-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 20
یکشنبه 18 مهر 1395 18:19
ا الان به نظر شما از بین این همه گزینه متنوع و رنگارنگی که آموزش و پرورش برای دبیر تاریخ زن گذاشته من کدوم رو انتخاب کنم؟! عشایر؟ فلارد؟ میانکوه؟ رازوجرگلان؟ باشت؟ چاروسا؟ دنا؟ بهمئی؟ یاسوج و بجنورد راهم میدن یعنی؟ با عرض پوزش از محضر خوانندگان عزیز، یعنی تف تو روح اون رشته ای که من خوندم. یعنی تف تف تو روح خودم که...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 19
جمعه 9 مهر 1395 20:52
ا من و بابام سفر بودیم. خودمون رو رسوندیم به شهری که از مهم ترین مراکز تولید سفاله. دیگه نمی گم کدوم شهر که اگر خودتون عاقل و دانا باشید می فهمید کدوم شهر رو میگم. پرسون پرسون به دنبال فروشگاهی بودیم که راویان نقل می کردند تنها فروشگاهی هست توی اون شهر که تولیداتش ایرانیه و بقیه فروشگاه ها اجناسشون چینیه. (حالا بماند...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 18
یکشنبه 4 مهر 1395 11:14
ا چند گروه از آدما هستن که من هیچ وقت نمی تونم علت کاراشون رو درک کنم یا ازشون خیلی بدم میاد: اینایی که توی اینستاگرام خودشون رو کرک و پر می کنن که بریم عکسی رو که تو مسابقه شرکت داده شده لایک کنیم پسری که به یه پسر دیگه میگه خوشگل یا پسری که میگه وای فلان پسر چقدر خوشگله خانومایی که تو عروسی های مختلط با روسری می...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 17
دوشنبه 8 شهریور 1395 10:55
ا وقتی دم غروبی دلتون یهو میگیره، وقتی یه دفعه سردرد و حالت تهوع دست در دست هم به مهر اصرار دارن شما رو بفرستن قاطی باقالی ها، نشینید یه گوشه و گلدوزی بگیرید دستتون و بزنید و برید. اصلا راه خوبی نیست جواب هم نمیده. گلدوزی رو بذارید کنار، پاشید برای خانوم والده و خان داداشتون ادای حرکات موزون عروس و دومادی که شب قبلش...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 16
جمعه 5 شهریور 1395 00:30
ا خیلی حَرفه منی که اصلا از ماشین ها و دونستن مدلاشون هیچ سررشته ای ندارم حتی علاقه ای هم ندارم، برنامه "تخت گاز" یکی از برنامه های مورد علاقه صبح های جمعه ام باشه! نمی دونم از طنز خوشم میاد؟ لابلای جنگولک بازی های اون سه تا خنگ دوست دارم فرهنگ کشورهای دیگه رو ببینم؟ خلاصه چیه و چرا؟ دوستش دارم.
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 15
چهارشنبه 27 مرداد 1395 22:50
ا برای آزمایش خون رفته بودم کلینیک. یه دختر بچه 5 ساله هم اونجا بود که اومده بود نمونه خون بده. مسلما مثل همه بچه هایی که از این محیطا می ترسن گریه می کرد و اونجا رو به معنای واقعی کلمه گذاشته بود رو سرش. به غیر از اینکه کلی شلوغ کرده بود، حرفای بامزه ای میزد که دکتر رو متقاعد کنه که یه وقت سوزن سرنگ رو تو دستش فرو...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 14
دوشنبه 18 مرداد 1395 00:07
ا یه گروه تلگرام از طرف دانشگاهمون راه اندازی شده که تمام این رئیس روسا و بچه های بالا و بچه های پایین و وسط و خلاصه همه توش عضون. جَوش هم فوق العاده رسمی و اداری. یعنی اگه بخوای سلام کنی باید مثل نامه های اداری "بسمه تعالی" و "با عرض سلام" و اینا بنویسی. یه نظر سنجی گذاشته بودن منم می خواستم برای...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 13
پنجشنبه 14 مرداد 1395 11:19
ا - مراسم رژه المپیک ساعت چنده؟ + 3:30 - به وقت کجا؟ + ایران - اووو چه دیر!! + آره به وقت ما ساعتش خیلی بده. - ولی اشکال نداره. ما با ماهواره به وقت برزیل نگاه می کنیم که دیر نباشه!!!
