دخترک رسما شد عروسمون! بر خلاف پارسال که دو روز قبل از تولدم بدترین روز زندگیم بود و همه زنگ می زدن بهمون تسلیت می گفتن امسال چهار روز قبل از تولدم همه زنگ می زدن بهمون تبریک می گفتن :)))
قسمت بامزه ماجرا، مامان دخترکمونه. از اول اشتباهی منو صدا میزد نگین. ما هم هی تصحیحش می کردیم می گفتیم ندا. دوباره یادش می رفت می گفت نگین جان؟ ما هم می گفتیم بابا جان من، ندا! آخر هم با خنده گفت من یادم نمی مونه :)))) گفتیم باشه بابا بگو نگین. خلاصه برای مامان دخترک نگین شدیم رفت! :))
P.N: I am a KHaharSHohar!
صبح پا میشم صفحات صبحگاهی می نویسم... یه کم یوگای سبک می کنم ... ظرفای صبحونه رو می شورم... با خان داداش میریم خرید... هفتاد و هفت دورِ شمسی و قمری می زنم که برای بله برون خان داداش سبد پیدا کنم... هیچ موقع فکر نمی کردم یه روز برم دنبال این چیزا اما خب دخترکمون دوست داره... هیچی چشمم رو نمی گیره... عرق ریزون وسط گرمای ظهر تابستون با الف جان موضوع مقاله هامون رو تلفنی چک می کنیم... دست خالی برمیگردیم سمت خونه... میام تندی ناهار درست می کنم... این وسطا زبان می خونم و فایل انگلیسی گوش می دم... مامان رو ماساژ دست و پا میدم گرفتگی عضلاتش باز بشه... بعد از ظهر شانسی نوبت ابرو از آرایشگاه همیشه وقت ندار پیدا می کنم... با پسرخالم و خالم میریم و منو میرسونن آرایشگاه... بعدش با دختر خالم میریم مانتو پرو کنه... این وسطا با بچش بازی می کنم... با خالم میریم کیف بخره... برگشتنی میگم می خوام یه کم خرت و پرت و لوازم آرایش بخرم... ششصد و شونزده تا کرم پودر در اقصی نقاط صورتم امتحان می کنم و به معنای واقعی کلمه رنگین پوست بر می گردیم سمت خونه... قبل رسیدن با پسرخالم میریم پودر کیک بخره و منم غذا... با همون کرمای نصفه و نیمه به خانومه سفارش میدم و به هیچ کدوم از اعضا و جوارح داخلی و خارجی بدنم هم نیست که چه فکری کنه!... به پسر خالم دستور پختن کیک میدم از هم جدا میشیم... میام شام مامان و خان داداش رو میدم و برای خودمم حاضری درست می کنم... ظرفا رو میشورم و وسطش فایل زبانم رو گوش میدم... می شینم پای لپ تاپ تا چکیده مقاله هایی که الف جان نوشته رو ویراستاری کنم... در نهایت ساعت دو شب رسما لو باتری می دم و غش می کنم. پایان! :|
پ.ن: همینجوری محض روزهای زندگی یک مسافر
چند تا عبارت هست تو قسمت آمار وبلاگم که با سرچ تو گوگل به وبلاگ من رسیدن. انقدر دلم میخواد قیافه نویسنده هاشون رو ببینم! بعضی هاشون:
پوزیشن عیاشی
یدی یه گوش
درس دارم بخدا
گفتم وای سرم فرمود برو فکرت را درست کن
از یجایی به بعد حست کردمم حسم نکردی
سربذارروسجاده ات وباخدایت حرف بزن
به یک عدد شوهر نیازمندیم
الوعدهدوفا نکردی خدا
راسه مسافره زمادزرکی سر (ها؟)
قسطنطنیه شهر خیلی بدیه
هیچکس منو دوست نداره
خدایش رحمت کناد
کادوهای من
جمله از بزرگی جهت حسن ختام سخنرانی
داداشم موهاتو بکن تو
متن پست اخر
پروفایلی ک همه تو کف بمونن
متن برای حسن ختام جلسه
میخوام برم به جایی که
بعضی ها وقتی می بیننت
فلفل حرف داداش
اگه قرار باشه برگردم به سن 8 تا 14 سالگیم حتما حتما این بار به جای اینکه کل تابستونام با تماشای نوارای ویدوییِ کارتونای والت دیزنی بگذره، همه رو یه جا شیفت می کنم روی کارتونای شرکت ژاپنی جیبلی (جیبوری). کارتونایی که به مراتب پیامشون از کارتونای آمریکایی ارزشمند تره. یعنی به جایی اینکه مغزمون با سیندرلا و پری دریایی و بند انگشتی و سفید برفی و راپونزل و... پر بشه که عروسک خوشگل و ناز باش تا شازده همه چیز تموم بیاد ببردت و خوشبخت بشی، یاد می گرفتیم مستقل باشیم و خودمون سازنده زندگی خودمون باشیم.
