-
آدم اول به عقل خودش شک می کنه. (آه ای خدای موش کورهای مظلوم)
چهارشنبه 11 دی 1392 14:50
یه کتابی دارم می خونم واسه امتحانم یه چیزیه شبیه آش شله قلمکار. خیلی شیک داری می خونی، هوا هم خوبه، جو هم آرومه، همه چیز عالیه، تو هم داری میری جلو که یه دفعه می زنه تو مبحثای رشته های دیگه که تو ازشون فقط در حد دونستن یه اسم اطلاع داری. یعنی موقع خوندن بیشتر از 50 بار نگاه کردم به اسم کتابه که ببینم این همون کتابیه...
-
خبیث
چهارشنبه 11 دی 1392 14:45
آیفون رو می زنم مامانم جواب میده. میگم: نمی خواد در رو باز کنی خودم کلید دارم. میگه: پس چرا زنگ زدی؟ میگم: می خواستم از نگرانی ِ این که نکنه کلید نداشته باشم درت بیارم!
-
نه، واقعا کار دیگه ای می تونم بکنم؟
دوشنبه 2 دی 1392 14:43
طی یه بحث اساسی که با مسئول خوابگاهمون داشتیم بنده ی خوش هوش و حواس به صورت خیلی تر و تمیز و فانتزی مقاله ها و جزوه ها و کتابایی رو که باید واسه امتحان می خوندم رو جا گذاشتم خوابگاه و یادم رفت بیارمشون خونه! :| در حکم کسایی هستم که اومدن پیک نیک! یک ملتی نشستن اون سر دنیا دارن هر چه بیشتر تلاش می کنن اینا به دستم...
-
تو روح ِ هر چی امتحان بی ربطه!!
شنبه 30 آذر 1392 20:52
من، من ِ مظلوم، امروز یه امتحان داشتم که از اول ترم دو دستی یقه مو گرفته بود و هی کنسل شد تا رسید به اینجا. یه روز استاد امتحان نگرفت، یه روز گرفت از نتیجه ها راضی نبود، یه روز برف بارید دانشگاه ها رو تعطیل کردن؛ خلاصه شبا خواب می دیدم نویسندش (خارجکیه!) دنبالم می کنه و با کتابش می کوبونه تو فرق سرم! نمی دونید چه...
-
تقصیر منه؟
چهارشنبه 27 آذر 1392 12:09
من همینقدر بگم که من الان فوق العاده سِرّی و یواشکی دارم می نویسم یه جماعتی به خونم تشنه ان! من نمی دونم چرا دیواری کوتاه تر از من نیست. اینقده طفلکی ام. : s با دوستام داشتیم شام می خوردیم هم اتاقیم گفت چقدر سوپه خوشمزه ست منم یه ملاقه سوپ پر کردم ریختم رو برنجش! عصبانی شد. بد کردم سوپی که دوست داشت واسش کشیدم؟ بچه ها...
-
به نیر
سهشنبه 12 آذر 1392 21:36
نیرجان اگه نوشته هامو می خونی لطفا برو اینجا رو بخون.
-
باورم کن
شنبه 9 آذر 1392 23:29
تو خونه بحث شد سر گواهی نامه رانندگی؛ یه دفعه خانوم والده برگشت به آقا داداشم گفت وردار این بچه رو (من!) ببر تمرین دستش یه خرده روون شه. (لازمه که در کمال صداقت بگم 6 ساله که گواهی نامه دارم، حتی یه بار هم تمدید کردم اما هیچوقت عین بچه آدم پشت رول ننشستم! [قبلاها، خیلی قدیم ها، گفته بودم که من بچه راست گویی ام یا نه؟...
-
پوست شیر
سهشنبه 28 آبان 1392 09:25
یکی از هم اتاقی هام قیافش کپی پیست ابیه! یعنی خیلی شبیهشه ها. بعد هر لحظه احساس می کنم می خواد داد بزنه بگه: قللللب تو قللللب پرررررنده سسسست پوستتتتت امممما پوست شـــیر .... بعد وسطش یه لحظه ساکت وایسه اجازه بده ما همراهیش کنیم بعد یه دفعه داد بزنه بگه ای جووووونم!!!!
