-
دایره هاتون رو بدید من بکشم. انقده خوب می کشم.
دوشنبه 17 مهر 1396 14:27
نه به یه وقتایی که از زور بیکاری و بیعاری دلت می خواد زمین رو گاز بزنی نه به یه وقتایی مثل الان که نمی دونم ناهارمو ادامه بدم یا پست بذارم یا برم سراغ کارای دیگه! :| پارسال این موقع از شدت بیکاری داشتم با افسردگی تانگو می رقصیدم اما امسال صبحا ساعت 8 میرم از خونه بیرون ساعت 9 شب بر می گردم. برنامه هر روزم همینه ها....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 مهر 1396 15:20
اینجا، سرکار (لازمه بگم الان سرکارم؟ ) دو تا آدم داریم با عقاید بسی جالب. اولیش یکی از اساتید جوون هست که دُر و گوهر زیاد ازش شنیده میشه و اصرار عجیب به کل کل داره دومی هم مهندس فنیه اینجاست که از این آدم نگم اصلا. باز اولی فارغ التحصیل شـ.ـریفـ.ـه و چهار تا کتاب خونده ولی دومی کلا شوته. بحث سر عاشورا و محرم بود. دوست...
-
برای عمیق زیستن و برای مکیدن تمامی جوهر حیات و برای از بین بردن هر آنچه که زندگی نبوده
شنبه 8 مهر 1396 23:07
هزار سال هم بگذره فیلم انجمن شاعران مرده برام تکراری نمیشه. جالبه که سال ساختش مصادفه با سال تولدم. همیشه گهگاهی تیکه هاشو برای خودم میذارم و معتقدم رابین ویلیامز خدا بیامرز اینجا بهترین نقشش رو داشته. اولین بار که این فیلمو دیدم دبیرستانی بودم. شبکه چهار نشونش داده بود. یادمه انقدر فیلم روم تاثیر گذاشته بود که کلی...
-
رسم لیوان مخصوص به خود
چهارشنبه 5 مهر 1396 09:29
از همون روزای اولی که اومدم سرکار (از فعل اومدن استفاده می کنم نه رفتن، چون در حال حاضر سرکارم!! [برو از خدا بترس بچه!]) دیدم اینجا چیزی به نام لیوان مخصوص وجود نداره. به خصوص که می دیدم نظافتچی اینجا لیوانا و فنجونا رو خیلی هم خوب نمی شوره. دیگه فکر کنم از روز سوم چهارم بود که لیوانمو گرفتم دستم گذاشتم تو آب چکون...
-
فرصت برابر!
سهشنبه 4 مهر 1396 10:59
1. دختره دوتا پدربزرگاش از پولدارترین و سرشناس ترین آدمای این شهر بودن. قاعدتا پدر و مادر فوق العاده ثروتمندی داره. پارسال همه کلاسای کنکورش رو خصوصی ورداشت. از جلسه ای 300 هزار تومن تا 500 هزار تومن بابت کلاساش میداد. تمام روزا تو پانسیون مطالعه بود با وجودی که خونشون هزار تا اتاق داشت واسه درس خوندن. میگفت می خوام...
-
یه روز از ته یه مغازه خرت و پرت فروشی این میز رو پیدا می کنم و می خرم.
پنجشنبه 30 شهریور 1396 00:54
فعلا هدرم رو عوض کنم فقط محض عوض کردن اون قبلیه. ;) محض رعایت کپی رایت: این عکس رو یه خانم طراح مکزیکی گرفته به نام justina blakeney
-
از رنگ دستام دیگه نمیگم. شده عین مکانیکا!
دوشنبه 27 شهریور 1396 22:47
حیاط آموزشگاه سه تا درخت داره. یه درخت گردو، دو تا هم انجیر. از زمستون پارسال که رفتم اونجا تا تابستون امسال همش عین بچه ها زل زده بودیم به درخت گردو تا ببینیم کی گردو میده. گردو داد اونم چه باری. خلاصه که از روزی که گردوها رسیدن ما هر بار آویزون یکی از شاخه هاش بودیم. دم دستی هاشو که راحت چیدیم ولی اون شاخه بالایی...
