آقا هر موقع خواستید منو شکنجه بدید یکی رو بیارید جلوم بشینه یه متن با کلی غلط املایی بنویسه، قشنگ به کرده و نکرده ام اعتراف می کنم!
هر موقع هم خواستید مخمو بزنید برام یه متن صحیح بنویسید به راحتی مخم زده میشه. :دی
برام پیام اومده: راجع به این موضوع صحبت می کنم.
اینجا از اینکه راجع به، راجب نوشته نشده رو اَبرام.
پیام بعدی: الآن خونه ام.
مَد روی الف؟ تمومممم. من می خوام زنش بشم... :|
آقا بیاید یه کم دیگه با مقالم زخمی تون کنم حیفه تنهایی حرص بخورم. :|
بازم در حالی که تمام جهانیان و افلاکیان در اقصی نقاط میهن اسلامی دارن جفتک چارکش میندازن و خوش می گذرونن، من باید با جنابان، وَ.هبَرز و منوچهر و الف جان سر و کله بزنم.

قشنگ روزای پایان نامه نویسی داره تداعی میشه. ظهرا می خوابیدم، غروب بیدار میشدم می رفتم تحقیقات میدانی و بعد که برمیگشتم شبا تا صبح می نوشتم. همیشه هم کنار دستم یه بشقاب تخمه آفتابگردون بود انگار که اومدم قهوه خونه مش قنبر.
الانم همونه. همون.
پ.ن: الف جان داره در حد پایان نامه نویسی ازم کار میکشه. حالا نه اینکه خودش کاری نکنه ها، اصلاااا. عین عملیات انتحاری. اول با بمب کمری خودشو می ترکونه بعد منو! :(


نیمه اول امسال من و الف جان خوشبختانه تونستیم سه تا از مقاله هامون رو به مرحله چاپ برسونیم و به موازاتش هم پذیرش چند تا چکیده مقاله رو بگیریم. یه طوری شده بود که رگباری خبر پذیرششون میومد و ما هر بار که می خواستیم خبرش رو به هم بدیم به شوخی می گفتیم بر طبل شادانه بکوب، پیروز و مردانه بکوب و... :) یه جوری شده بود که توی واتس اپ برای موضوع مقاله جدیدمون گروه درست کرده بودیم تا اطلاعات رو اونجا برای هم به اشتراک بذاریم اولش ایموجی طبل شادانه رو می ذاشتیم بعد شروع می کردیم :)
چند وقت پیش هم به الف جان داشتم می گفتم برام از شمال بلوط بیاره برای تزئین حجره ام (هنوز جور نشده). جدی پرسید کجا می خوای بذاریشون؟ گفتم کنار طبل شادانه. انتظار نداری که طبلمو با خودم نبرم که؟ :)
اینا همه گذشت تا دیشب، همین جوری وسط مرتب کردن رفرنسای مقاله پلی لیستم برای خودش می خوند و می رفت. به مشکلی خوردم و گوشی رو ورداشتم برای الف جان ویس بذارم یه دفعه آهنگ لپ تاپ رفت آهنگ بعدی: بر طبل شادانه بکوب، پیروز و مردانه بکوب... یعنی جفتمون ترکیدیم از خنده. :)
یعنی انقدری که ما با این آهنگ خاطره داریم خود علیرضا دبیر و رضا زاده و حسن یزدانی ندارن :)))
پ.ن: شادیم! :)
پ.ن: بعدا به موفقیتی تو زندگیم برسم و بپرسن رمزت چی بوده؟ میگم به نام خدا طبل!
داشتم با بچه های گروهم حرف میزدم و از تجربیات گذشتشون می گفتن و منم بهشون گوش می دادم. (تمرین یه کتابی) یکی شون گفت من مقطع دبستانم با دخترای لوس و خیلی پولداری هم کلاس بودم و من که از طبقه متوسط بودم همیشه ظرف غذا و کیف و کاپشنم باهاشون مقایسه میشد. وقتی گفت از فخرفروشی های بچه های هفت ساله و تقلید از پدرا و مادراشون تعجب کردیم. یکی دیگشون گفت من هر موقع خندیدم، همه سرزنشم کردن که چرا بلند می خندی؟ دختر که نمی خنده. یکی دیگه گفت من توی مدرسه خیلی سوال می پرسیدم و معلم دینیم پیش هم کلاسی هام با تحقیر بهم گفته بود تو هیچی نمیشی. بعد بغض صداش شکسته شد و صدای گریه اش رو همه شنیدیم.
فقط می تونم بگم همه این دردهای آشنا، همه ما زخم خورده های معصوم...
این جوری که من توی خونه دارم بشکن می زنم و می خونم: تپش تپش وای از تپش وای از دل دیوونه/ دارم می رم سر قرار ای دل نگیر بهونه، مامانم هم باورش نمیشه دارم تنها می رم باغ کتاب چه برسه به شما!
ولی واقعا این انصاف نیست وقتی که دارم تو گوشیم برای کسی تایپ می کنم «عزیز دلید» غلط گیر خودکار کیبوردم تبدیلش بکنه به «عزیز پلید»! :|
اگه یه زمانی حس کردید بی حالید و حوصله ندارید و مشکوک به کرونا شدید قبل از هر چیز چک کنید ببینید دارید مقاله می نویسید یا نه! اگه می نوشتید پاشید یه سریال برای خودتون پلی کنید ببینید تو بی حالی تون تاثیر داره یا نه. اگه رفته رفته بهتر شدید، تبریک می گم این از عوارض مقاله نویسیه. برای درمانش در دم به الف جانتون پیام بدید که من امروز دیگه کار نمی کنم اونم بگه باشه. فلذا مقاله را به دور دست ترین نقطه اتاق شوت کنید، موهاتون رو گوجه ای کنید و با چند تا کوسن برید لم بدید پای سریال کره ای و تا شب هی ببینید!
پ.ن: جدی جدی فکر کرده بودم مبتلا شدم.
پ.ن: خب باید اعتراف کنم من با سریال کره ای حال می کنم. چرا؟ نمی دونم. کودک درونم دوست داره.
روزهای زندگی یک مسافر اگه آدم بود الان یه بچه 12 ساله کلاس شیشمی بود!
در حالی که دوستان و آشنایان و اقوامم در حال خوش گذرونی در ماسال و لفور و رامسر و سایر شهرهای شمالی هستن من بیچاره باید بشینم با این آقا سر و کله بزنم که ایشون که بود و چه کرد؟ :|