-
به ما میگن اغتشاش گران خوابگاه و لاوین!
شنبه 25 آبان 1392 22:16
اغتشاش گر یعنی من و هم اتاقی هام که بعد از پاره کردن چند جفت کفش بالاخره موفق شدیم اینترنت رو بالاخره به خوابگاه گل و بلبل مون برسونیم. به جون خودم نباشه به جون خواهر شوهر نداشتم داشتن پرتمون می کردن بیرون. از بس که رفتیم اعتراض کردیم. الان جرات ندارن بگن بالای چشممون ابروئه! یعنی نشستیم چشم و گوش 30 نفر از بچه های...
-
میخوام برم به خونه / به جایی که صفا هست
چهارشنبه 22 آبان 1392 10:35
صبح بخیر خونه :) پ.ن: جبران می کنم نبودنامو :)
-
یه مدته که افتاده رو زبونم. :|
جمعه 3 آبان 1392 11:10
یادش بخیر وقتی کلاس پنجم دبستان بودیم زنگ تفریحا با دوستان ِ جان می رفتیم تو حیاط و بلند بلند می خوندیم: امشب عروسیه توئه، چشما به دنبال توئه، حلقه زرد عاشقی، زیور دستای توئه(!!) پ.ن: اون زمانا که حلقه های عاشقی زرد بودن نه طلا سفید!
-
بلاگفا جان می خوای اصلا نیا. خوبه باز اینجا رو زنبیل گذاشتیم. :|
جمعه 3 آبان 1392 11:04
همچین تا تصمیم می گیریم به فرایض برسیم، این آقای بلاگفا در یک سری اقدامات انتحاری ما رو بسی غافلگیر می کنن و در سایت رو تخته می کنن. ما هم عین یک عدد حیوان معصوم که سردش شده می مونیم پشت در. بلاگفا جان روحت شاد واقعا، که از دیروز ما همچنان منتظریم سایت درست بشه بلکه بتونیم به کارمون برسیم. اصلا جهنم به کوری چشم بخیل و...
-
دانشجو یعنی...
جمعه 26 مهر 1392 22:45
ما چنان مسحور علم و دانش شدیم که یادمون رفته یه قابلمه ای هم رو گاز داریم! از اون زمانی که ما رفتیم به علم مشغول شدیم و هم کلاسی های جان رو مشاهده کردیم احساس شرم می کنیم به چه حجمی. باید بیاید این عزیزان دل رو ببینید دونه دونه شون، دختر و پسر زدن تو گوش هر چی علم و دانش و دانشگاه و تحصیل و درس و مشق و ارشده! لامصبا...
-
یکی دلش به حالم بسوزه.
پنجشنبه 11 مهر 1392 19:17
* بعد از چهار روز دوری از خونه با خودم گفتم الان برگردم مامانم کلی دلش به حالم میسوزه و قربون صدقم میره. وقتی برگشتم میگه وای ندا چقدر پوستت خوب شده! موهات هم براق تر شده! اصلا چاق تر شدی! چقدر خوشگل شدی! بهش میگم میخوای کلا برم اونجا بمونم بشم آیشواریا بعد برگردم؟ :| جای اینکه بگه چقدر لاغر شدی این همه درس خوندی!...
-
ما حیفیم به خدا!
پنجشنبه 4 مهر 1392 23:53
خب من تشریف نیاورده باید دوباره بساط جمع کنم برم سر درس و مشق. (آیکون گریه حضار) با بابام داریم تو خیابون راه میریم میگه نگاه اون هواپیمایی که رد شد نظامیه. فوری میگم ایول. یعنی آمریکا حمله کرد؟؟ دمش گرم. دانشگاه تــــــــعطیل. (دیگه خودتون ببینید علاقه بی حد و حصر منو به علم و دانش و تحصیل. انیشتن خدا بیامرز حسرت...