اینکه چقدر با انیمیشن های استودیو جیبلی آشنایی دارید کاری ندارم، همین الانش هم می تونید ببینید و اصلا و ابدا براتون قدیمی و دمده به حساب نیان. قریب به اتفاق قهرمان های این کارتونا دخترن. دخترایی که راز جذب شدن پسرا بهشون خوشگلی و آرایش و لباس آنچنانی نیست برعکس سادگی، مهربونی و عملگرا بودنشونه. هیچکدوم با رقصیدن و لباس خوشگل پوشیدن و آواز خوندن و... حریص جلب کردن توجه پسرا نیستن اصلا هدفشون این نیست و همین ویژگی ممتازشونه. دخترایی که نه تنها نجات دهنده زندگی خودشونن که برعکس ِ کارتونای والت دیزنی با درایت و به موقع عمل کردنشون اتفاقا اونهان که نجات دهنده پسرا میشن! تو این انیمیشنا دخترای آرایش کرده ای که مدام وقتشون به مد و مهمونی میگذره مورد انتقادن و دخترایی با لباسایی ساده اما باهوش هستن که ارزشمندن.
فقط محض نمونه بر می گردیم به سال 1989 (1368) یعنی 32 سال پیش. والت دیزنی کارتون مشهور پری دریایی رو می سازه و جیبلی کارتونی به نام سیستم دیلیوری کی کی. به هر کس که بگی کارتون اولی رو میشناسه ولی دومی کمتر کسی رو دیدم که دیده باشدش. توی کارتون اولی، پری دریایی بی هنر (خدایی چه هنری داشت جز خوانندگی که اونم فدا کرد؟) حاضره حتی برای جلب نظر پسر مورد علاقه اش صداش رو از دست بده اما در عوض پا دربیاره و اون شکلی باشه که مورد پسند عرف آدماست و از همه مهمتر شازدمون! از اون طرف کی کی قهرمان کارتون سیستم دیلیوری کی کی، وسایلش رو جمع می کنه، از خونه می زنه بیرون، با چالش ها مواجه میشه تا بتونه به قول خودش رسالتش رو پیدا کنه. بتونه کار کنه و روی پای خودش وایسه و مستقل بشه. برخلاف دخترای همسنش که اغلب خودخواه و از خودراضین و در حال وقت تلف کردنن، آینده اش رو بسازه. و بله پسر داستان جلب کدوم شخصیت میشه؟ جوابش مشخصه.
و اینه که در سال 2021 برای طرز فکر پشت کارتونای والت دیزنی در دهه 90 و قبل تر میلادی، تره هم خورد نمی کنن ولی شرکت جیبلی همچنان تازه بودن خودش رو حفظ کرده.
آره. اگه برگردم به دوران کودکیم همه تابستونام رو با دیدن انیمه های آقای میازاکی سپری می کردم.
پ.ن: اگه انیمیشن کی کی رو ندید حتما ببینید و بقیه انیمه های این کمپانی رو.