-
برم مانتومو اتو کنم که وقت ندارم.
جمعه 24 شهریور 1396 19:03
خب در عرض چشم به هم زدنی تعطیلات منم تموم شد یعنی الان من در عصرترین عصر جمعه به سر می برم و از فردا باز باید برم سرکار و تا خود عید بلانسبت عین سگ بدوئم. هروقت اینو میگم آقای پدر میگه مگه بچه هات گرسنه موندن؟ D: باز دوباره باید بزنم تو گوش دانش آموزا که درس بخونید خبرتون، البته اگه قبلش اونا نزنن تو گوش من! والا. تا...
-
متی
سهشنبه 21 شهریور 1396 23:20
خیلی وقت بود این مدلی ننوشته بودم. چه مدلی؟ لمیده روی تخت در حالی که لپ تاپ چپکی روی پامه و در شُرف افتادن و به فنا رفتنه. رسما مهره های گردن و همینطور ستون فقراتم داره میره سینه قبرستون! ولی خب پوزیشنم رو حاضر نیستم تغییر بدم چون حال ندارم! باری! امروز داشتم به این فکر می کردم من تا حالا دوست صمیمی نداشتم و علتش فقط...
-
آنچه گذشت...
یکشنبه 19 شهریور 1396 22:39
فروردین 95 (به دنبال اسفند 94) وقتی داشتم آخرین پستمو اینجا میذاشتم احساس می کردم دیگه نمیتونم به نوشتن ادامه بدم. در واقع روزای خیلی بدی رو می گذروندم. سال 95 هم سالی بود سراسر مریضی و اتفاقات بد. سعی کردم وبلاگ جدیدی خلق کنم و سر پا وایسم ولی هیچوقت حس خوب روزهای زندگی یک مسافر برنگشت. گهگاهی که به اینجا سر می زدم...
-
بازگشت به خانه
شنبه 18 شهریور 1396 17:54
آقااا یعنی خوشم میاد هممون دلتنگ بازگشت به وبلاگ بودیم. هممون اعتراف کردیم دلامون برای قالبها، کامنت ها، آرشیوا، لینکا تنگ شده. یعنی من هلاک این همه لبیک بودم دیشب. :)) برای اون دسته از دوستانی که نمی دونن بگم، ما یه گروه وبلاگ نویس بودیم که مثل نهنگا یه باره خودکشی کردیم! همه وبلاگامون رو گذاشتیم فی امان الله! یه...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 37
شنبه 14 مرداد 1396 00:11
ا رفتم عضو کمپین "آب هست ولی کم هست" شدم. قرار شده به جای هر روز دوش گرفتن یه روز در میون دوش بگیرم. اما خب تابستونه و روز و روزگار مساویه با اسفل و سافلین جهنم. میگم کمپین "آب کم هست ولی به درک" نداریم که من عضوش بشم و هر روز دوش بگیرم؟
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 36
سهشنبه 20 تیر 1396 15:32
ا دیر زمانی بود که اینترنت محل کارم با وجود درست بودن مودم کار نمی کرد. مودم رو خاموش و روشن کردیم، سیستم رو خاموش و روشن کردیم، اون بیلبیلک وای فای رو درآوردیم و دوباره وصل کردیم و... وصل نمیشد که نمیشد. مجبور شدم زنگ بزنم پشتیبانی. کارم راه نیفتاد و زنگ زدم پشتیبانی مرکز. اولا که فهمیدیم اون بیلبیلک وای فای اسمش...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 35
یکشنبه 4 تیر 1396 04:58
ا از محاسن ماه رمضون همین بس که فهمیدم حال تمام اموات سببی و نسبی ام خوبه! هر روز دیدارشون کردیم و به همه سلام رسوندن! امسال واقعا سخت بود. واقعا سخت بود. هر کسی هم غیر از این گفت هدایتش کنید پیش من تا ازش بخوام با کلمات «دهان»، «سیستم گوارش» و «سرویس» جمله بسازه! :/
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 34
