نیمه اول امسال من و الف جان خوشبختانه تونستیم سه تا از مقاله هامون رو به مرحله چاپ برسونیم و به موازاتش هم پذیرش چند تا چکیده مقاله رو بگیریم. یه طوری شده بود که رگباری خبر پذیرششون میومد و ما هر بار که می خواستیم خبرش رو به هم بدیم به شوخی می گفتیم بر طبل شادانه بکوب، پیروز و مردانه بکوب و... :) یه جوری شده بود که توی واتس اپ برای موضوع مقاله جدیدمون گروه درست کرده بودیم تا اطلاعات رو اونجا برای هم به اشتراک بذاریم اولش ایموجی طبل شادانه رو می ذاشتیم بعد شروع می کردیم :)
چند وقت پیش هم به الف جان داشتم می گفتم برام از شمال بلوط بیاره برای تزئین حجره ام (هنوز جور نشده). جدی پرسید کجا می خوای بذاریشون؟ گفتم کنار طبل شادانه. انتظار نداری که طبلمو با خودم نبرم که؟ :)
اینا همه گذشت تا دیشب، همین جوری وسط مرتب کردن رفرنسای مقاله پلی لیستم برای خودش می خوند و می رفت. به مشکلی خوردم و گوشی رو ورداشتم برای الف جان ویس بذارم یه دفعه آهنگ لپ تاپ رفت آهنگ بعدی: بر طبل شادانه بکوب، پیروز و مردانه بکوب... یعنی جفتمون ترکیدیم از خنده. :)
یعنی انقدری که ما با این آهنگ خاطره داریم خود علیرضا دبیر و رضا زاده و حسن یزدانی ندارن :)))
پ.ن: شادیم! :)
پ.ن: بعدا به موفقیتی تو زندگیم برسم و بپرسن رمزت چی بوده؟ میگم به نام خدا طبل!
داشتم با بچه های گروهم حرف میزدم و از تجربیات گذشتشون می گفتن و منم بهشون گوش می دادم. (تمرین یه کتابی) یکی شون گفت من مقطع دبستانم با دخترای لوس و خیلی پولداری هم کلاس بودم و من که از طبقه متوسط بودم همیشه ظرف غذا و کیف و کاپشنم باهاشون مقایسه میشد. وقتی گفت از فخرفروشی های بچه های هفت ساله و تقلید از پدرا و مادراشون تعجب کردیم. یکی دیگشون گفت من هر موقع خندیدم، همه سرزنشم کردن که چرا بلند می خندی؟ دختر که نمی خنده. یکی دیگه گفت من توی مدرسه خیلی سوال می پرسیدم و معلم دینیم پیش هم کلاسی هام با تحقیر بهم گفته بود تو هیچی نمیشی. بعد بغض صداش شکسته شد و صدای گریه اش رو همه شنیدیم.
فقط می تونم بگم همه این دردهای آشنا، همه ما زخم خورده های معصوم...
این جوری که من توی خونه دارم بشکن می زنم و می خونم: تپش تپش وای از تپش وای از دل دیوونه/ دارم می رم سر قرار ای دل نگیر بهونه، مامانم هم باورش نمیشه دارم تنها می رم باغ کتاب چه برسه به شما!
ولی واقعا این انصاف نیست وقتی که دارم تو گوشیم برای کسی تایپ می کنم «عزیز دلید» غلط گیر خودکار کیبوردم تبدیلش بکنه به «عزیز پلید»! :|
اگه یه زمانی حس کردید بی حالید و حوصله ندارید و مشکوک به کرونا شدید قبل از هر چیز چک کنید ببینید دارید مقاله می نویسید یا نه! اگه می نوشتید پاشید یه سریال برای خودتون پلی کنید ببینید تو بی حالی تون تاثیر داره یا نه. اگه رفته رفته بهتر شدید، تبریک می گم این از عوارض مقاله نویسیه. برای درمانش در دم به الف جانتون پیام بدید که من امروز دیگه کار نمی کنم اونم بگه باشه. فلذا مقاله را به دور دست ترین نقطه اتاق شوت کنید، موهاتون رو گوجه ای کنید و با چند تا کوسن برید لم بدید پای سریال کره ای و تا شب هی ببینید!
پ.ن: جدی جدی فکر کرده بودم مبتلا شدم.
پ.ن: خب باید اعتراف کنم من با سریال کره ای حال می کنم. چرا؟ نمی دونم. کودک درونم دوست داره.
روزهای زندگی یک مسافر اگه آدم بود الان یه بچه 12 ساله کلاس شیشمی بود!
در حالی که دوستان و آشنایان و اقوامم در حال خوش گذرونی در ماسال و لفور و رامسر و سایر شهرهای شمالی هستن من بیچاره باید بشینم با این آقا سر و کله بزنم که ایشون که بود و چه کرد؟ :|
بابا جون سلام. بیش تر از یه ساله که تصمیم گرفتی اینجا نباشی. مشاورم می گفت باید مرگ پدرت رو بپذیری. گفت پذیرفتی؟ گفتم آره. گفت خوبه. بعد یه سری شر و ور تحویلم داد که همه روانشناسا میگن که اگه نپذیری چه و چه میشه. ولی راستش بابایی دروغ گفتم. عین سگ. نپذیرفتم. اصلا نمی دونم چه جوری باید این کار رو کرد. توی مراسم سالگردت هم گریه ام نمیومد. نمی فهمیدم چرا بقیه گریه می کنن. چون همش حس می کردم اومدیم مراسم یه نفر دیگه و تو هم اونور پیش دایی رضا و علی آقا وایسادی.