سم خالص به نظر من این کلیپای مثلا با جنبه سرگرمیه که تو واتس اپ دست به دست میشه. هم وقتت رو میگیره، هم حجم نتت، هم فضای گوشی. هیچ چیزی، مطلقا هیچ چیزی هم به آدم اضافه نمی کنه. اغلبشون هم یه مشت شایعه و چرت و پرته.
از طرفی دو تا از خاله هام کمر همت رو بستن هی رگباری برام از اینا میفرستن! اولش محل نمیذاشتم اما دیدم نهههههه ماشالا منتظر نظر منم هستن! :/ یه روز بهونه کردم گفتم من چون گوشیم اصلا جا نداره نمی تونم اینا رو دانلود کنم. نفرستید. یکیشون گوش کرد. خیلی خوشحال بودم اما می دونید زیباییش کجا بود؟ اینکه یاد گرفت هر وقت بیاد خونه ما صدام کنه بگه میدونم گوشیت جا نداره بیا اینا رو از گوشی من ببینیم :/ قشنگ دلم می خواد سرمو بزنم تو دیوار اون لحظه.
پ.ن: یاد نقش سیروس تو سریال سه در چهار میفتم :))
یه بار هم تو رابطه قبلیم انقدر از واکنشای طرف مقابلم به خاطر دیر جواب دادن به پیامام و زنگام می ترسیدم که در راه برگشت به خونه حواسم به گوشیم و جواب دادن پیام بود که با مخ خوردم زمین و سر زانوی شلوارم پاره شد و پام هم زخمی و مدتها طول کشید تا خوب بشه. شبا هم از ترس اینکه متوجه پیامی نشم، گوشیمو اغلب از دسترس خارج نمی کردم یا دیرتر می خوابیدم تا خدای نکرده پیامی نیاد و من نبینم!
آره می خوام بگم چنین استادی بودم توی ترسو بودن و ارزش قائل نشدن برای خودم.
پ.ن: با دوستی درباره اعتماد به نفس حرف می زدیم یادم افتاد.
پ.ن: پشیمونم؟ ابداااا. اگه اون اتفاقات و تجربه ها رو نداشتم ندای الان نمی شدم.
پ.ن: گاهی هم اینا رو تعریف می کنم برای بقیه، ملت اعتماد به نفس می گیرن!
بشر ایرانی، امروزه به جایی رسیده که دوست داره یه پیج بزنه و تولید محتوا کنه! (حتی کلمه اش هم حالم رو بد می کنه!) انقدر تعداد آدمایی که مدعی تولید محتوا هستن زیاد شده که فکر کنم تعدادشون بیشتر از مخاطبا شده :| مورد داشتیم رفتم به خانومه گفتم تو که همش از خرابکاری یا بازی بچت فیلم میذاری تولید محتواش چیه؟ می دونید چی گفت؟ گفت دارم سرگرمتون می کنم و سرگرمی هم تولید محتواست! هیچی دیگه تا اینو گفت از این جا تا سیاره b-612 من پوکر فیس شدم!
واسه اینه که بیشتر و بیشتر تشویق میشم برنگردم اینستاگرام و اصلا دلم برای استوری و پست گذاشتن تنگ نشده. علاقه ای ندارم پیج هایی که قدیم دنبال می کردم رو بازم دنبال کنم. به خصوص که همه ادعای نسخه پیچیدن واسه مردم رو دارن. حس می کنم دیگه حجم اطلاعاتی که وارد ذهن میشه انقدر زیاد شده که باید بیشتر وقت بذاریم برای سکوت کردن.
روزانه آگاهانه سکوت می کنید؟ مشاهده گر هستید؟
در کنار عملی بودن (!) در سال 1400 می خوام مشاهده گر هم باشم.
سال 1400 رو می خوام عملگرا باشم. یعنی هر چی تا حالا یاد گرفتم بسه بهشون عمل کنم. فلذا به عنوان یه عملی در خدمتتونم!
ب.ن: نوروز خود را چگونه سپری کردید؟ با آموزش قلاب بافی به پسرِ یازده ساله پسر خالم!:| (واقعی!)