جمعه 26 خرداد 1396 23:53
ا آقای مهندس بعد از اینکه پشت سر کارمندان سابق آموزشگاه سخن ها راند و مقدار زیادی بر روی عکس های دختران خوشگل و موشگل چشم چراند و دراند و در مقابل دیدگان ما گاز گنده ای بر تیتاپش زد و پشت سرش چای اش را هم سر کشید، عنوان کرد: کی گفته واسه روزه گرفتن باید گرسنگی و تشنگی کشید؟ باید روزه زبون گرفت! باید روزه چشم گرفت!...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 33
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 22:49
ا این موقع های اردیبهشت یه جورای خاصیه. آدم یاد دوران تحصیلش تو شهر غریب میفته که هوا هی ملس و ملس تر میشد و ما هم به هر چیزی چنگ می زدیم که بزنیم بیرون تا ته خوابگاه از شدت تنهایی و دل گرفتگی نپوسیم. یا کاسه کوزه جمع می کردیم بریم پشت دانشکده کشاورزی که من نمی دونم رودخونه اون پشت چه کار می کرد اصلا؟، برای ناهار...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 32
سهشنبه 22 فروردین 1396 00:13
ا یه دلیل بیارید که بی دلیل پدرتون رو عاشق باشید: وقتی اسمس هاشو (آره بابای من هنوز اسمس میده) با کلمه بابایی شروع می کنه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 اسفند 1395 22:42
کسی روزهای زندگی یک مسافر رو یادش هست هنوز؟ کسی اینجا هست هنوز؟
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 31
دوشنبه 30 اسفند 1395 11:20
ا خب تقریبا سه ساعت دیگه بیشتر به سال تحویل نمونده، دیگه فکر کنم من آخرین نفر باشم که دارم توی این سال پست می ذارم. در این حده که حس می کنم آقای بیان عین غازقولنج وایساده بالای سرم داره میگه جمع کن می خوایم ببندیم بریم. :| به رسم چهار سال پیش که اومدم تو وبلاگم گفتم من 30 اسفند می خوام پست بذارم ببینم چه جوریه، باز...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 30
پنجشنبه 19 اسفند 1395 22:39
ا قرار بود بریم یه منطقه روستایی از یه گیوه دوز مصاحبه بگیریم. (گیوه که می دونید چیه؟) در به در به دنبال یه آقایی بودیم و از کل آدرس بهمون گفته بودن منطقه فلان، نونوایی سنگکی! یعنی مثلا فکر کنید بهتون بگن تهران، نون لواشی! همینقدر گم و مبهم! گشتیم و جوریدیم تا پیرمرد گیوه دوز زحمتکش رو پیدا کردیم. با لباسای سنتی و...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 29
سهشنبه 26 بهمن 1395 23:31
ا این حرفا رو ول کنید؛ تقویم 96 رو بچسبید که تعطیلی نداره
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 28
پنجشنبه 7 بهمن 1395 19:37
ا یکی از دوستام پدر و مادرش به رحمت خدا رفتن واسه همین با مادر بزرگش زندگی می کنه و وابستگی عجیبی بهش داره. وقتی پایان نامه اش تموم شد تقدیمش کرد به مادر بزرگش و توی صفحه تقدیمات نوشت تقدیم به مادرجون مهربونم. به خودش هم گفته بود مادرجون پایان ناممو تقدیم کردم به شما. اونم شاکی که چرا این کار رو کردی؟ کاش منو نمی...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 27
پنجشنبه 30 دی 1395 21:58
