-
من و ترلی و زیمبابوه و حاتم طائی!
یکشنبه 11 آذر 1397 02:01
یه بار شباهنگ عزیز ازم پرسید اگه دوباره به قدیم بر می گشتی بازم وبلاگ مینوشتی؟ باید بگم جوابش یه بله خیلی محکمه. چه تغییرات بزرگ و معجزه وار و خوبی داشته اینجا برام! یکی از بزرگترین اتفاقات آشناییم با ترلان بود. چقدر ما شبیه به هم تغییر رو استارت زدیم، شبیه به هم از گذشته گذشتیم و دست گذاشتیم (واج آرایی گ، ذ، ش و ت ...
-
گونبانگ!
سهشنبه 8 آبان 1397 23:27
بعدا بهت حتما خواهم گفت که چه دو ساله شیرینی بودی. از اونا که از خوشمزه بودن میشه گذاشت گوشه لپ. بهت میگم وقتی داشتم آب می خوردم اصرار داشتی که خاله ندا از دسته اش بگیر. بعدا حتما بهت میگم وقتی ازت می پرسیدیم اسم ماشینت چیه می گفتی دودوبوس (اتوبوس) وقتی می گفتیم اسم مادرش چیه می گفتی مامان و وقتی می پرسیدیم اسم باباش...
-
این پاییزی که اومد این پاییز منه
دوشنبه 30 مهر 1397 18:01
تا الان هزار بار موضوعات مختلف به ذهنم رسیده بود که بیام اینجا بنویسم اما هر بار انقدر سرم شلوغ شد که نتونستم. میخواستم از ژاله بگم و کاری که قراره شروع کنیم و حکم پت و مت رو داریم! از روز جهانی کودک که خودمون رو قاطی بچه های زیر ۱۲ سال کردیم و رفتیم موزه. (که البته من زودتر رسیده بودم و چون اتفاقی با یه خونواده ای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 شهریور 1397 11:23
۹ سال گذشت از زمانی که تصمیم گرفتم یه وبلاگ نویس باشم. یه ۲۰ ساله بودم و الان یه ۲۹ ساله
-
در حد معذلک
پنجشنبه 25 مرداد 1397 19:57
کلا طرز تفکر یه دسته از انسان ها برای من خیلی جالبه و منشا طرز فکرشون نمی دونم به کجا ختم میشه. یکی از پژوهشگرای بنیاد که ترم 5 کارشناسیه و ازم میپرسه خانوم الف مگه لک ها آذری هستن؟ میگم نه. میگه البته لک نیست ها مزلک. میگم مزلک دیگه چه قومیه؟ مزلک نداریم. میگه چرا. اینجا نوشته. میرم می بینم لغت کذا معذلک هست! :| بعد...
-
ژاله در چهار سالی که گذشت
جمعه 29 تیر 1397 18:01
ژاله رو بعد از تقریبا چهار سال گم و گوری اساسی دوباره اتفاقی توی یه نمایشگاه مد و لباس دیدم. کلا اینکه چرا گم و گور شده بود رو هیچکس نمی دونست ولی اون موقع ها خیلی دنبالش گشته بودم. اما خب چون از ژاله هیچ چیزی دور از انتظار نیست زیاد تعجب نمی کردم. اول خودم رو زدم به اون راه و به مَتی که پهلوم بود گفتم دلم نمی خواد...
-
من بیرانوندم
جمعه 8 تیر 1397 18:11
7- 8 سالشون بود. یکی شون لباس مسی رو پوشیده بود. یکی شون لباس رونالدو. داشتن دعوا می کردن سر اینکه کدومشون بیرانوند باشن.
-
ما هنوز جوجه ایم
جمعه 25 خرداد 1397 02:45
بابام وقتی داره از مامانم بابت زحمتای ماه رمضون تشکر می کنه... اونجا که بهش میگه من و جوجه ها ازت متشکریم... ما هنوز جوجه های بابامیم! هنوز باور نداره ما دیگه مرغ و خروسیم!
-
خوشحالم منتظر نمره ها نیستیم.
