-
فواید باختن در برابر تیم ازبکستان
پنجشنبه 25 آبان 1391 12:29
وقتی دیشب بازی فوتبال ایران و ازبکستان شروع شد نمی دونید ما چقدر تیممون رو با خان داداش تشویق کردیم. نمی دونید ما چقدر منتظر گل از طرف تیممون بودیم. تا اونجایی که تونستیم با تمام توان و انرژی و قدرت و نیرو تیممون یعنی "ازبکستان" رو تشویق کردیم فقط. و خوشحالیم برنده شد. شما بگید یه ذره، یه اپسیلون تو نهاد ما...
-
:|
دوشنبه 15 آبان 1391 20:08
شلام دوس جونیا خوبید؟ دلم واستون تنگولیده بود یه عالمه بووووووس بوووووووس بوووووووس من چند روزی حالم خوب نبود آقایی دو روز پیش رفت سربازی آخه ما با هم می خواستیم این کلبه عشقمون رو آپ کنیم من یه هفته ست دارم گریه می کنم به مامانم الکی گفتم من از امتحان دین و زندگی می ترسم نمی دونه به خاطر آقاییه دیگه شبا نمی دونم باید...
-
به ارزش صد تومن
یکشنبه 7 آبان 1391 20:46
*پارسال این موقع به یه خفت و خواری افتاده بودیم که خدا بگه بسه (این «خدا بگه بس» یه مدت افتاده رو زبونم که خدا بگه بس!) خوشحال و سرحال از خواب بیدار می شدیم درس بخونیم. هر لکه شهر هم که بگید من این بساط کتاب متاب و جزوه دستم بوده. یه روز از قضای روزگار گفتیم بریم امامزاده درس بخونیم ببینیم چه مزه ای میده شاید فرجی شد....
-
ای نامه که میروی به سویش / از جانب من چند تا مشت و لگد و چک بخوابون تو گوشش
یکشنبه 16 مهر 1391 17:54
نامه فوق سِرّی و خیلی خصوصی و محرمانه و از این صوبتا سلام عمه جون. اول از همه من یه عالمه معذرت به شخص شما بدهکارم. به خاطر چی؟ به خاطر همه روزایی که از جون و روحت مایه گذاشتم. همون موقع هایی که می گفتم به جون عمم و به ارواح عمم. عمه جون به خدا من بچه خوبیم تازه ناخونامم گرفتم این اطرافیانم منو هی هل میکنن از دهنم می...
-
به نام دانشگاه
جمعه 7 مهر 1391 10:35
بسیارتا بسیارتا خوچحالیم که از اون خراب شده (استعاره از دانشگاه) اومدیم بیرون تا شاهد این ننگ ها و ذلت ها نباشیم. پا شدیم رفتیم اونجا می بینیم اول دانشگاه پلاکارد زدن به این بزرگی و برای ترم اولیا انجمن اولیا و مربیان گذاشتن! بعد میگن تو چه جوری سر یه هفته ۵ کیلو وزن کم میکنی. خب واسه این بساطاست دیگه مسلمون. بعد سلف...
-
پیش دانشگاهی که بودیم...
دوشنبه 27 شهریور 1391 19:18
واقعا عجب دنیای گرگ صفتی! تف به تو روزگار. فکر کردید این پسرخاله جیزقول بلام همین طوری مفت و مسلم مانیتورش ورداشت آورد واسه ما؟ زرشک. یه هفته بعدش یه خروار کتاب و دفتر آورده گذاشته جلومون میگه بشین برام جلد کن بعد شما فکر می کنید من مانیتورش رو بهش پس دادم؟ همانا که درست فکر می کنید. من بشینم اون همه کتاب جلد کنم؟...
-
خط و نشون
دوشنبه 27 شهریور 1391 19:16
ببین خدا! تو که که دیگه اخلاق ندا رو خوب می شناسی نه؟ فکر کردی من از این بنده بی زبونا و بی دست و پاهام که بشینم یه گوشه زانوی غم بغل بگیرم؟ از این آدما که بیام واسه خودم آینه دق درست کنم بشینم روبروش بهش زل بزم؟ بشینم واسه هیچی عزا بگیرم؟ نخیر اصلنش هم اینطور نیست. من پرو رو ام. از اون پوست کلفتاش. ول کنت هم نیستم....
-
وقتی که جَک سه ساله شد.
