-
فعلا ثابت
سهشنبه 25 آذر 1393 15:08
از دوستانی که کامنت خصوصی میذارن و در خصوص بلاگم سوال میپرسن و وبلاگ ندارن می خوام به جیمیل اینجا، mosafer.9891@gmail.com ، میل بزنن تا بتونم جواب سوالاشون رو بدم. با عرض معذرت برای من مقدور نیست با شماره تلفن هاتون تماس بگیرم.
-
بعضی وقتا هم میشه همون موقع جواب نداد!
دوشنبه 24 آذر 1393 16:56
یه دوست شر و شیطونی دارم که خیلی سر به سر همه میذاره. هر وقت باهام شوخی می کنه من فقط می خندم. واسه همه هم یه چیزی داره و یه چیزی میگه. مثلا راه به راه به من میگه: ندا قرصات دیر شد، من نگران حالتم، قرصاتو خوردی؟ یکی دیگه از دوستامون رو هم صدا میزنه کُز ِت. کزت بیا. کزت برو! قاعدتا ما هم زیر لبی یه دیوونه یا بیشعور...
-
Left, left… left, right, left
یکشنبه 23 آذر 1393 23:27
تجربه میگه هر چقدر که بالا رفتن از کوه دسته جمعی حال میده، پایین اومدنش تنهایی به همون اندازه حال میده! پ.ن: حتی مستحبه یه جاهایی که خطرناک نیست رو بدوئی!
-
اشک تو چشام حلقه بسته!
پنجشنبه 20 آذر 1393 15:16
توی خوابگاه اگر شکست عشقی هم نخورده باشید با این آهنگایی که دوستان میذارن و صداشو تا آخر زیاد می کنن این احساس حتما بهتون دست میده. :|
-
من و وجدانم همدستیم.
چهارشنبه 19 آذر 1393 18:41
ندای حکیم می فرماید: دانشجوی خوب دانشجویی نیست که وقتی یک هفته به فورجه هاش اضافه شد تو اون یه هفته بیشتر درس بخونه واسه امتحانا، یا بشینه برنامه ریزی کنه واسه درسا، یا دنبال درست کردن رفرنس تحقیقاش باشه، یا اصلا اصلا یک صدم ثانیه فکر درس به اون کله مبارکش خطور کنه، یا زبونم لال بگه یه پایان نامه ای هم دارم، بلکه...
-
مدیونه کسی دست بکنه تو جیبش!
سهشنبه 18 آذر 1393 00:03
قدر منو نمی دونید! پس فردا که به عنوان بزرگترین معدن سرب جهان شناسایی شدم اون موقع همه تون، تاکید می کنم همه تون، قدر می دونید! من با این همه سابقه توی جویدن رژلب و قورت دادنش به زودی به عنوان بزرگترین سرچشمه سرب جهانی شناخته میشم و ندید میگم بالاخره همه پول دار میشیم! :" سوژه نامرتبط با این پست خانومی هستن که با...
-
چه کارش دارید بابا؟ دریا دادوره! :|
شنبه 15 آذر 1393 23:22
یه عده انسان هم وجود دارن که کلا سیستمشون اینه که وقتی خودشون خوابن فکر میکنن همه خوابن وقتی خودشون بیدارن فکر می کنن همه بیدارن. از پریشبه که من دارم فکر می کنم اسم این دسته از موجودات رو چی بذارم هنوز نتیجه نگرفتم. اتفاقا، اتفاقا، دست بر قضا، یه تعدادشون توی خوابگاه ما هستن برای آسفالت سیستم گوارشی ما. اینا از سر شب...
-
یه سری ها واقعا ایدوئولوژی دارن!
پنجشنبه 13 آذر 1393 18:04
با یکی از دوستام نشستیم درد و دل می کنیم، بهم میگه تنها راه حل برای مشکلاتی که تو باعثش نیستی و حل شدنش دست تو نیست تحمله. تحمل و صبر. صبر. صبر. صبر. صبر. سر تکون میدم و میگم اوهوم. میگه و یه کار دیگه هم باید بکنی. باید غصه بخوری. غصه. غصه. غصه. غصه. غصه! منم یکی میزنم پس کله اش میگم توی این موقعیت هم دست از مسخره...