چهارشنبه 23 خرداد 1397 02:02
به خانوم والده میگم جمعه عیده و امسال هم که درس نداشتم با این ماه رمضون هیچی از خوشگلی های خرداد درک نکردم. انگار پنج شنبه آخرین امتحان رو می دیم و از جمعه می تونیم دوباره تا لنگ ظهر بخوابیم.
-
طرح افطار تا سحر!
شنبه 19 خرداد 1397 02:06
ماه رمضونا به عادت هر سال طرح افطار تا سحر (!) به راهه. وبگردی و وبگردی. عمیقا منو یاد اولین روزی میندازه که روزهای زندگی یک مسافر رو ساختم. قشنگ یادمه اینجا رو درست کردم و رفتم نشستم پای سفره سحری. حتی یادمه چی خوردیم. پیتزای خونگی! امشب هم همین کار رو می کردم. وبلاگا که کون فیکون شدن همه، ولی میشه رفت وبلاگای قدیمی...
-
هر 4 سال یه بار
دوشنبه 7 خرداد 1397 20:15
وقتی بازی های والیبال از تلویزیون پخش میشه قشنگ یاد دوران خوابگاه و دیوونه بازی هامون میفتم. به خصوص که جام جهانی هم نزدیکه. داشتیم با یکی از هم اتاقی های قدیمم یاد اون موقع ها رو می کردیم و یاد اون دختره که شبیه پسرا بود که گفت تغییر جنسیت داده و واقعا پسر شده! یعنی ما تمام بازی های فوتبال و والیبال رو واقعا داشتیم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 خرداد 1397 15:35
تجربه بدجوری ثابت کرده که علاوه بر اینکه استوری اینستاگرام بعضی ها رو باید خفه کنی، کاری کنی که اونا هم استوری های تو رو نبینن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اردیبهشت 1397 23:18
دستی به ریشش می کشد، شربت آبلیمو را یک نفس می دهد بالا، بعد با یک حرکت لیوانش را شوت می کند توی جوب. زیر لب می خواند: یاور زهرا بیا، یاور زهرا بیا، یاور زهرا بیا!
-
قضیه کنکورشون و کنکورمون
جمعه 31 فروردین 1397 23:31
* درسته دانش آموزای امروزی قریب به اتفاق هیولا تشریف دارن، درسته که سال تحصیلی ای که گذشت حرص ها دادن به من ولی خب هر چی به کنکور نزدیک تر میشیم و اینا کلاساشون تعطیل میشه من بیشتر دلم براشون تنگ میشه. با همکارم داشتیم فکر می کردیم که دیگه کی برامون چیپس بخره؟ کی ازمون آویزون بشه تا باهاش سلفی بگیریم؟ به کی گیر بدیم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 اسفند 1396 16:35
روزای آخر سال 96 به بامزه ترین شکل ممکن می گذره و اتفاقات خودش رو داره. یعنی رئیس داریم نمکدون. شب چهارشنبه سوری ما رو مجبور کرد واسه جلد کتابش عکس پیدا کنیم. ما هم خوشحال و شاد و خندان گفتیم عجب کار راحتی الان پیدا می کنیم و میریم آتیش بازی. که باید از همین جا بگم من چیز و چیز و چیز و چیز خوردم که کار راحتیه! (مفهومه...
-
جرالدین دخترم! از دکترا حرف می زنم!
جمعه 11 اسفند 1396 12:23
بلی. یک هفته از کنکور دکترا گذشته و من اصلا فکرش رو نمی کردم یه روز توی زندگیم بیاد که کنکور رو در حد خرمگس هندی حساب کنم و یه هفته بعد یادم بیفته بیام دربارش بنویسم! :/ فقط خواستم بگم یه روز صبح زود بلند شدم در بی خیال ترین حالت ممکن تشریف بردم سر جلسه. تنها شباهت من با سایر داوطلبین عزیز توی ابروهامون بود که اونا از...
-
آشنایی با مفاهیم
یکشنبه 29 بهمن 1396 14:00
وضوی دوبل؟ وضویی است که نیت می کنی هم باهاش نماز ظهر بخونی هم نماز مغرب!