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 12
جمعه 8 مرداد 1395 23:20
ا اون موقع ها که وبلاگ قبلی رو می نوشتم یه عادت بامزه داشتم، اونم این بود که هر وقت از یه موضوعی ناراحت بودم و گرفته، میومدم یه پست طنز یا تقریبا شاد می ذاشتم که حواسم پرت بشه و به اون موضوع فکر نکنم. بعد دوستان میومدن توی کامنت دونی 80 تا کامنت می ذاشتن و انقدر حرف می زدیم و می خندیدیم که وقتی سیستم رو خاموش می کردم...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 11
چهارشنبه 6 مرداد 1395 20:50
ا برای یه کاری دنبال اسم بودم. یه چیزی تو مایه های انتخاب اسم برای برند. اولش تصمیم گرفتم اسم خودم رو بذارم روش که بعد دیدم چقدر از اسمم بدم میاد! با خودم گفتم بابا این چیه دیگه؟ نه آهنگش خوبه، نه دوسش دارم و نه قشنگه. بهتره بشینم یه چیز خوب پیدا کنم. خلاصه هی گشتم و گشتم. توی نت داشتم سرچ می کردم یه دفعه یه اسمی...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 10
دوشنبه 4 مرداد 1395 11:34
ا مامانم به من: - تو همیشه کته هات بهتر از من میشه. این بار بگو چه جوری درست می کنی همونجوری درست کنم. + باشه. - چقدر آب می ریزی. + یه کمی کمتر از دوبرابر برنج. - واسه 4 تا پیمانه برنج چقدر؟ + 7 تا پیمانه آب - خب من که پیمانه ای نمی ریزم. همین طوری چشمی خوبه. ریختم. حالا بگو چقدر نمک می ریزی؟ + یه پیمانه - نه. تو زیاد...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 9
یکشنبه 6 تیر 1395 12:08
ا خدا رحمت کنه مادربزرگمو همیشه بهمون میگفت تنها عضوی که روز قیامت ازمون شکایت نمی کنه ابرو هست و تازه تنها عضوی هم هست که ازمون دفاع می کنه. برای همین همیشه بهمون میگفت ابروهاتون رو شونه کنید. یه بار این جمله رو توی خوابگاه نقل قول کردم، هم اتاقیم خیلی هیجان زده و خوشحال گفت دمش گررررم! ما هم همه با هم یه صدا بهش...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 8
سهشنبه 25 خرداد 1395 02:32
ا خان داداش امشب داشت مثلا بهم نحوه صحیح خوندن نماز رو یاد میداد. تلفظ ض چه جوریه؟ ط چه جوریه؟ ذ چه جوریه؟ بعد آموزشاش هم اونجوری نیست که سنگین و متین یه مطلب رو یاد بده منم سنگین و متین یاد بگیرم که، از اول تا آخرش حاشیه ست! میگفتم خب وقتی میرسیم به والضالین باید فکر کنیم از چهار تا ز این کدوم ز هست. بعد باید یادمون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 خرداد 1395 02:56
ا - راستی متوجه شدی دکتر میم سکته قلبی کرده؟ + واقعا؟؟ کِی؟ بنده خدا. - آره هفته پیش بود. خدا رو شکر سکته رو رد کرده. نمی دونم چرا این روزا انقدر مردم الکی سکته می کنن؟! + از بس استرس زیاد شده. حالا تازه دکتر میم عضو هیئت علمیه، هر روز اعتبارش بیشتر میشه و پولش از پارو بالا میره و دغدغه آینده نداره و استرس داره. ما...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 7
سهشنبه 4 خرداد 1395 22:18
ا بعدا آیندگان در توصیف من خواهند گفت: مرحومه برای هرگونه فعالیت و سرکشی به اموالش در بلاگ، اینستاگرام، تلگرام و... اوقات شبانه روزش رو به سه تا نیم ساعت تقسیم کرده بود. او با خودش عهد کرده بود شبا موقع خواب ارتباطش رو از بیخ با کل هستی قطع کند. بسیار امیدوار بود که امواج مضر برای سلامتی راهشون رو از وی کج کنن به یه...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 6
پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 12:30
