-
قبلنا خودمو راحت تر گول میزدم!
شنبه 10 بهمن 1394 00:12
سوال: به نظر شما آیا اگه ناخونامو صورتی کنم، همراهش هم یه نوشیدنی صورتی آلوئورا بخورم و بعد از سر دلتنگی با سرباز (آقا داداش) تلفنی حرف بزنم، دلتنگیم برای سرباز (میم) تموم میشه؟! پاسخ: نچ نمیشه. اینا همه بهونه ست.
-
داشتیم آقای فرمانده؟
جمعه 9 بهمن 1394 18:06
یه ساعت پیش دلم خیلی گرفته بود. یادمه پارسال آقای فرمانده به آقا داداشم تشویقی داده بود و من اومدم خوشحال نوشتم: بوس برای آقای فرمانده!! اما این بار آقای فرمانده گمونم به جای بوس دلش کتک می خواد که نذاشت سربازاش روز جمعه ای بیان مرخصی. تو مود دلتنگی و جو بی نهایت دلگیر عصر جمعه بودم. داشتم اینستا رو بالا و پایین می...
-
به رنگ شقایق
جمعه 9 بهمن 1394 00:16
چه شقایق خشک شده و چسبیده به دیوار، چه شقایق نقش انداخته روی لیوان؛ تا شقایق هست زندگی باید کرد. شب سنگینیه. منتظر طلوع خورشیدم. به لطف خدای مهربونم فردا دوتا از غمای دلم میرن. میدونم. شب همگی خوش
-
می بینم
پنجشنبه 8 بهمن 1394 14:27
هر چیز کوچیک و قشنگی که توی طول روز به چشمم میخوره فکر می کنم یه هدیه ست از طرف خدا برای اینکه چشممو باز کنم تا نعمتاشو ببینم. .
-
دیگه دوستت ندارم دیگه دوستت ندارم!!!
پنجشنبه 8 بهمن 1394 11:16
دیگه نمی تونم مثل قبل اینستاگرام رو دوست داشته باشم. اونجا خوب بود تا زمانی که توش نامحرم نبود. منظورم از نامحرم هم اتاقی ها و هم خوابگاهی های قدیمم هستن. نه اینکه بد باشن ولی هر چیزی که می خوام بذارم و بنویسم حتی اگه با خودم بگم به کسی ربطی نداره اما نگران عکس العملاشونم واسه همین راحت نیستم دیگه. خودشون اتفاقی پیدام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 بهمن 1394 11:50
یه شیر داغ با چند تا تیکه شکلات تلخ، نون و پنیر و گردو. یه خواب کامل تا ساعت 11 صبح، یه دختر سرحال با موهای گیس کرده و رژلب قرمز و خط چشم مشکی، حاضر و آماده. پیش به سوی پذیرش گرفتن برای مقاله. تو.ن: شماره معکوس برای آخر هفته شروع میشه... دلتنگی دیشبم تموم میشه...
-
الان یه تل زدم این هوااا. از پشتم یه کلیپس چپوندم تو موهام! :|
سهشنبه 6 بهمن 1394 22:30
همین چهار تا شوید مو رو که از وقتی یاد گرفتم آرزو کنم و آرزو کردم موهام به کمرم برسه، انقدر اینور و اونور می کنم و انقدر می بافم و باز می کنم، انقدر بالای سرم جمع می کنم و دو دقیقه بعد می ریزم دورم، انقدر افشون می کنم و تاب می دم تا بالاخره بریزه و آرزو به گور بمونم! :| پ.ن: اه خب ولش کن بذار خودش به طور طبیعی رشدش رو...
-
ctrl و z
سهشنبه 6 بهمن 1394 19:12
موقعی که فقط یه پارگراف مونده بود تا پایان نامم کامل تموم بشه، تاچپد لپ تاپ از کار افتاد و منم برای اینکه به کارش بندازم تصمیم گرفتم یه دور سیستم رو خاموش کنم بعد روشنش کنم. این کار رو کردم و دیگه ویندوز بالا نیومد. اصلا شوک بودم که اگه پایان نامم از بین بره چی؟؟ حالا تو اون هیر و ویر داشتم آبغوره می گرفتم و گریه می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 بهمن 1394 23:24
این دویی که چسبیده به ما
-
اظهار وجود
دوشنبه 5 بهمن 1394 20:29
اوهوم اوهوم (جان؟ هیچی. خاک گرفته بود اینجا رو، یه دکمه زدم خاک بلند شد سرفه ام گرفت ) خب حرف و کار بسیاره که هر چی تلاش می کردم وقت بیارم برای اینجا ناز می کرد نمیومد!! دیدم خیلی ضایع ست گفتم بیام یه اظهار وجودی بکنم. از شما چه پنهون اومدم پسورد اینجا رو بزنم یه دور آیه الکرسی خوندم که یه وقت خدای نکرده یادم نرفته...
-
دلم آش می خواد!