-
حور العین
شنبه 7 بهمن 1396 14:14
بابام رو من و مامانم اسم گذاشته. موقع هایی که شاده ما رو با القاب خودش صدا می زنه. به من میگه نور العین به مامانم میگه حور العین یه بار کلمه حور العین یادش رفته بود و هر چی فکر می کرد یادش نمیومد. مامانم آشپزخونه بود خودش هم تو اون یکی اتاق. از اونجا هی داد میزد خانومی اسمت چی بود؟ مامانم نمیشنید هی میگفتی چی؟ دوباره...
-
جزوه های هفتاد من کاغذ
سهشنبه 26 دی 1396 10:59
رئیس آموز.شگاه بهم شونصد تا جزوه فیزیک داده تایپ کنم. نیست که خیلی فرمول نویسی بلدم؟ تایپ می کنم و هی میاد بالا سرم میگه نیم فاصله ها رو رعایت میکنی؟ میگم بله. میگه بلدی؟ ( :| ) میگم بله. میگه چه جوری نصب کردی؟ ( :| ) میگم نصب نمی خواد این دو سه تا کلید رو با هم فشار بدیم میشه نیم فاصله. نیست که ورد خونه خودش 2003 ( )...
-
ماجرای آهنگای جُذاب!
چهارشنبه 20 دی 1396 16:42
بچه که بودیم بابام همیشه توی ماشین کاستای هایده و مهستی داشت. همیشه هم گوش می داد.حالیمون که نبود باهاش همخونی می کردیم. نوجوون که شدیم احساس می کردیم چقدر هایده و مهستی میتونن خسته کننده باشن بنابراین زور من و داداشم می چربید تا توی ماشین شادمهر گوش بدیم. در این حد که یه تابستون رفتیم تا شمال و تبریز و برگشتیم تمام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 دی 1396 15:46
چقدر بامزه ست که توی همچین موقعیت هایی آدم اطرافیانش رو میشناسه. یه دفعه همه چارچنگولی میچسبن به منافع خودشون. همکارم میگه اگه اتفاقی بیفته بهت شغل نمیدن. انقدر خندیدم به جملهاش. گفتم زیبا! من همینجوریش هم شغل مناسبی ندارم، با فوق لیسانسم گاهی که آبدارچی نیست مجبورم واسه رئیس چایی ببرم، وضع من اگه بهتر نشه شک نکن...
-
چگونه روان خود را شاد کنیم؟
شنبه 9 دی 1396 14:35
وقتی از یه موضوعی عصبی و ناراحت هستید کاری که می کنید چیه؟ مثلا انتظار دارید الان من بگم خودم شخصا خیلی تمیز و شیک میشینم گوشه ای آه سر میدم و اشکام رو هم تمیز با دستمال کاغذی پاک می کنم؟ یا چند تا کانال روانشناسه موج مثبت باز می کنم و می خونم: عصر زمستونیتون بخیر به دنیا لبخند بزنید و شاد باشید؟ بعد هم برمی گردم به...
-
سوم دی جز تخمه شکستن کار دیگه ای نداشتم.
یکشنبه 3 دی 1396 14:01
سوم دی هوا فوق العاده گرمه و دمای تهران 19 درجه ست. سوم دی تصمیم به خرید لباس میگیری و همه جا بلا استثنا لباسای زمستونی زدن پشت ویترین هاشون و انگار اونی که بخواد تو خونه لباس خنک تری بپوشه آدم نیست. سوم دی عنوان پژ.وهشگر مساوی میشه با فحش و اجازه بهت نمیدن بری بنیاد ایرا.نشنا.سی مرکز. سوم دی وقتی میگی میخوام برم از...