ایشون همون اوشونی هستن که دو سال پیش در جواب اعتراض مامانش مبنی بر کمتر شیرینی خوردن، به مامانشون فرمودن تو زندگی من دخالت نکن! :|
ولیها چرا امسال نسبت به سالای پیش رام تر شدم؟
به هیچکس گیر ندادم ماهی نخره، به جای عدس دونه نارنج بکاره، سکه روی سفره هفت سین نذاره، ظرفا سفالی باشن، کاسه آب بذاره و...الانم میگم با هر چی حال می کنید همون کار رو کنید.
سال هزار و سیصد و چهارصدتون مبارک. D:
وقتی بچه بودم هر موقع بساط مشقامو توی خونه ولو می کرد و همون جور دفترا و کتابامو کف اتاق رها می کردم، مادربزرگم می گفت دفترا و کتاباتو ببند بعد برو سراغ کار دیگه. اگه باز باشه شیطون میاد می بوسدشون دیگه کارت جلو نمیره. اما من از بچگی این عادت رو ترک نکردم و بلاستثنا هر موقع چشمم به جزوه ها و کتابای بازم میفته یه آهی می کشم و میگم خدا رحمتت کنه مادر جون. الان نه تنها شیطون بساطمو بوسیده بلکه به همراه دفتر و کتابام دست به تولید مثل هم زدن! بعد هم از تصور تشکیل خانواده شیطون و کتابام خندم می گیره و خوشحال خوشحال میرم و به بقیه کارام می رسم :"
پ.ن: فکر کردید آخرش می خواستم بگم نادمم از عادت زشتم؟ نع!
پ.ن: معلومه دارم مقاله می نویسم و وسطش دارم بازیگوشی می کنم؟
پ.ن: تازه فکرم مشغول اینه که چرا چوب پرده پنجره اتاقم کجه!
داشتیم با مامانم مراسم تحلیف با.یدن رو می دیدم. رسید به اون قسمتی که با.یدن گفت به احترام درگذشتگان کرونای آمریکا و خونواده هاشون سکوت کنیم. یاد بابام افتادم. اشک تو چشمام حلقه درشتی زد و داشت می ریخت پایین که دیدم مامانم داره واسه فوتی های آمریکا فاتحه می خونه. :)) وسط گریه خندم گرفت اما جلوی خودمو گرفتم. وقتی فاتحه مامانم تموم شد خیلی جدی یه صلیب هم کشید :))) اینجا دیگه ترکیدم از خنده و اشک برگشت بالا :)))
پ.ن: خدا شاهده!
من اینجا درست در همین لحظه از زندگیم بین یه دو راهی بزرگم. یا می تونم برم به درخواست ازدواج نوه خالم جواب مثبت بدم و برای همیشه برم تهران و زیر سایه وضع خوب مالیش براش بچه بزام و همسر خوبی باشم و تا آخر عمرم به خاطر جایگاه خودش و باباش هیچ گونه دغدغه ای نداشته باشم یا می تونم این حالت رو ول کنم و برم انقدر شرایط مهاجرتم رو تقویت کنم و بهبود بدم که بتونم از این ممکلت برم و در ادامه مسیر کشف و شهودم با همسر آیندم آشنا بشم. راه اول ایمن ترین راهی ست که هر کسی دور و ورمه بهم پیشنهاد می کنه و راه دوم یه راه پر ریسکه که قدم های اولیه ام براش فعلا مورچه ایه. من به لطف شخصی انقدر از زندگی توی ایران سیر شدم که تصمیم گرفتم راه دوم رو انتخاب کنم.
باید از شخص شما تشکر کنم جناب آقای خــ.ــ*ـامـــ...ــنهای به لطف صحبت های اخیرتون من مصمم شدم راه دوم رو انتخاب کنم و برای نموندنم توی این کشور که ما براش ذره ای مهم نیستیم هیچ موقع عذاب وجدان نداشته باشم. هزاران بار ازتون ممنون که باعث شدید من تصمیمم رو بگیرم.