چهارشنبه 9 دی 1394 01:25
بسیار واضح و مبرهنه که دارم بازیگوشی میکنم. 77 قلم کار ریخته رو سرم. الانه که مغزم عین تام توی تام و جری درش باز بشه دود بپاچه بیرون! اما هی خر درون جفتک میندازه.میگه بسه بسسسه... حاضرم همین الان بشینم سبزی پاک کنم اما پایان نامه نه! ساعت 6 باید برم همدان محضر استاد با کارای آماده تحویل اما هنوز توی حالت کارای ناآماده...
-
عین خر کار کن.
دوشنبه 7 دی 1394 18:44
گویا سیستم وزین "از ساعت 8 صبح تا ساعت 12 شب عین خر کار کن " دیگه روی ما هیچ جوره پاسخگو نیست و وارد سیستم شیک تر و بسیاااار کاراتری میشیم به نام " تا ساعت 11 ظهر بخواب و تا ساعت 4 صبح عین خر کار کن " به هر روی آنچه که میان این دو سیستم مشترکه عین خر کار کردنه! پ.ن: ب سیار وقت تنگه کلی حرف گیر کرده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 آذر 1394 23:30
اینکه وسط کارای درسی هی راه به راه اسم تو رو یا حتی شهرت رو می بینم در حالی که می تونست هزاران اسم دیگه و هزاران شهر دیگه باشه، اصلا اتفاقی نیست. نشونه ست.
-
وقتی میرسی به مرحله تناقضات.
شنبه 28 آذر 1394 22:41
دلم میخواد برم یقه تک تک اینایی که میگن قسمت شمالی بازار تخریب نشده و از اول همینجوری بوده و ایضا یقه تک تک کسایی که می گن قسمت شمالی تخریب شده و این شکلی نبوده رو بگیرم، همه رو بنشونم رو بروی هم، بگم بابا تکلیف منو معلوم کنید تخریب شده یا نشده؟ من چه کوفتی رو تو پایان نامم بنویسم؟؟؟
-
لطفا هیس
شنبه 21 آذر 1394 10:36
گاهی باید فقط سکوت کرد که وقتی حرفی زدی «هر کسی از ظن خودش نشه یارت»! به خودم: چشم باز و دهن بسته. لطفا هیس! همه جا هیس! همه جا هیس!
-
حواست هست
جمعه 20 آذر 1394 17:28
باید یه کسی باشه که وقتی حتی خودت هم حواست نباشه، حواسش به دلتنگیت باشه. باید حواسش باشه و تو بعد که دلتنگ شدی یادت بیاد اِ اغروب جمعه! وقتی غروب جمعه اومد براش شکلک دربیارم و بگم زورت بهم نمیرسه وقتی گوشه دنج لیموییم هست. اگه بیای جلو میرم بهش میگم! پ.ن: تویی که همیشه حواست به حال خوب من هست و می دونی الان چقدر درگیر...
-
امور ابروانی
جمعه 20 آذر 1394 12:11
از مشخصات یه بانویی که داره دقیقه به دقیقه به لحظه ملکوتی دفاع نزدیک می شه، اینه که ابروهاش به چنان مرحله ای میرسه که به هر چی هیبته میگه زرشک! تا بلکه خدا بخواد و یه اپسیلون وقت بیاره و یه فکری بکنه به حالشون. اصلا تا جایی که یاد دارم این برنامه رسیدگی به امور ابروانی از اون برنامه هاست که اگه عقب بیفته و بعد بری...
-
دو هفته تا عروسی!
پنجشنبه 19 آذر 1394 11:45
یکی از دوستام که همین دو هفته پیش زیارتش کردم و از صبح تا ظهر با هم رفتیم خدمت اساتید و درباره مانتو و شامپو و سایر بحثای زنونه چنه زدیم، امروز زنگ زده بهم و خیلی جدی میگه ندا عروسی نکردی؟؟؟؟؟ گفتم: چرا عروسی کردم. دو تا بچه هم دارم. یکیشون الان مهدکودکه من یا باباش می خوایم بریم بیاریمش! اینش جالبه که وقتی اینو گفتم،...
-
بابایی
سهشنبه 17 آذر 1394 23:27
بچه که بودم خونمون طبقه چهارم بود بعد وقتی میرفتیم بیرون و برمی گشتیم، تو ماشین خودمو به خواب می زدم تا بابام بغلم کنه ببره بالا! (شیرازی به معنای واقعی کلمه!) اصولا هم خان داداش تو تمام آتیش سوزوندنام پیرو همیشگیم بود. محال بود کاری کنم اونم نکنه. من 5 سالم بود اون 3 سالش. وقتی خودمو میزدم به خواب اونم همین کار رو می...
-
غلط اضافه!
دوشنبه 16 آذر 1394 13:28
یه مادربزرگی می گفت ناخون و مو تو دل ریشه دارن. اگه دلت آروم نباشه ناخونا میشکنه، مو سفید میشه. فرضیه مادربزرگ اگه درست باشه الان روی ما جواب داده و به این صورته که ناخونم از دیشب بشکسته می باشد. دل جان! عقل می گه آروم باش و از روز برفی لذت ببر، اما شما اصرار داری تبدیل بشی به معدن سنگ نمک. خو حواستم به ناخون نبود و...