تو این یه سال همش تو توهم بودم که خوبم ولی الان تازه میفهمم که خوب نبودم. قبلا اگه کسی این حرفا رو بهم میزد فکر می کردم چرت میگه که جلب توجه کنه ولی چرت نبوده واقعا همینجوریه. بابایی یادته چقدر دعوا می کردیم سر اینکه مستقل باشم؟ خودم برم و بیام؟ خودم کارامو بکنم؟ یادته همه مسخرم می کردن؟ یادته همه رو میذاشتی پای دلسوزی های پدرانه؟ حالا اینا که همه انجام شده هیچ، کلی کار دیگه شده مسئولیت روزانم که هیچ موقع فکر نمی کردی خودم تنها انجام بدم. الان همه بهم میگن چقدر تغییر کردی، میگن با تجربه شدی. ولی گوشِت رو بیار یه لحظه، من دلم می خواست بی تجربه و خام بمونم و همه مسخرم کنن ولی بابا داشته باشم. ر....دم به این تجربه. معامله منصفانه ای نبود. نمی ارزید.
چطور میشه دلتنگ چنین مردی نشد؟؟
نوجوون های در آستانه جوانی سال ۱۳۸۳:
- ندا آخر سال تحصیلی شده واسم تو دفترم یادگاری می نویسی؟؟ (با چشمای قلبی)
- آره (با چشمای قلبی) اتفاقا تازه دو تا خودکار اکلیلی نقره ای و طلایی خریدم پایینش هم برات چند تا طرح خوشگل می کشم.
نوجوون های سال ۱۴۰۰:
- عوضی آشغال بوووووق بوووق
- چیه نکنه چاقو داری؟
- آره دارم مشکلی داری؟؟!!
دخترک رسما شد عروسمون! بر خلاف پارسال که دو روز قبل از تولدم بدترین روز زندگیم بود و همه زنگ می زدن بهمون تسلیت می گفتن امسال چهار روز قبل از تولدم همه زنگ می زدن بهمون تبریک می گفتن :)))
قسمت بامزه ماجرا، مامان دخترکمونه. از اول اشتباهی منو صدا میزد نگین. ما هم هی تصحیحش می کردیم می گفتیم ندا. دوباره یادش می رفت می گفت نگین جان؟ ما هم می گفتیم بابا جان من، ندا! آخر هم با خنده گفت من یادم نمی مونه :)))) گفتیم باشه بابا بگو نگین. خلاصه برای مامان دخترک نگین شدیم رفت! :))
P.N: I am a KHaharSHohar!
صبح پا میشم صفحات صبحگاهی می نویسم... یه کم یوگای سبک می کنم ... ظرفای صبحونه رو می شورم... با خان داداش میریم خرید... هفتاد و هفت دورِ شمسی و قمری می زنم که برای بله برون خان داداش سبد پیدا کنم... هیچ موقع فکر نمی کردم یه روز برم دنبال این چیزا اما خب دخترکمون دوست داره... هیچی چشمم رو نمی گیره... عرق ریزون وسط گرمای ظهر تابستون با الف جان موضوع مقاله هامون رو تلفنی چک می کنیم... دست خالی برمیگردیم سمت خونه... میام تندی ناهار درست می کنم... این وسطا زبان می خونم و فایل انگلیسی گوش می دم... مامان رو ماساژ دست و پا میدم گرفتگی عضلاتش باز بشه... بعد از ظهر شانسی نوبت ابرو از آرایشگاه همیشه وقت ندار پیدا می کنم... با پسرخالم و خالم میریم و منو میرسونن آرایشگاه... بعدش با دختر خالم میریم مانتو پرو کنه... این وسطا با بچش بازی می کنم... با خالم میریم کیف بخره... برگشتنی میگم می خوام یه کم خرت و پرت و لوازم آرایش بخرم... ششصد و شونزده تا کرم پودر در اقصی نقاط صورتم امتحان می کنم و به معنای واقعی کلمه رنگین پوست بر می گردیم سمت خونه... قبل رسیدن با پسرخالم میریم پودر کیک بخره و منم غذا... با همون کرمای نصفه و نیمه به خانومه سفارش میدم و به هیچ کدوم از اعضا و جوارح داخلی و خارجی بدنم هم نیست که چه فکری کنه!... به پسر خالم دستور پختن کیک میدم از هم جدا میشیم... میام شام مامان و خان داداش رو میدم و برای خودمم حاضری درست می کنم... ظرفا رو میشورم و وسطش فایل زبانم رو گوش میدم... می شینم پای لپ تاپ تا چکیده مقاله هایی که الف جان نوشته رو ویراستاری کنم... در نهایت ساعت دو شب رسما لو باتری می دم و غش می کنم. پایان! :|
پ.ن: همینجوری محض روزهای زندگی یک مسافر