-
با خ. خاستاریکا، خِندوستان، خُرجستان!
چهارشنبه 12 آذر 1393 23:50
ار تبعات تموم شدن تحقیقا و سنگینی فشار روانی ناشی از خلا، میتونه این باشه که با هم اتاقیات بشینید دورهمی اسم فامیل بازی کنید! سوژه مرتبط با این پست من و هم اتاقی عزیزم دوتایی با هم می باشیم که ایشون غذا رو با چ نوشته چیپس با نون! و استدلالش اینه که تو خوابگاه امکان خوردن هر چیزی به عنوان غذا هست! و من که میوه رو نوشتم...
-
یعنی نمی بینن که من دارم گریه می کنم؟ یعنی واقعا نمی بینن؟
جمعه 30 آبان 1393 16:56
خدا نکنه آدم بخواد خلوت کنه با خودش و جا نباشه! اصلا معضل همینه که تو می خوای کاسه و کوزه و دفتر و دستک و اونقل و منقلت رو جمع کنی ببری یه جایی به اسم لاک تنهایی (مترادف با همون غار تنهایی خانه سبز. یادتونه؟) که هیچ بنی بشری اون جا جُولون نده، اما ببینی که بدبختی لاکت اشغاله. دیشب با انواع و اقسام آبشارها اعم از چشم و...
-
صرفا جهت تخلیه.
جمعه 30 آبان 1393 02:18
یه دختری تو سوئیتمونه که بیش از اندازه ساکت و آرومه. یعنی عین یه قاصدک از اینور به اونور میره بدون هیچ حرفی و صدایی. لامصب حتی وقتی میخواد ظرفاشو جابه جا کنه یا بشوره هم سایلنته. اعتراف می کنم انقدر این دختر بی صداست که حرص منو درمیاره. دلم میخواد برم بیچاره رو بزنمش بگم لعنتی اون صدا رو آزاد کن! پ.ن: الان بدجور دلم...
-
ابی
دوشنبه 26 آبان 1393 19:00
آقای راننده باس با سلیقه باشه که وقتی رفتی سوار اتوبوسش بشی و بری شهرتون همین که اومدی پلیرتو روشن کنی و بیای روی فولدر ابی، خودش آلبوم تاج ترانه ابی رو برای مسافرا پخش کنه و تا آخر مسیر کیف کنی. بابا باس باسلیقه باشه که وقتی در ماشینش رو باز می کنی و می شینی تو ماشین ببینی از قبل ابی رو گذاشته و گاهی همراهش می خونه....
-
بسیار زیبا گل دخترم!
یکشنبه 25 آبان 1393 00:00
این نقاشی کبوتران عاشق رو که می بینید نقاشی شاگرد 7 ساله دوستمه. به غیر از اون قلبی که اون وسط داره پر پر میشه شما ببینید از ذهن دختر 7 ساله چی می گذره. شینیون و مژه مصنوعی های عروس خانوم که قراره چشم طایفه شوهر رو دربیاره! گوشواره های طلای گرمی 93 تومن (قیمت این لحظه) که قراره چشم طایفه خودشو دربیاره! آقا داماد هم که...
-
با اینا خستگیمو در میکنم.
شنبه 24 آبان 1393 20:53
خوشم میاد از اینکه واسه همه توضیح میدم اینا کی هستن و همه علاقه مند میشن به کتاب خوندن و هر روز تجربه های کتابخونیشون رو با من درمیون میذارن.
-
وصله؟
دوشنبه 19 آبان 1393 19:17
البته که ما هیچ مشکل اینترنت نداریم هیچ جای این کشور پهناور و عزیزمون، به همین سو قسم که ما خودمون آدمای بی جنبه ای هستیم. یه عدد مودم وایرلس بدبخت گذاشتن تو طبقه سوم خوابگاهمون یعنی خدا می دونه این بیچاره چی کشیده از دست ما. بعد اینو گذاشتن یه جای بلند که دست هیچکس بهش نرسه. نه اینکه مودم مشکل داشته باشه ها! نه اینکه...