جمعه 17 شهریور 1391 18:18
سالگرد غرورآفرین و حماسه ساز تاسیس وبلاگم بر تمامی عالمیان و افلاکیان و ملت غیور و برومند ایران اسلامی مبارک باد! پ.ن: ۱۷ شهریور افتخار ما! پ.ن: پست 100
-
من، دخترعمو، راننده اتوبوس، دبیر دفاعی و دیگر... شلوغی
یکشنبه 12 شهریور 1391 17:44
یعنی الان یه دهم درصد هم فکر نمی کنید من الان کجام و با چه مشقتی دارم این چرت و پرتامو براتون می نویسم. من الان به همراه یه عدد دخترعموی غربزده از مملکت غربت برگشته توی اتوبوس واحدیم و ایشون از وقتی فهمیده ما یه وبلاگی داریم که از شهرت جهانی برخورداره جفت پاشو کرده تو یه کفش که همین الان بیایم یه پست بذاریم و ایشون هم...
-
ملالی نیست جز دوری یار! D:
شنبه 21 مرداد 1391 19:55
فکر کن لحظه ای رو که: مانیتور مبارکتون عمرشون دادن به شما و سایر بستگان. همون لحظه دقیقن ِ دقیقا شما هنگید و داره از سر و کله خودتون و مانتیور مرحوم دود می پاچه بیرون. بعد میری فضای سبز جلو خونتون داری فکر می کنی دقیقا چه نوع خاکی رو از تو باغچه ورداری و بیاری با آب مخلوط کنی و گٍل درست کنی و بگیری به سرت! بعد همون...
-
این بچه هم هی داره واسه ما جفتک میندازه! :(
یکشنبه 1 مرداد 1391 20:10
دقت کردید یه اپسیلون شانس تو کاسه کوزه ما پیدا نمیشه آیا؟ همین قدر بگم که کامی مون توبه شکست و مانیتور عزیزمون سوخت رفت قاطی باقالیا! پ.ن: کامنتا رو تایید کردم بعدا میام میجوابم. پ.ن: به tecton، عاطفه، Mirage، نیر، sh: بی نهایت ازتون ممنونم بچه ها. پ.ن: به بانوی خیال: شرمندتم واقعا سحرجان من الان هیچ کاری از دستم...
-
مقسی
دوشنبه 26 تیر 1391 18:57
دیروز یکی از بهترین روزای عمرم بود. بچه ها واقعا مرسی به خاطر همه تبریکای قشنگتون. مرسی بهاره ، بانوی خیال و آقا بهراد عزیز از تبریکاتون تو وبلاگاتون. بهاره جان شب تولدم از بهترین شبای زندگیم بود با کارای قشنگت. ممنونم از همتون. مرسی دختری در همین حوالی عزیز که سه سال داری تو وبت منو شرمنده میکنی و من هر سال ممنون تر...
-
وقتی که وسط تابستان سر ظهر آمدیم!
یکشنبه 25 تیر 1391 00:45
-
ایام شباب
دوشنبه 19 تیر 1391 00:06
* تا زمانی که این رسانه ملی شبا فوتبال داشت ما هر شب هر شب بساط خیاطی رو ولو می کردیم جلو تی وی و د بدوز و د فوتبال ببین. بعد همچین با یه گلی، موقعیتی، چیزی کاغذ الگو و متر و صابون خیاطی و قرقره بود که پرت میشد هوا! خانوم والدمم مات و متحیر همون هر شب هر شب بهم می گفت من نمی دونم دختر زاییدم که میره خیاطی واسه مامانش...
-
دل عاشق سیری چند؟!
شنبه 10 تیر 1391 12:23
میگه: من سربازی نرفتم، میخوام ادامه تحصیل هم بدم، شغل هم فعلا ندارم، خونه هم ندارم، پول هم ندارم، طبیعتا ماشین هم ندارم. میگم: ببخشید پس شما چی دارید؟ میگه: آمادگی ازدواج!! میگم: صد در صد! به غیر از اون؟! میگه: یه دل عاشق! میگم: صحیح! خب بعدا ما خواستیم زندگی کنیم صاحبخونه اومد دم در گفت من پولمو میخوام به جاش دل عاشق...
