-
daddy
سهشنبه 11 اسفند 1394 23:18
داشتم می رفتم یه کار خطرناک کنم. قشنگ لب مرز بودم. نمی دونم چطوری شد که ابوی محترم برای خوشحال کردنم یه بسته تافی گیلاسی گذاشت جلوم. بعد یه دفعه دیدم چقدر عاشق بابامم. وقتی فکر می کنه سرما خوردم و تختمو می چسبونه به شوفاژ، پتو رو تا خرتناقم (گلوگاه!) می کشه بالا، بعد کنترل می کنه و میگه تب کردی و نصف شب چند بار میاد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 اسفند 1394 13:06
سبزای قشنگ شما که همیشه دستاتون رو به دعاست، میشه دعاهای ما رو هم به گوش خدا برسونید؟
-
پشت دیوار شهر یه راهی داره که میره یه راست در خونه ستاره
یکشنبه 9 اسفند 1394 16:46
* ای مگنتی که می روی به سویش از جانب من اول ببوس رویش بعد هم ببوس در یخچالش! :) . * من هیچوقت از بارون و رنگ خسته نمیشم. شما چطور؟ آهنگ پیشنهادی توی این هوای بارونی اسفند «قبله» ابی هست. . ب .ن: برسد به دست بچه های تهران : تهرانی ها! دستتون درد نکنه. گل کاشتید. با اتحادتون امید رو بهمون بر گردوندید. قول میدیم همه...
-
در پیشواز بهار
جمعه 7 اسفند 1394 20:20
اغلب هر وقت می خوام برای خودم جایزه بخرم سعی می کنم افسار رو بدم دست ندای پنج ساله! اینم جایزه فارغ التحصیلی! بیشتر می خوره فارغ شدن از مقطع پیش دبستانی باشه! سری می زنیم به باغ گل و میریم پیشواز سال جدید. ساکن جدید اتاقم به شما لبخند میزنه. کتابخونه هم با اره زدن های بابام و همکاری آقای نجار و رنگ آمیزی مجدد بابام به...
-
جایزه
پنجشنبه 6 اسفند 1394 00:01
جایزه دادن های میم از نوع خوراکیه. بخوای چیزی باهاش بخوری محاله آدمو جای بد ببره. واسه همین امروز جایزه پایان نامه رو از نوع خوراکی گرفتم! * هی بهم میگه لاغر شدی. چرا هیچی نمی خوری؟ چرا ضعیف شدی؟ انقدر گفت که حس کردم الانه که ترک وردارم بشکنم! :| بعد چنگالشو زد به یکی از این جوجه کبابا گرفت جلوی دهنم گفت گاز بزن. بعد...
-
کم نیاوردیم
چهارشنبه 5 اسفند 1394 00:01
حتی اگه کوهی کار اداری ناخواسته بریزه سر میم، حتی اگه شونصد ساعت منتظر بشینم که ببینم اون رئیسه کی می خواد آزادش کنه تا بعد از نود و بوقی همو ببینیم، حتی اگه آخرش یه لحظه اشکم دربیاد، اما باز تو یکی از تیمچه های بازار روبروی این حوضه میشینم و یه برگه از این تبلیغای انتخاباتی که سر راه دادن رو از کیفم درمیارم و توش می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 اسفند 1394 17:34
تغییرات بعدی برای بهار. مرتب کردن برد یادداشت و خداحافظی با قاب گل دارش. افتتاح یه قاب چهار خونه. با حضور افتخاری کلبه کوهستانی.
-
مگه میشه بهت تکیه نکرد؟
دوشنبه 3 اسفند 1394 10:42
دیشب موهامو فرفری می کردم برای امروز و عجیب دلم شور می زد و میدونستم طبیعی نیست. معلوم شد میمم حالش بد بود و نتونست امروز بیاد. تو.ن: به جای اینکه من صبح نگران حالت باشم و بهت بگم بخواب، استراحت کن و ابراز نگرانی کنم، تو بهم میگی: «الان خوب خوبم. از صدات معلومه زود بیدار شدی. بخواب استراحت کن و مواظب خودت باش» و باقی...
-
بیا به اینور پل!