-
جهان سوم اینجاست؟
جمعه 16 آبان 1393 21:12
نشده تا حالا از خوابگاه خارج بشم، زن و مرد و پیر و جوون و کوچیک و بزرگ درباره سنجاق ِ بافتی که رو مانتوم می پوشم اظهار نظر نکنه! یا اگر هم چیزی نگه انقدر تابلو به سنجاق نگون بختم نگاه نکنه که احساس کنم سنجاق بدبخت الان از خجالت نرم و آب میشه و چیک چیک میریزه رو زمین! پ.ن: فکر کنم دیگه الان کل مردم شهر با سنجاقم خاطره...
-
من نمی خوام تو اون اتاق بمیرم!
پنجشنبه 24 مهر 1393 19:48
از این همه آدم روی کره زمین من باید با سه نفری هم اتاق بشم که یکیش توی خواب خیلی واضح و بلند حرف میزنه و تازه مثل جیگر ِ کلاه قرمزی هر چیزی رو سه بار تکرار می کنه، یکیش انگشتای پاشو با مضراب مشخص تکون میده که آدم فکر می کنه توی خواب داره آهنگی، چیزی گوش میده، اون یکی هم چنان بینی شو میکشه بالا که آدم حس می کنه الان...
-
من مریضم!
سهشنبه 8 مهر 1393 20:36
با آغاز سال تحصیلی جدید انگار بیماری های منم داره یکی یکی رو میشن! دقت کردم دیدم اوضاعم خیلی وخیمه و مشکلاتم هم عین آدمیزاد نیست. هم اتاقیم میگه تو تا وقتی توی اتاقی عین بچه دو ساله حرف میزنی اما همین که پاتو از در اتاق اونورتر میذاری یه جوری حرف میزنی که انگار وایسادی پشت تریبون سخنرانی!! مثلا داشتم تختم رو مرتب می...
-
بیمه حرف!
یکشنبه 30 شهریور 1393 15:18
- بابا جون بیمه حَرف و مشاغل آزاد؟؟!! - نه بابا جون. بیمه حِرَف و مشاغل آزاد. چند دقیقه خیره در افق. - ولی پسرم. اصلش همونیه که تو میگی. اینا همش حَرفه! :| ه.ن: فرهاد تو یکی از آهنگاش میگه: صفحه کهنه یادداشت های من گفت دوشنبه روز میلاد منه . ولی من که خودم بیشتر و با دقت به صفحه یادداشتام نگاه می کنم با این برنامه...
-
زندگی فراز و نشیب داره.
جمعه 28 شهریور 1393 20:25
میگما! یا رحیم! هزار و صد مرتبه شکرت که یک: سرما خوردگی رو آفریدی! دو: غروب جمعه رو! وگرنه این چشمای ملتهب شده و شوره زار مژه ها و قرمزی بینی و سردرد و کسلی رو گردن کی مینداختم تا خانوم والده انقدر بهم گیر نده؟! :" پ.ن: امروز خانوم والده بالغ بر 5 هزار بار بهم گفت چرا چشمات قرمزه؟! :|
-
خودم دیگه شروع کردم!
یکشنبه 23 شهریور 1393 19:30
از اول خرداد استاد راهنمامون دو دستی این بند کیف ما رو گرفته بود میگفت: «پروپوزال پروپوزال! به جون خودم و خودت تا ننویسی نمیذارم بری خونه!» اینجوری که این گفت منم همچین هول ورم داشت و فکر کردم وقتش داره میگذره و اگه ننویسم نمی تونم از پایان نامم دفاع کنم و اینا نشستم سریع براش نوشتم و بردم پیشش گفت: همینو بفرست به...
-
با بشکافت دوست باش!