-
نفر دوم
سهشنبه 26 شهریور 1392 13:41
توی دفترچه انتخاب رشته کنکور واسه رشته من و گرایش من و شرایط من فقط دو تا دختر می خواستن که وقتی نتیجه ها اومد فهمیدم یکی از اون دخترا من می باشم. بعد هی از اون لحظه ای که فهمیدم داشتم هی تز و تئوری ارائه می دادم که نفر دوم کی میتونه باشه آیا؟ بعدم هی به خانوم والده می گفتم بزنه و اون یکی دختره از این شارلاتانای ِ...
-
نامه ای به جزوه
پنجشنبه 21 شهریور 1392 21:33
دخترم! جزوه ! مامان با تو حرف می زند (یه وقت فکر نکنی خواستم نامه ام رو مثل چارلی چاپلین به دخترش شروع کنما. هیچ هم اینطوری نیست اون بیچاره که اصلن نامه ننوشته. اون نامه ها همش توهمی بودن ولی نامه من به تو خیلی هم راست راستکی و واقعنکیه.) باری، دخترم جزوه! در این زمانی که مادرت دارد زندگی می کند همه چیز خیلی خوب است....
-
برادر عاشق
پنجشنبه 14 شهریور 1392 00:39
ساعت یک شب با ماشین داشتیم از پارک بر می گشتیم بابام هم داشت یه میدونی رو دور می زد، منم تیریپ خسته سرمو تکیه داده بودم به شیشه ماشین که یه دفعه چشمم افتاد به میدون دیدم یه پسری نشسته و تکیه داده به تیر چراغ برق و گوشی به دست مشغول اسمس بازی (حتمن اسمس بوده دیگه. شب مهتاب و تنهایی و... دیگه غیر از این چه معنی ای...
-
جواب ارشد
سهشنبه 5 شهریور 1392 14:48
تندی اومدم بگم ارشد، دانشگاه بـ.ـوعـ.ـلی هـ.ـمــ.ـدان قبول شدم. اصلن فکرشم نمی کردم. خیلی خوشحالم. وای خدایا شکرت. از این بهتر هیچی نیست. ب.ن: یادمه دقیقا یه هفته قبل از اینکه جوابای اولیه ارشد بیاد من اینقدر بیخیال بودم که خدا بگه بس. سر خوش سرخوش به ژاله اسمس دادم گفتم: وای ژاله تو بد موقعیتی گیر کردم. گفت: چی شده؟...
-
تا صبح بشینی دامن چین وا چین پیلیسه بدی پیرهن مردونه ندوزی!
یکشنبه 3 شهریور 1392 11:10
بعدش میگن مگه میشه آدم یه چیزی که قبلن دوخته رو دوباره نتونه بدوزه؟ میگم آره میشه! پ.ن: سر شونه پیرهن مردونه خره اصلن! :|
-
سه دو یک پخش میشه!
شنبه 2 شهریور 1392 16:59
بعد ما تصمیم گرفتیم به سر فتنه گری.. چیزه ببخشید به سَردَمداری(!) هویج عزیز بریم اینجا و بعد از شور و مشورت یه سری بازی وبلاگی ردیف کنیم بعد با رای گیری یکی رو انتخاب کنیم بعد خودمون خوشحال خوشحال خومودن به رای خودمون اعتراض کنیم بعد هم در کمال تعجب، مثل بچه آدم بیایم بازی رو انجام بدیم!! D : تصمیم بر این شد که هر کس...
-
mosafer-9891.blogfa.com
پنجشنبه 24 مرداد 1392 10:50
وبلاگ جان سلام دلم برات خیلی تنگولیده. با اینکه هنوز نیم ساعت نیست که ازت دورم. :| :( یکی نیست به من بگه آخه لامصب نظرای اونور رو چرا تاییدی کردی؟ حالا کی می تونه بیاد تایید کنه اون همه ابراز علاقه و عشق مخاطبان رو؟! :| آقایی که زحمت تخته کردن بـ*ـلا*گفا رو کشیدی (چه سریع ستاره رفت وسط حروفش نشست! تف بر تو روزگار سگ...
-
خب گناه دارن!
