامه داشت. از جمعه شب که جسته و گریخته به نت وصل شدم به همین وضع دچار شدم. ویدیو، عکس... عکس دسته گلای پرپر شده، یه برگ از دفتر خاطرات یکیشون، کاور مشکی جاویدنامِ ناشناس ۱۱۷۸۰، صدای بابای سپهر، همه و همه فلجم میکنه و دوباره گریه. نمیدونم چه جوری میشه از این وضعیت سلامت عبور کرد. فقط میدونم حالمون خوب نیست.
به زحمت تونستم وصل بشم. هی عکسها و ویدیوها رو دیدم. انقدر گریه کردم که حد نداره. به قول یه توییتی کی فکرشو میکرد بارِ شرمِ زنده بودن انقدر سنگین باشه؟
اوایل دیماه با الف جان برای موسسهای پروژه گرفته بودیم و قرار بود برای تکمیل قراردادمون هماهنگیهای بعدی رو بکنیم. بهش میگم به نظرت زنگ بزنیم قرار بذاریم باهاشون؟ با خنده تلخی میگه خدایی چی میزنی تو این اوضاع؟ راست میگه. آخه کی الان به این چیزا فکر میکنه؟
تمام کار و زندگی من وابسته به نت بود. تمام ایمیل زدنها، هماهنگیها، پروژهها و...
هر از چندگاهی با دوستامون به هم sms میدیم و از هم میپرسیم نت تو وصل شد؟ و وقتی جواب منفی میشنویم فحشهای بیادبانه میدیم که کمی فقط دلمون خنک بشه. :|
خدا میدونه چند تا کسب و کار نابود شده. نسیم میگفت میترسم دعوت به مصاحبههای دانشگاههای خارجی رو از دست بدم. بعد از اون همه جون کندن برای اپلای کردن.
یهو برف شدیدی گرفت. نشستم روی تخت. نصف پتو رو انداختم روی رادیاتور و نصف دیگه اش رو انداختم روی سرم و پنجره رو تا ته باز کردم و خودمو گوله کردم زیر پتوم و چسبیدم به رادیاتور. قبلا این کار خیلی حالم رو خوب میکرد. توی سکوت باریدن دونههای نقرهای برف زیر چراغ برق جلوی اتاقم رو تماشا میکردم و به هیچی فکر نمیکردم. نفس عمیق میکشیدم و با بخار لیوان نوشیدنی داغم بازی میکردم. مربعهای نارنجی و سفید روبروم رو تماشا میکردم و حدس میزدم هرکس تو خونه گرمش داره چه کار میکنه. اما این دفعه اینجوری نبود. اینبار باد شدیدی هم میاومد که دونههای برف رو میکوبوند توی صورت و چشمام. شادی در لحظه بودن رو برام نداشت. حس آرامشی که از جرعه جرعه نوشیدن میگرفتم دیگه وجود نداشت. برف خوشحالم نکرد. این دفعه دعا کردم این زمستون لعنتیِ سیاهِ چند ساله زودتر تموم بشه. بعد تبدیل شد به بادهای وحشتناکتر و برفها رو با خودش برد. پنجره رو بستم و با خودم گفتم یعنی رنگ بهار رو میبینیم؟