شنبه 1 اسفند 1394 22:37
* یعنی ها من اصلا غلط کردم. من هم بشینم 3000 صفحه پایان نامه بنویسم. آخه این خونه تکونی چیه که زده کل سیستممون رو آسفالت کرده؟ افلیج شدم خب. با اتاق خزان زده خداحافظی می کنیم. این برگا میرن تقدیم سطل آشغال میشن و به جاشون قراره گل و گیاه جدید وارد اتاق بشه. ^_^ * یکی از نامزدای انتخاباتی برای تبلیغ توی تراکتش نوشته:...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 19:51
* میم مجبوره به خاطر کاری بره تهران که اگه جور نشد دوباره برگرده اینجا. میگه تو هم بیا تهران که چون آماده نبودم نتونستم برم. خب این نهایت بدجنسیه، ولی کاش کارش جور نشه که برگرده! چرا وقتی زنگ زد نق نزدم که بمون؟ چرا گیر ندادم؟ چرا منطقی بازیم گل کرد؟ بهم میگه بهترین اخلاقت که دوسش دارم اینه که الکی گیر نمیدی. ولی بعضی...
-
دارم میرم مربعامو رنگ کنم
سهشنبه 27 بهمن 1394 14:58
اردیبهشت امسال کتاب «معجزه سپاس گزاری» رو خریدم و شروع کردم به خوندن. مدتی که کتاب رو می خوندم و به تمریناش عمل می کردم به طور شگفت انگیزی دوز انرژی مثبتم میزد بالا. نویسنده توی یکی از تمرینا ازمون خواسته بود خواسته ها و آرزو هامون رو بنویسیم (هر چند محال) و بابت اینکه برآورده شدن از خدا تشکر کنیم. منم یه سررسید...
-
بهمن خوب
یکشنبه 25 بهمن 1394 23:41
* خب با سلام و صلوات دفاع ما به پایان رسید. برای دوستایی که نمی دونن چی شد باید بگم خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد و ما 20 رو گرفتیم و بازگشتیم. خدایی اصلآ و ابدآ انتظار نداشتم نمره کامل رو بدن. گفته بودم که قبل از من دفاع نـ.سـ.رین بود که استادا جلوی خانوادش تا می تونستن از خجالتش دراومدن و خلاصه طفلک با چشمی اشک بار...
-
شب قبل از دفاع
جمعه 23 بهمن 1394 19:15
* قبلا گفتم یکی از هم کلاسی هام (نـ.سـ.رین) با یکی از استادای خانوم دعوا کرده بود حسابی. این شد که تصمیم گرفت برای دفاعش از ترس استاده و شوهرش (ناظر تحصیلات تکمیلی) تمام ایل و عشیر و خاله و عمه و عمو و پسر دایی و دختر خاله و خلاصه همه رو دعوت کنه تا استادا آبرو داری کنن جلوی اینا هم که شده چیزی بهش نگن! تا این جای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 بهمن 1394 01:16
میرم آشپزخونه که آب بخورم. همش به خبری که دادی فکر می کنم. فکر می کنم و فکر می کنم. به خودم که میام می بینم با دمپایی آشپزخونه وسط اتاق وایسادم! یادم نمیاد لیوانمو هم کجا گذاشتم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 بهمن 1394 23:25
این بار مردان موجودات بسیاااار اعجاب انگیزی تری هستن؛ وقتی که اون روز با بی خبر گذاشتن شما ناراحتتون کردن و سعی کردن به شیوه های اعجاب انگیز شما رو از ناراحتی دربیارن، این بار تماس گرفتن و وقتی از اون شماره های چَپَر چلاق افتاد رو گوشی یه خبر ااااانقدرررر خوبی بهتون می دن که دیگه واقعا و بی برو برگرد راهی نمیمونه جز...