ا من و شیما در حال خرید. من: شیما بیا، بالاخره فروشگاه لوازم گل دوزی ِ بلبلی پسند (!) رو پیدا کردیم. شیما: این همون فروشگاه گلدوزی ِ بلبلی پسنده معروفه؟! - آره همون بلبلی پسند معروف. - همون مغازه بلبلی پسند که سی سال داره کار می کنه؟ - آره همون بلبلی پسنده سی ساله ست. توی مغازه: ما: سلام آقای بلبلی پسند. نخ گل دوزی می...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 5
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 15:45
ا با رفیق در حال سوختن و دوختن بودیم. من یه ور پارچه دستم اون یه ور دیگه. د بدوز و برو. کلی از خاطرات قدیم گفتیم و هر چی تعریف می کرد من ِ جلبک مغز هیچکدوم یادم نبود برای همین همش برام تازگی داشت و باعث میشد مثل همون دفعه اول که اتفاق افتاده بود بخندم!! اصلا نعمتیه. از خودم می گفت اما انگار داشت خاطرات یه آدم دیگه رو...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 4
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 12:18
ا به اعتقاد من دخترا در مواجهه با پسرا به دو دسته سالم و بیمار تقسیم میشن! سالم ها که سالمن. دمشون گرم، دست راستشون رو سر ما بیمارها! اما بیمارها باز خودشون به دو دسته تقسیم میشن: یک) دخترای توهمی دو) دخترای خنگ! دخترای توهمی اون دسته از دخترا هستن که دائم توهم اینو دارن که همه پسرا کار رو زندگی شون رو ول کردن و هر آن...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 3
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 01:14
ا جزوه های درسی پارسال رو ریختم دورم برای کارم دنبال ایده و طرحم. چه شبا و روزایی بود تو خوابگاه. هم خوابگاهیم راه به راه تو جزوه هام چرت و پرت نوشته. دختر خوبی بود ولی خب دامنه شوخی هاش گاهی خیلی خاک بر سری میشد! همیشه به شوخی ما رو دیوونه هایی خطاب می کرد که قرصامون رو نخوردیم یا از وقتش گذشته! یه گوشه جزوه ام نوشته...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 2
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 05:30
ا کله صبح با گوشی نشسته بودم آشپزخونه داشتم اینستا گردی می کردم. از بس 24 ساعته گوشی دستمه صدای مامانم دراومده. با خودم گفتم خوبه الان مامان نیست. یه دفعه دیدم با چشای خوابالو داره از اون سمت اوپن نگاهم میکنه! بنده خدا به نگاه بسنده کرد و جز جواب سلام هیچی نگفت. ولی خو من فهمیدم فحش داد!
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 1
سهشنبه 14 اردیبهشت 1395 23:33
ه امروز خیلی اتفاقی داشتم کانالا رو بالا پایین می کردم دیدم یه کانالی داره یه انیمیشن خارجی نشون میده که قهرمانش یه زنبوره و میخواد عسل های دنیا رو نجات بده و این صحبتا. یعنی سر صبحی با چند تا از دیالوگاش به خاطر دوبله، صدای خندم رفت رو هوا! یه جا داشت از بهترین برندهای عسل میگفت، عسل خوانسار و عسل سبلان رو مثال میزد!...
-
حسن ختام: با خدا باش و پادشاهی کن + پست آخر و خداحافظی
پنجشنبه 19 فروردین 1395 23:19
الوعده وفا. وقتش شده که به قولم عمل کنم. این مطلبی که می خوام بنویسم یه تغییر مثبت برای سبک زندگی هست. هم زندگی دنیایی مون هم زندگی اخروی. من اولین بار که این متن رو خوندم توی شرایط خیلی خیلی بد روحی بودم. بعد فهمیدم این نشونه مستقیم خدا برام بوده و هنوزم مطمئنم معجزه اون شبای من بود. این متن در مورد بحث تکراریه نمازه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 فروردین 1395 23:00
اول پست بالا رو بخونید. این متن از سی دی سخنرانی حجت الاسلام پناهیان برگدونده شده به نام "چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟" هم میشه از نت دانلود کرد هم میشه از فروشگاه های محصولات فرهنگی خریداری کرد. با نهایت تشکر از خانم رازقی. متن از صفحه اینستاگرامشون: m.razeghi بی زحمت اگه خواستید کپی کنید ذکر نام خانم رازقی...