پنجشنبه 17 مرداد 1392 21:21
الهی بمیرم واسه دانشجوهای مـ.ـصـ*ــ.ــری تا سه سال پیش که اصلا تو واحدای درسی شون انـ.ـ*ـقـ*ـلا.ب نداشتن پارسال اگر هم می خواستن براشون بذارن حتما یه دو واحدی می ذاشتن؛ الان با این وضعیتی که من می بینم فکر کنم یه چهار واحدی رو شاخشون باشه! :" بیاید تو این شب عزیز واسشون دعا کنیم یه وقت نخورن به کارآموزی طفلکیا...
-
دارم ته قابلمه مو برق میندازم!
جمعه 11 مرداد 1392 00:16
جا داره بگم نگران نباشید من زنده ام و نزد پروردگار خود روزی می خورم! حالا این همه وقت کجا بودم و میگم. یه مدتیه که چند تا مشکل ترگل و ورگل و خوشگل، هیبت و عظمت منو با پیست اشتباه گرفتن و هی دارن تو زندگی من از اینور به اونور پاتیناژ میرن. قبلا جذبه م بیشتر بود. تا بهشون می گفتم بسه، بتمرگید سرجاتون سریع می تمرگیدن...
-
بگید... بگید... که من مشکلی ندارم!
چهارشنبه 12 تیر 1392 12:50
این روزا یه تناقضات عجیبی تو شخصیتم به چشم میخوره که کم کم دارم خودم به خودم شک می کنم! شما یه گردباد شدیدی رو تصور کنید که توی این گردباد کتاب، دفتر، برس، مداد، میز، پتو، بالش، لوازم آرایش، قاب عکس، شارژر، لباس، قلمو، گوشی موبایل، چرخ خیاطی، جعبه دستمال کاغذی، کاغذ کادو، چسب، کاغذ الگو، تخت، آینه، ورقه های یادداشت،...
-
قابل توجه بعضی از دوستان
یکشنبه 9 تیر 1392 14:14
بهاره ، نسیم و بانوی خیال عزیز میشه یه کمک بهم بکنید؟ اگه ممکنه برید اینجا و درباره مکان های توریستی شهر و استانتون اطلاعات بدید و به دوست من کمک کنید. قسمت آخر پستش رو بخونید خودتون متوجه می شید. پیشاپیش مرسی از همکاری و کمکتون. اجرتون با آقا!
-
کمبود امکانات
پنجشنبه 6 تیر 1392 18:47
چند وقت پیش با چند تا از دوستام بیرون بودیم همین طور که طبق معمول چرت و پرت گفتنای ژاله به حمدالله به راه بود رفتیم تو یکی از پاساژا. تو یکی از مغازه ها همینطوری داشتیم می خندیدم که یه دفعه دیدیم یه مامور راهنمایی رانندگی اومد تو پاساژ. یه راست هم داره میاد سمت ما. یه دفعه ژاله گفت بچه ها من خیلی خندیدم نکنه بیاد منو...
-
از یاد رفته!
چهارشنبه 29 خرداد 1392 01:46
هر وبلاگی که می ریم یه مدل بازی وبلاگی اختراع شده و ملت خوشحالن. این بازی ای که تکتون عزیز پیشنهاد کرده بازی کنیم بازیه بسیارتا خوبیه. در کنار لاک بازی و رنگ بازی و خودکار بازی و ماژیک بازی و ماشین بازی و شکلات بازی و لیوان بازی و لباس بازی... بیاید کتاب بازی هم کنید. عکس از کتابخونه یا یه کتاب خوبی که خوندید. مال من...
-
چقدر روی مدی؟!
پنجشنبه 23 خرداد 1392 00:13
این روزا مُده که کاندید شورای شهر باشی. :| با این وجود احساس می کنم زیادی از مد عقبم. :|
-
پیش میاد دیگه. شما سخت نگیرید.
دوشنبه 20 خرداد 1392 16:09
حواس واسه آدم نمی ذارن که. این قضیه ای که می خوام بگم رو باید بعد از نمایشگاه کتاب می گفتم یادم رفته! باری، روزی که من و دو تا از دوستام رفته بودیم نمایشگاه بعد از بالا و پایین کردن نمایشگاه گفتیم بریم یه کم تفریحات سالم انجام بدیم! واسه همین رفتیم پارک جمشیدیه. بماند که توی نمایشگاه از بس راه رفته بودیم نزدیک بود...