ا مجری شبکه خبر از امدادگر حادثه پلاسکو می پرسه: جمعیتی که پشت سر شما هستن امدادگرن؟ جمعیت ِ پشت ِ سر هم همه زل زدن به دوربین! امدادگر میگه نه متاسفانه فقط ازدحام جمعیته. جمعیت همچنان زل زدن به دوربین. مجری شبکه خبر میگه توصیه تون به مردم چیه؟ جمعیت همونطوری زل زدن به دوربین. امدادگر میگه تقاضای من و همکارانم فقط اینه...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 26
یکشنبه 12 دی 1395 19:42
ا اون موقع ها که گوشی ها اندروید نبود، چقدر راحت بودیم انصافا، نگرانی مون ختم میشد به اینکه اسمس رسید؟ یا خدایا بازم اینباکس گوشیم پر شد. همین اینترنت لعنتی گوشی معلوم نیست تا حالا جون چند نفر رو گرفته. یه مدت من هی می دیدم با اینکه هر چی رعایت می کنم باز آخر ماه شارژ وایرلسم تموم میشه و هیچی به هیچی. بالاخره تصمیم...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 25
سهشنبه 7 دی 1395 21:42
ا کلا تو زندگی هر آدمی کار زیاد هست که یه مامان رو خوشحال کنه. اصلا ذات مامان جماعت اینه که هر کار خوبی که از بچش می بینه زود به وجد میاد. بنا گذاشتیم یه روز خوشحالشون کنیم؛ هر جوری. خیلی فکر کردم که چه کار میشه کرد که آخرش از روی رضایت بگه خدا خیرت بده. تیکه کلامش همیشه همینه. نفرین و رضایتش همین یه جمله ست. وقتی...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 24
شنبه 4 دی 1395 19:11
ا برای چک کردن چند تا موسسه آموزش ِ راهنمای گردشگری مجبور بودم زنگ بزنم مرکز. حالا مرکزش کجاست و چیه بماند. با معاونتشون که صحبت می کردم و اسم موسسه های معتبر رو پرسیدم گفت کدوم شهر رو می خوای؟ اسم شهر رو گفتم بعد پرسید میشه مرکز کدوم استان؟ اول فکر کردم اشتباه شنیدم یه بار دیگه شماره رو سرسری از روی کاغذ نگاه کردم...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 23
دوشنبه 1 آذر 1395 23:44
ا گفتیم آبان میشه هوا دلپذیر و طبیعت خدا رنگارنگ، پا میشیم میریم فیضشو می بریم و چش و چار پاییز رو از حدقه درمیاریم. هر چی نباشه درس و مخش هم خبری نیست امسال شکر خدا. اما خبر نداشتیم که یهو یه ویروس با تمام خاندانش سر و کله ما رو با پیست دو میدانی اشتباه می گیرن و وایمیسن به جولون دادن! یعنی خدا شاهده این مدته دونه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 22:44
ا مامانم روی کاغذ با چند تا خط و دو تا مداد رنگی خیلی ساده لباسی که می خواست برای خان داداش ببافه رو کشید. کاغذ رو داد دست خان داداش گفت ببین خوبه؟ اونم اول خیلی با دقت نگاهش کرد و بعد مداد گرفت دستش و مشغول شد. بعد دوباره نگاه نگاهش کرد و هی فکر کرد. آخر سر با اضافه شدن یه سر و دو تا دست و دو تا پا به طرح لباس کذا،...
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 22
دوشنبه 26 مهر 1395 19:36
ا یه جوری میگه: «بیشعور، دوستت دارم» که آدم دلش می خواد همیشه بیشعور باشه :|
-
روزهایی که برای خودم جای دیگه می نوشتم 21
شنبه 24 مهر 1395 20:33
ا امروز روز جهانی باستانشناسی بود. مرسی که توی تقویم نیستیم! سنگ نگاره های تیمره، استان مرکزی، هفتاد قله قدمت تا 4 هزار سال پیش