-
اَرزو
پنجشنبه 22 بهمن 1394 14:28
مکالمه من و دوست کُردم. پ.ن: لازم نیست بگم آبی ها منم. پ.ن: لازم نیست بگم داشتم سعی می کردم کردی حرف بزنم! پ.ن: لازم هم نیست بگم خودم با خودم شادم! پ.ن: ولی دیگه همه اینا رو گفتم. + گیان به کردی یعنی جان + عنوان چی میگه؟: آرزو رو توی خوابگاه با فتحه روی الف ( اَرزو) صدا می کردیم. لامصب خیلی اسمشو کردی می کرد. :)
-
از کاشی های آبی مون
سهشنبه 20 بهمن 1394 20:30
* خواننده های خیلی قدیمی وبلاگم (نمی دونم کسی هنوزم از قدیم هست یا نه؟) می دونستن من چقدر به آهنگای فرهاد علاقه داشتم و کلا توی یه فازای دیگه سر می کردم. یه مدته خیلی زیادیه از طرف خانوم والده برای گوش دادن به آهنگای فرهاد تحریم شدم و هیچ جوره نمی ذاره گوش بدم. میگه افسردت می کنه. وقتی به میم گفتم اونم گفت مامانت راست...
-
ابرو کمون ریحان!
دوشنبه 19 بهمن 1394 14:42
گهگاهی که میرم سراغ خنزر پنزرای دوران مدرسه ام یه چیزایی به چشمم میخوره که کلی خاطره بازی و اینا میشه. امروز هم کلی یاد دوران راهنماییم افتادم. (الان به جای راهنمایی چی گذاشتن؟ یعنی الان به یه بچه دبستانی بگی اون زمان که من اول راهنمایی بودم نمی فهمه منظور آدمو؟ الله! :|) اصلا یه روزگاری بود بس بیخود! کلاس سوم...
-
پیشوازامون!
یکشنبه 18 بهمن 1394 19:55
یعنی ایرانسل هنوز نفهمیده که منی که اصلا از سیم کارتم استفاده نمی کنم و الکی توی گوشیمه و تا حالا اصلااااا آهنگ پیشواز استفاده نکردم و کلا با آهنگ پیشواز همه جوره غریبه ام و هی دم به دقیقه پیام میده «پیشوازامون»، نباید دیگه بس کنه؟؟ اه اه چقدرم لوس! یعنی هر شب هرشب باید پیشوازاشو معرفی کنه؟
-
شنبه شب چطور می گذره؟
شنبه 17 بهمن 1394 23:48
با بافتن دستبندی که یهو هوس کردی. بعد دلت می خواد برای ترکیب رنگش بمیری! با کرگدنی که روی جلد پاک کن بود و تا شده بود اونور اما یهو دیدمش و گفتم: اِ!! یه کرگدن اینجاست! که می تونه کله اش رو برگردونه به این سمت و روبروی دوربین لبخند بزنه! کرگردن یه موجود دوست داشتنیه واسه من. نمونه یه پوست کلفت مهربونه! همیشه به...
-
موجودات عجیب
جمعه 16 بهمن 1394 23:20
مردا موجودات عجیبی هستن؛ به خصوص زمانی که شما مدت زیادی ازشون بی خبری و از این موضوع ناراحت، بهت میگن ناراحتی؟! مردا عجیبن؛ وقتی تو میگی بله ناراحتم و اونا هم تعجب می کنن و میگن واقعا ارزششو داره؟! مردها موجودات عجیبی هستن وقتی برای عذرخواهی، جبران و در آوردن شما از مود ناراحتی درست کردن نقشه های پروژه تون رو عهده دار...
-
باغ چند رنگی که می گوید زیبا نیست؟!!
پنجشنبه 15 بهمن 1394 20:26
باغ من تنها باغیه تو جهان که برگای درختاش تو هر شاخه یه رنگن. بین اون همه شلوغی و لا به لای اون همه گل و گیاه کلیدمو هم پیدا می کنم.
-
من، منِ مظلوم!
پنجشنبه 15 بهمن 1394 13:51
ریش و ریش کشی: یکی از هم کلاسی هام (اون پسره که عاشق استاد راهنمام بود. همونم شد استادش) با استاد یه دعوایی کرد که استادمون چسبوندش به دیوار به چه وضعی، گیس و گیس کشی: یکی از دخترا با یکی از استادای خانوم که داور دفاع هست یه دعوایی کردن اساسییی که حساب دوستم از این به بعد با کرام الکاتبینه. شوهر این استاد مون هم ناظر...