-
والا ما که بچه بودیم و برف بیشتر بود انقدر افسار پاره نمی کردیم!
دوشنبه 16 آذر 1394 11:03
تا وقتی هوا گرم بود مجتمع ما یه جور محل قیل و داد بچه ها بود و هر دم از باغش بری می رسید، حالا هم هوا سرده و مدارس کوفتی تعطیلن یه مدل باید با تمرکزمون خداحافظی کنیم (من شخصا فکر نمی کنم تمرکزم دلش بخواد برگرده) یعنی صداشون مثل مته ست رو مغرمون ها!! دختره (با قدرتی مثال نزدنی اصرار هم داره داد بزنه و مطمئنم رستم هم...
-
اصالت!
شنبه 14 آذر 1394 21:08
4-5 سال پیش تو دفتر یه هفته نامه ای ویراستار بودم. این سردبیرش یه اصرار عجیبی داشت که خبرنگارا وقتی میرن مصاحبه با واکمن و نوار کاست صدای مصاحبه شونده ها رو ضبط کنن!! بعد من بدبخت نوار کاستا رو میاوردم خونه و 200 بار نوار رو عقب و جلو می کردم تا برگردونم روی کاغذ! لامصب چرا؟ آخه چرا؟ بعد تا یه صفحه بنویسم تمام امواتم...
-
قول
شنبه 14 آذر 1394 20:30
و ما قول انگشتی میدیم تا قرارمون یادمون بمونه. پ.ن: #سربازای_انگلیسی
-
کلید اسرار!!
سهشنبه 10 آذر 1394 22:26
زنگ میزنه و در حالی که صداش می خنده میگه مشخص شد آموزشی کدوم شهر افتادم. میگم کجا؟ میگه حدس بزن. اگه گفتی؟ با خنده و همین جوری الکی می پرونم اینجا!! میگه آره. باورم نمیشه. هی میگم شوخی میکنی؟ با خنده میگه نه. یعنی از ظهر نیشم بازه ها من رو هوا یه چیزی گفتم حدسم درست بود. اصلا نگاه خدا چه جوری پیش می بره که آدم دهنش...
-
پدر باستان شناس
شنبه 7 آذر 1394 20:38
با بابام داریم سر یه قسمت از پایان نامم بحث می کنیم. طبق معمول مخالفه و زیر بار نمیره. کلی سند و مدرک میارم که بابای من! من ثابت کردم، اینی که من میگم درسته. اما میگه من قبول ندارم. قانع هم نشدم، حالا هر چی می خوای بگو. آخر با حرص گفتم اصلا شما باستان شناسی یا من؟ گفت تو باستان شناسی ولی من پدر باستان شناسم!! الان...
-
آخه تو چقدر دختری دختر!
جمعه 6 آذر 1394 21:56
وسایل خاله بازی بچه گیمو گذاشتم جلوش و خوشحال بازی کرد اما بلند شد و وسایل موندن وسط اتاق. گیره رنگی ها مو دادم باهاش بازی کرد اما رفت سراغ لیوان قلموها و مداد رنگی ها و همه رو رها کرد روی میز. چشمش افتاد به کاشی هام. با خوشحالی با کاشی های کوچولو بازی کرد اما خسته شد و رفت سراغ جعبه کرم مرطوب کننده. همه دست و بال و...
-
بادکنک می خوام
دوشنبه 2 آذر 1394 22:42
یه انیمیشنی هست که نشون می ده یه آقایی هی میره این اداره و اون اداره کارش راه نمیفته و کارمندا هر کدوم یه جور می پیچوننش. زورش هم نمی رسه که بهشون چیزی بگه بعد برای اینکه حرصشو خالی کنه میره بادکنک می خره میاره خونه و شبیه اون کارمند مورد نظر درستش می کنه و بعد هم می ترکوندش و اینجوری دلش خنک میشه. هی این روند ادامه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 23:10
تنها چیزی که از این شبا یاد گرفتم اینه که از جغد تبدیل بشم به مرغ!
-
رو پشت بوم
جمعه 29 آبان 1394 23:53
*هم اتاقی و هم کلاسی سابق بهم مسیج داده: استادا هیچکدوم تو دانشگاه نیستن. معلوم نیست کجان. شما خودتون شاهد باشید من میخوام برم پیش استاد راهنمام، اونه که نیست! :" والا! **امروز باید منو از پشت بومای بازار جمع می کردن! با بابا و خان داداش و آقایی که راهنمایی می کرد پشت بوما رو بالا و پایین می کردیم، می رفتیم و عکس...
-
اااییییی
چهارشنبه 27 آبان 1394 23:32
اون موقع که ازمون خواستن استاد راهنمامون رو انتخاب کنیم تا ببرن تو شورای گروه که ببین موافقت میشه یا نه، اغلبمون اصراری داشتیم با استاد «ز» کار کنیم. قبل از شورا رفتیم پیشش تا بدونه ما چه بچه های خوبی هستیم. یکی از پسرا با التماس میگفت استاااد من میخوام با شما کار کنم. استاد هی می خندید میگفت می خوایم پسرا رو بفرستیم...