-
یکی مونده به آخر
سهشنبه 17 فروردین 1395 16:03
( مقدمه: خب ما تشریفمون رو روز سیزدهم از مسافرت آوردیم. مسافرت هم با وجود هوای بارونی در مجموع خوب بود. با این وضع جاده ها و رانندگی دوستان همین که سالم رفتیم و سالم برگشتیم هزار مرتبه جای شکر داره. خیلی دلم می خواست برای سرگرم کردن خودم هم که شده بیام یه سفرنامه خوشگل بنویسم اما چشمتون روز بد نبینه که از همون روز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردین 1395 14:58
* می خواستم بیام به قولم عمل کنم پست «مسیر عوض کن» رو بذارم اما چون اول ساله خیلی ها زدن تو کار تعطیلات و دید و بازدید، کرکره ها رو کشیدن پایین! بهتر دیدم سرا صبر بعدا بذارمش که همه باشن. خانواده خوشحال و خجسته ما هم صد بار برنامه مسافرت گذاشتن و کنسل کردن. فعلا تصمیم آخر تو دقیقه نود که هیچی تو ضربات پنالتی به رفتنه...
-
از داداش که حرف می زنم از چه حرف میزنم؟!
شنبه 29 اسفند 1394 13:53
خان داداش از اون موجوداتی می باشد که درست وقتی عین خر گیر کردی تو گل می رسه. بنابراین به قول خودش وقتی می شینی پای منبرش هر چی میگه باید بگی چشم. بگه بپوش بریم گردش نباید نق بزنی. باید بگی چش چش! اصلا بارونی، آفتابی فرق نداره. مهم اینه که هوای چشم و دل ابری نباشه. خوراکی تو ماشین فراموش نشه: سرزمین کتاب، دهکده کتاب،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 19:56
اصلا باورم نمیشه که این همه بلا سرم اومده باشه و من مثل پوست کلفتا هنوز زنده باشم! سال 94 رو با افتخار به عنوان نحس ترین و مزخرف ترین سال زندگیم نام گذاری می کنم. از دوم فررودینش دکان آبغوره گیری من فعال شد تا همین حالا. به غیر از تیر و بهمن بقیه ماه ها رو باید حواله کرد به سینه قبرستون، به درک سیاه و خاکستری و گلبهی...
-
زیر نور سبز
شنبه 22 اسفند 1394 22:46
قرار هر سالم یادم نرفته، شما وساطت ما رو پیش خدا بکن بانو. پ.ن: ز آه من آسمان شده نیلی
-
از روزای مونده به عید چه خبر؟
جمعه 21 اسفند 1394 19:05
* خیلی جالبه که طبیعت اصلا به حال و هوای ما آدما کار نداره. هر کی هم بگه بهار نمیاد درختا خوب بلدن دلبری کنن. * تشریف مون رو بردیم و کارای فارغ التحصیلی رو به پایان رسوندیم. خدا شاهده کف کفشام دیگه داشت کنده می شد. توی مسیر دیگه همه دانشجو ها قیافه هاشون آشنا شده بود بس که با یه برگه امضا از این ور به اونور. یه آقایی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 00:27
دوستان یه سوال داشتم. کسی هست که در مورد اقامت توی کشور ژاپن اطلاعات داشته باشه؟ هر داده ای بهم کمک می کنه، از اقامت، مهاجرت، آموزش زبان، کار، تحصیل و... آیا کسی رو می شناسید که اونجا زندگی کنه؟ در این زمینه اطلاعاتم ضعیفه. خیلی ممنون میشم اگه راهنماییم کنید. پیشاپیش مرسی.