-
دختر گلم
پنجشنبه 23 آذر 1396 14:45
خانومی که آموزشگاه رو نظافت می کنه یه دختر دم بخت داره. البته خودشون اصرار دارن دم بخته وگرنه همه ما میگیم 17 سالگی سن ازدواج نیست. به هر روی تصمیم گرفته ازدواج کنه چون اصلا گرد درس و اینا نمیره. یعنی من یکی خودمو کرک و پر کردم بابا بیا برو یه مدرسه خوب درس بخون دانشگاه خوب قبول بشی نشد که نشد. الا و بلا شوهر. خلاصه...
-
چه عنوانی زیباتر از جوگیرانه
پنجشنبه 16 آذر 1396 13:49
قشنگ آدم یه ذره درگیر کارای روزانه بشه وبلاگ یادش میره. ما هم بد عادت!! جوگیر شدیم جوگیر. داریم درس می خونیم. بله درس. درسی که قرار بود دایورت کنم به رشته کوه های قفقاز، به ناگهانی ترین شکل ممکن دوباره رسوخ کرده تو زندگی مون که خدایا. با توجه به همین جوگیری دکتری ثبت نام کردم و خوشحال خوشحال 4 اسفند کنکور دارم. بله...
-
دعا کنیم حالشون خوب باشه خوب بشه
دوشنبه 22 آبان 1396 23:21
وقتی گفتن کرمانشاه زلزله اومده به را.مونا فکر کردم و یاد روزایی افتادم که تو خوابگاه برامون شیرینی بژی می پخت و براش دعا کردم حالش خوب باشه. به پر.ی فکر کردم و یاد موقعی افتادم که یه تخته شاسی خوشگل برام خریده بود و براش دعا کردم حالش خوب باشه. به لیلا و سا.را فکر کردم که با هم بافتنی می بافتیم و هفت خبیث بازی می...
-
همایش پربار
سهشنبه 9 آبان 1396 13:20
وقتی به یک همایش نسبتا رسمی دعوت میشید به نکات زیر توجه کنید حتما: 1) موقع پخش برنامه های وزین با یک عدد دوستتون هی نخندید. 2) قیافه مردم حاضر در سالن رو به خاله قورباغه تشبیه نکنید (شبیه بود آخه ) 3) بگذارید آقای ه که در منتهی الیه قسمت غربی سالن نشسته آبمیوه اش رو بخوره و هی با دوستتون زل نزنید بهش تا بدبخت هول کنه....
-
سلامتی
یکشنبه 7 آبان 1396 14:10
چقدر خوبه که مسئولین انقدر به فکر ما هستن. چقدر خوبه که توی یه کشوری زندگی می کنیم که انقدر به ما اهمیت میدن. وز.ار.ت بهداشت به مخا.برا.ت اولتیماتوم داده که طرح اینترنت رایگان شبا رو وردارن چون بیدار موندن و دانلود و اینا واسه سلامتی ضرر داره! آخه چقدر گوگوری هستید شماها. نمکدونا. واقعا اینا فکر می کردن ما شبا بیدار...
-
50 درصد بقیه!
یکشنبه 30 مهر 1396 14:06
بلا استثنا تو فیلمای ایرانی یه جوووری پدرا از باردار بودن خانومشون شگفت زده میشن که انگار نه انگار 50 درصد قضیه کار خودشون بوده. :| [مادر ِ زنه رو به دخترش: عزیزم شوهرت میدونه بارداری؟ ] نه نمی دونه! از طریق گرده افشانی بچه دار شده. لکا لکا بچه رو آوردن. بچه از تو جوب پیدا شده. :| پ.ن: من تاکید می کنم هنوز به اون درجه...
-
عمه!
پنجشنبه 27 مهر 1396 14:53
* خیلی ضایعست که یه بچه دو ساله نتونه بگه ندا اما بتونه بگه میمون! عمه رو هم خیلی سلیس تلفظ می کنه. منم گفتم بهش سلام برسونه! :| ** یکی از استادا عمه پدرش فوت کرده بود مجبور بودیم کلاس بچه ها رو کنسل کنیم. هی زنگ می زدیم می گفتیم تشکیل نمیشه می گفتن چرا؟ واقعا ضایع بود بگیم به خاطر عمه پدر استاد. خودمون «پدرش» رو حذف...