-
من و باغ اسرار آمیزم
چهارشنبه 14 بهمن 1394 16:59
برای کسی که اول راه نقاشیه بهترین کار اینه که چه کار کنه؟ اینه که یکی دیگه براش نقاشی بکشه و اونم رنگ کنه! قبلا توی اینستاگرامم گفته بودم این نقاشی ها مال کتاب سکرت گاردنه. هدف ناشر این بوده که این کتاب برای بچه ها منتشر بشه اما این جقله های ورپریده استقبال نمیکنن و در عوض بزرگسالا توجهشون جلب میشه. خلاصه تبدیل میشه...
-
این به اون در
سهشنبه 13 بهمن 1394 22:57
* داشتم برای دفاع تمرین می کردم یه چوب درازی توی تراس بود آوردم و جو معلم بودنم گرفت. با همون چوب و با یه تخته توهمی به تمرینم ادامه دادم. البته همش مسخره بازی بود، نه جدی. به خانوم والده گفتم من میخوام این چوب رو با خودم ببرم سر دفاع با این روی دیتا پروژکتور توضیح بدم! مامانم جدی گرفته بود می گفت نه! گفتم میخوام...
-
جاپن!
سهشنبه 13 بهمن 1394 14:59
* یه شب داشتیم با خانوم والده اخبار ورزشی گوش می دادیم همون موقع که تیم امید ایران با ژاپن بازی داشت و ایران 3 بر صفر باخت. (اصلا یاد ندارم برده باشه!) یهو به مامانم گفتم کاش من ژاپن به دنیا میومدم. کشورشون خیلی خوبه. آدمای مودب، کاری، با حیا، با اخلاق. اصلا معلوم نیست دینشون چیه ولی خیلی پایبند اصولن. یه کشور پیشرفته...
-
هم رنگ بک گراند
دوشنبه 12 بهمن 1394 16:49
* فعلا باید استفاده کرد از روزهای استراحت. بعد که ریست شدی اون موقع میریم هی تمرین می کنیم برای دفاع 24م. * چقدر بدم میاد از این شبکه های اجتماعی. هر جا میری فقط شده فحش و اهانت یا چاپلوسی های مسخره. چه خوبه محیط وبلاگ نویسی هنوز برام پاکه. چه خوبه 99 درصد نخاله های شبکه اجتماعی وبلاگ نمی نویسن و توی این فضاها نیستن.
-
خاله کوچیکه
یکشنبه 11 بهمن 1394 21:31
* رفتیم عیادت خونه خاله ته تغاری. این عیادت هم واسه ما شده بود طلسم. هی افتاد عقب. به خاطر امتحانا و انتخاب واحدا و ایضا مخ زدن استادا واسه گرفتن نمره قبولی برای پسرخاله های ترمولک. روزی که این دوتا (داداش نیستن. هر کدوم مال یه خاله هستن) دانشگاه قبول شدن (اونم با رتبه های نجومی و دانشگاهایی که صمد آقا هم میتونه قبول...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمن 1394 23:21
* یه چیزی رو تو زندگیم خیلی خوب یاد گرفتم. اونم اینه که با هیچکس صمیمی نشم اما با همه مهربون باشم. خیلی برام مهمه دل کسی رو نشکونم از طرفی هم حریما حفظ بشه. من همیشه از صمیمی شدن با آدما ضرر دیدم. از دور دوست بودن و مهربونی کردن برای من خیلی بهتر نتیجه میده. * کلا خیلی بده تمام روز رو توی تخت چسبیده به شوفاژ باشیو...
-
نظم عمومی رو رعایت کنید آقا!
شنبه 10 بهمن 1394 10:55
داشتم یه مطلب راجع به آثار باستانی های اصفهان می خوندم یاد یه خاطره افتادم گفتم بیام اینجا بنویسم. یه مسجدی هست تو اصفهان که وقتی دقیقا میری وسطش وایمسی و حرف می زنی صدای آدم چند برابر بلندتر میشه. فکر کنم مسجد شاه باشه دقیقا نمی دونم. (با عرض پوزش از محضر اصفهانی های گرامی. توضیح از بنده نگارنده) خلاصه خیلی باحاله...