-
جنتلمن ِ پیر ِ تنهایِ مانده در میان سیل ِ غم ها
جمعه 2 تیر 1391 13:16
یه پیرمرد جنتلمنی* هست که در همسادگی ما به سر می بره که علاقه عجیبی به رانندگی با سرعت بالا داره. آه ای خدای قورباغه های وحشی! با دنده۴، توی مجتمع، ویراژ؟؟؟؟ من نمیدونم یه سری ها چه جوری این حرکات نمایشی-رزمایشی رو می کنن آخه؟ سرعتش در این حده که عین کارتونا کلاه یکی رو باد میبره، شونه تخم مرغ یکی ولو میشه رو زمین، یه...
-
به سبک هفت و هشت!
جمعه 26 خرداد 1391 18:01
وقتی میگن بعضی کلمه ها تاثیر بد دارن لابد دارن دیگه. گوش بدید هی هم اصرار نکنید. خیلی وقت پیش یه روزی می خواستیم با دخترخاله هامو پسرخاله هام پاسور بازی کنیم داشتیم فکر می کردیم چی بازی کنیم که پسر خالم یهو داد زد بچه ها «هفت خبیث». بعد همه گفتیم آره آره هفت خبیث خیلی خوبه. هفت خبیث رو خیلی وقت بازی نکردیم. هفت خبیث،...
-
روزی، روزگاری، من و عبدالمالک
جمعه 19 خرداد 1391 21:30
سلام عبدالمالک ریگی جان. من یه سری حرفای خصوصی با شخص شما دارم که باید بهت بگم. درسته دستت از این دنیا کوتاهه ولی از اون دنیا که کوتاه نیست دلیل نمیشه من حرفامو نزنم که. ببین عزیزم! من رو دانشگاه زاهدان خیلی حساب کردم. به خاطر خود خود خودت و دار و دستَت مامانم گفته دورشو خط قرمز بکشم. ولی من یواشکی تو انتخاب رشتم...
-
حتی تو خواب هم...
یکشنبه 14 خرداد 1391 13:46
کلا این خواب دیدن من سیستمی داره واسه خودش. عین آدم خواب نمی بینم که. هر چی که تو زندگی روزمره اتفاق میفته با ریز به ریز مکالمات معمولی میشه خوابم. اصلا واسم عقده شده که خواب اژدهای دوسری، گنجی، دره ای، چیزی ببینم. نشون به این نشون که چند وقت پیش خواب جشن تولد یکی از بچه های وبلاگی رو دیدم! تو خواب نشسته بودیم داشتیم...
-
جواب
شنبه 6 خرداد 1391 13:33
باید بگم جوابا اومد و ندلیتون گند زد رفت پی کارش. خوچحالم چون فقط کارشناسی ارشد تا حالا گند نزده بودم که به حول و قوه الهی کارنامم تکمیل شد و من همچنان در عرصه خرابکاری یکه تازم! مجاز شدم اما چه مجازی!! به به. سنگین بود مجاز نمی شدم. الان رتبم اومده ۱۵۰، رتبه آخرین فرد مجاز هم یه چیزی تو مایه های ۷۰۰، ۸۰۰ اگه...
-
پست موقت
چهارشنبه 3 خرداد 1391 12:51
بچه ها! اخبار گفت نتیجه های ارشد شنبه میاد. اصلا دست و دلم به آپ نمیره، بعد از نتیجه ها آپ می کنم. بالاخره خبر میدم مرده ام یا زنده. استرس دارم مامانی راستی هیچ دلم نمی خواست کامنتا تاییدی باشن. متاسفانه یه مزاحم دارم که بیشتر از حدش داره اظهار فضل میکنه. واسه همین از پست قبل تاییدی کردم. خود امیدواری: من قبولم، من...
-
همون روزی که دانشگاه بودم...
جمعه 22 اردیبهشت 1391 00:28
- (این کامی جانمون اومد پیش خودم توبه کرد منم بخشیدمش قول داده از این غلطا دیگه نکنه. شما ببخشیدش.) چند روز پیش با ژاله دانشگاه بودیم رفته بودیم صرفا جهت خودشیرینی پیش استادامون. جاتون خالی برادر حزب الله رو دیدیم. وای داشتم پر در می آوردم! اینقدر دلم تنگ شده بکوبونم تو اون کله پوکش! دلم فقط یه ذره از اون بحثای ریش و...
-
این شد که این شد!
شنبه 9 اردیبهشت 1391 11:57
عارضم به خدمتتون بنده زدم یه فقره کامپوتر رو به درک اعلی فرستادم به این صورت که این سیستم ما رفته تو کما بیرون هم نمیاد. الان تو برزخ داره رقص کردی با دستمال میره واسه خودش! البته من اصلا کاری نکردم ها. فقط وقتی داشتم باهاش کار می کردم هنگ کرد منم ریست کردم و تا بالا بیاد ۶۰ تا کوبوندم تو سرش تا آدم شه اما نشد! بعد...
