دیشب متوجه شدم اگه کسی رو راضی به برقراری رابطه جسمی نه فقط س.کس کنی تجاوزه. یعنی طرف راضی نبودهها، راضی شده! برگام ریخت اینو فهمیدم.
پ.ن: و من اگه یه روز از عمرم باقی مونده باشه از یه نفر شکایت میکنم. خوشبختانه تو فامیل الفجان وکیل خوب زیاد هست.
همین الان که منتظر خان داداش و همسرش هستیم که برای شام شب عید بیان خونمون، هفتسین چیدم و منتظرم برنجم خیس بخوره برای شام، به سال ۱۴۰۲ فکر میکنم. به فراز و فرودهاش. قشنگترین اسمی که میتونم به سالَم بدم رو از کتاب الیزابت گیلبرت قرض میگیرم و اسم این سال رو میذارم غذا، دعا، عشق. چون واقعا با غذا شروع شد، با دعا و حال معنوی ادامه یافت و با عشق به پایان رسید.
واقعا دعا میکنم سال جدید همهی اینا رو رشدیافتهتر و باکیفیتتر تو زندگیم تجربه کنم.
روزام رو توی «حجره» میگذرونم. اینجا فقط محل کار نیست، فقط کارگاه نیست. اینجا پناهگاه هم هست. من هر روزم رو از پشت میز رنگیم شروع میکنم.
این رویا رو چند سال داشتم. خیلی سال. خوشحالم به وقوع پیوسته.
الف جان میگه خیلی حیفه که اسم و فامیلامون عربیه. باید فارسی باشیم. بعد با شوخی چند تا فامیلی کاملا ایرانی بهم پیشنهاد کرد که از قبایل سلسله مادها بودن:
پارتاکنیان، استروکاتیان، بوسیان، آریزانتیان، بودیان، مغان
با شوخی و مسخرهبازی گفت برای خودت یکی رو انتخاب کن. منم گفتم «بوسیان» خوب چیزیه. :)))
دیگه از اون موقع بهم میگه خانم بوسیان :)))
پ.ن: دو تا باستانشناس خلیم :)))
اگه کسی شما رو وادار می کنه که درباره مسائل جنسی صحبت کنید در صورتی که خودتون هیچ تمایلی به این کار ندارید، مثل پسری که مرتبا حرفهاش در مورد سکسه و شما خوشتون نمیاد، این مصداق بارز تجاوز کلامیه. جدی بگیریدش. حتی اگه پارتنرتون محسوب میشه.
با الف جان وارد یه مرحلهای از رابطه شدیم که نه میتونیم بگیم دوست معمولی هستیم نه دوست دختر، دوست پسر. صمیمیتمون از دوست معمولی خیلی بیشتره ولی خب فعلا فازمون عشقی نیست. اسمش رو میذارم دوره گذر. و نمیدونم در آینده چی پیش میاد. فقط میدونم توی این مقطع از زندگیم دوسش دارم و اونم خیلی دوسم داره.
این مدت خیلی سرم شلوغ بوده و بابتش خیلی خوشحالم. خیلی دلم میخواد بیشتر از اینا اینجا بنویسم اما تمرکزم شده تلگرام.
با دوستام مرتب قرار میذارم. الف جان کلی هدیه و سوغاتی برام آورده که دونه دونهاش برام خیلی باارزشه چون دقیقا باب سلیقمه. حتی اگه یه دونه بلوط باشه. اولین دوست صمیمی زندگیم از کانادا اومده پیشم، دوستای دوران کودکیم همه موفق و با افتخار دارن توی بهترین دانشگاههای دنیا درس میخونن، دو تا دیگه از دوستام میخوان بیزینس های خودشون رو راه بندازن. شنیدن همه این موفقیتها حالم رو خوب میکنه. خودم هم توی حجره عزیزم حالم خوبه و به آینده امیدوار.
البته زندگی میکنم ولی فراموش نه. همین الان میخواستم عکس یلـدا. آقـ.ـافضلی رو پرینت بگیرم بذارم سر سفره یلدامون.
روزا میگذره و امیدوارم مفید بگذره.
ولی توی این یک سال اخیر عجب پردههایی از چهره بعضی آدمها افتاد!
بعد از فوت بابام این دومین کلاس بزرگ آدمشناسیم بود.
الف جان واقعا اگه بهترین دوستم نباشه یکی از بهترین دوستامه. بعضی وقتا با بیبرنامگیهاش رو مخم پاتیناژ میره ولی در بیشتر موارد حمایتهاش رو دارم. هر کتابی بخوام توی اون گنجینه بزرگ چند صد جلدیش داره یا نباشه میره برام پیدا میکنه. با همه آدما مدل خودشون حرف میزنه. با یه پروفسور باستانشناس فرانسوی بحثهای علمی میکنه و با یه روستایی با لهجه محلی و واژههای محلی خودشون حرف میزنه. مهم هم نیست اهل کدوم شهر باشه همه لهجهها و اصطلاحات رو بلده. یه بار سفر بودیم و یه پسر هندی اومد پارک و میخواست دستساختههای خودشو بفروشه حتی با اون هم مدل خودش حرف میزد.
من تمام مدت دوستیمون تا حالا بداخلاقی یا بیاحترامی ازش ندیدم. آدمی رو ندیدم انقدر توی شنیدن انتقاد گشاده و پذیرا باشه. احساس خوبی دارم که چنین دوستی تو زندگیم هست و فکر میکنم از شانسهای بزرگ زندگیمه.