بابا جون سلام. بیش تر از یه ساله که تصمیم گرفتی اینجا نباشی. مشاورم می گفت باید مرگ پدرت رو بپذیری. گفت پذیرفتی؟ گفتم آره. گفت خوبه. بعد یه سری شر و ور تحویلم داد که همه روانشناسا میگن که اگه نپذیری چه و چه میشه. ولی راستش بابایی دروغ گفتم. عین سگ. نپذیرفتم. اصلا نمی دونم چه جوری باید این کار رو کرد. توی مراسم سالگردت هم گریه ام نمیومد. نمی فهمیدم چرا بقیه گریه می کنن. چون همش حس می کردم اومدیم مراسم یه نفر دیگه و تو هم اونور پیش دایی رضا و علی آقا وایسادی.
تو این یه سال همش تو توهم بودم که خوبم ولی الان تازه میفهمم که خوب نبودم. قبلا اگه کسی این حرفا رو بهم میزد فکر می کردم چرت میگه که جلب توجه کنه ولی چرت نبوده واقعا همینجوریه. بابایی یادته چقدر دعوا می کردیم سر اینکه مستقل باشم؟ خودم برم و بیام؟ خودم کارامو بکنم؟ یادته همه مسخرم می کردن؟ یادته همه رو میذاشتی پای دلسوزی های پدرانه؟ حالا اینا که همه انجام شده هیچ، کلی کار دیگه شده مسئولیت روزانم که هیچ موقع فکر نمی کردی خودم تنها انجام بدم. الان همه بهم میگن چقدر تغییر کردی، میگن با تجربه شدی. ولی گوشِت رو بیار یه لحظه، من دلم می خواست بی تجربه و خام بمونم و همه مسخرم کنن ولی بابا داشته باشم. ر....دم به این تجربه. معامله منصفانه ای نبود. نمی ارزید.
چطور میشه دلتنگ چنین مردی نشد؟؟
نوجوون های در آستانه جوانی سال ۱۳۸۳:
- ندا آخر سال تحصیلی شده واسم تو دفترم یادگاری می نویسی؟؟ (با چشمای قلبی)
- آره (با چشمای قلبی) اتفاقا تازه دو تا خودکار اکلیلی نقره ای و طلایی خریدم پایینش هم برات چند تا طرح خوشگل می کشم.
نوجوون های سال ۱۴۰۰:
- عوضی آشغال بوووووق بوووق
- چیه نکنه چاقو داری؟
- آره دارم مشکلی داری؟؟!!