-
آینده سازان! (1)
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 14:36
از اون جایی که این خاطرات گهربار ما میتونه زمینه هر راه پیشرفت و عبرتی رو برای آیندگان و خوانندگان عزیز باز کنه نشستم فکر کردم از دبیرستانمون بگم! خب ما اون موقع ها خیلی بچه های خوب و خانوم و فهمیده ای بودیم و هر وحشی بازی و یاغی گری ای که تصور کنید ازمون بر میومد! حالا نگران نباشید چند قسمتیش میکنم این چرندیات رو....
-
ما و پدی
پنجشنبه 24 فروردین 1391 02:42
قرار بود راجع به اون استاد ژوگولمون بنویسم؟ خب؟؟؟... خب نداره. اومدم بنویسم! از الان بگم آپم طولانیه. دیگه چه کار کنم؟ اگه نمی رسید، برنامه ریزی کنین هر روز یه پارگراف بخونین! جونم براتون بگه، این استاد ما عضو هئیت علمی و این صوبتای گروهمون نبود و یه جورایی آدم نبود ولی خودشو خیلی چیز حساب می کرد. اومده بود یه تنه...
-
من و شهاب حسینی رو دارید کجا می برید؟!!
دوشنبه 14 فروردین 1391 00:27
عین آدمیزاد قرار بود بریم بندر عباس و برگردیم ها، اما این مامان بابای منو ول می کردی همین جوری ادامه می دادن می رفتن پیش خواهر برادرای عرب با اهلا و سهلا برمی گشتن. والا حالا مارکو پلو که نه، ناصر خسرو هم که نه، ولی خدایی شدیم در حد ابراهیم بیگ مراغه ای! اینم ورژن دو سفرنامش: سفرنومه ندا السطلنه. بخش "همه جای...
-
ته ته ته ته 90
یکشنبه 28 اسفند 1390 04:20
به پیشنهاد ترلان عزیز گفتیم عکس سفره هفت سین امسال رو بذاریم. همه همه همه همشو خودم درست کردم با همین دستام (بچه ذوق داره نزنید تو ذوقش تو رو خدا. یه خرده لبخند بزنید براش!) ایده ماله هم ابویه، هم اخوی، هم خانوم والده حجم عکسا بالاست انشاءلله که همه adsl داشته باشن بقیه عکسا: 1 ، 2 ، 3 ، 4 (نگید به عمرتون سبزه به این...
-
پیام های اخلاقی
چهارشنبه 24 اسفند 1390 19:19
می خواستم اول راجع به ماجراهای اون استادمون بنویسم بعد دیدم خیلی از بچه ها کرکره ها رو کشیدن پایین و رفتن مسافرت دیگه اونو می ذارم بعد عید. اینم ته دیگ سال نود. پریشب همینجوری خوابیده بودم دیدم یه دفعه برام این اسمس اومد: «نشو سعید سوهان ما با هم قرار داشتیم رو وعدت وایسا درسته همه ازیت شدیم ولی من یک قدم عقب نمی شینم...
-
چند وقت پیش...
جمعه 19 اسفند 1390 18:48
تو رو خدا انصاف بدید من بین چه آدمایی زندگی می کنم آخه. * چند وقت پیش یکی از آشناهای تقریبا دورمون شام دعوت کرده بود، که هر وقت ما میخوایم بریم اون حوالی عزای دو عالم میگیرم به این صورت که شما یه روز تو جمع گرم این خانواده باشید کاملا و خیلی تمیز مغزتون کدو میشه. حالا چرا؟ اینا رسمشون اینه که بیش از حد تعارفین. توجه...
-
برگشتیم
جمعه 28 بهمن 1390 23:59
ببین چند وقته نبودم که کامنتا خود به خود رفته رو تاییدی. وقتی اومدم کامنتا رو خوندم احساس کردم یه چیز جدید اومده تو میز کارم!! در کل نمی دونم چرا این تاییدی بودن کامنتا رو نمی تونم هضم کنم. بله. به اطلاع می رسونیم که کنکور رو دادیم رفت همین امروز. الان کلا یه جوریم، هر چی زور میزنم نمی فهمم چه حسیه. شدم عین یه معتاد...