شنبه 22 شهریور 1393 13:15
روزای اول که می رفتم خیاطی یه دوست عزیزی با کمال سوء نیت (بله!) بهم گفت: عزیزم. با بشکافت دوست باش! بشکاف یه وسیله خیاطیه که اسمش با خودشه. واسه وقتاییه که خرابکاری میکنی و میخوای سریع دوختت رو بشکافی بعد دوباره بدوزی. منظور این دوست عزیزمون هم این بود که تو حالا حالاها هی باید بشکافی و بدوزی تا بتونی تو خیاطی ماهر...
-
یه دلستر استوایی بی زحمت!
پنجشنبه 20 شهریور 1393 00:44
به ژاله میگم: تو باید میشدی کـ.ـاندیدای ریاسـ.ـت جمهـوری. میگه: نه میخوام دبیر کل سازمان ملل بشم. من: انگلیسی که بلد نیستی. ژاله: خب اونا هم فارسی بلد نیستن! (بعد از 10 دقیقه سکوت.) من: دیگه چی؟ ژاله: یه دلستر استوایی بی زحمت! :| ب .ن:هعی. 5 سال از عمر جک (استعاره از وبلاگم) گذشت. در واقع 5 سال از عمر خودم گذشت....
-
یار بازی دان!
پنجشنبه 20 شهریور 1393 00:44
ترلی و خورشید عزیزم منو ساااال ها پیش دعوت کردن به بازی معرفی کتاب چون دوربینم مشکل داشت نتونستم از کتابه عکس بگیرم افتاد واسه الان. کتابی که من معرفی میکنم کتاب هـ.ـزار خورشـ.ـید تابـ.ـان اثر خـ.ـالد حسـ.ـینی هست. (نشر مر.وارید) اگه کتاب با.دبا.دکباز رو خونده باشید و دوست داشته باشید اینم به همون شیوه ست. منتها...
-
یه دلستر استوایی بی زحمت!
دوشنبه 17 شهریور 1393 11:20
به ژاله میگم: تو باید میشدی کـ.ـاندیدای ریاسـ.ـت جمهـوری. میگه: نه میخوام دبیر کل سازمان ملل بشم. من: انگلیسی که بلد نیستی. ژاله: خب اونا هم فارسی بلد نیستن! (بعد از 10 دقیقه سکوت.) من: دیگه چی؟ ژاله: یه دلستر استوایی بی زحمت! :| ب .ن:هعی. 5 سال از عمر جک (استعاره از وبلاگم) گذشت. در واقع 5 سال از عمر خودم گذشت....
-
مَردم! فقط می دونم که من بچه خوبی هستم (نقطه)
پنجشنبه 6 شهریور 1393 01:39
نیـ.ـما مسـ.ـیحا یه حرف خیلی قشنگی میزنه که فحوای* کلامش اینه: «که مَردم! هر آهنگی ارزش شنیدن نداره. بیخودی گوشتون رو با آهنگای چرند پر نکنید. چون بد سلیقه و بد عادت میشید.» دیدم بنده خدا راست میگه و من از اون موقع دیگه یه دونه آهنگ هم از نیـ.ـما مسـ.ـیحا گوش ندادم!! :" * کلمات و ترکیبات تازه: مردم! فحوی ( fahva...
-
رسالت سامی یوسف و ساعتم!
یکشنبه 2 شهریور 1393 00:37
جدیدنا (تا سقف 3 ماه برای من میشه جدیدنا [بعد خودم نمی دونم جدیدنا ماضیه یا مضارع!!]) سامی یوسف (گوشیم) هی دمی به ثانیه ای ارور میداد که سیم کارت تو گوشی جا به جا شده و بعد خودش خوشحال خوشحال ریست می شد. اولها که ضربه بهش میخورد از این ارورا میداد بعد کم کم هی لوس شد و تا به جایی رسید که بهش دست میزدم ارور می داد سیم...
-
ما حتی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ریز هم نیستیم!
جمعه 24 مرداد 1393 20:24
این عکس که تلسکوپ فـ.ـضایی هـ.ـابل گرفته رو ببینید. فکر می کنید چند تا ستاره توی عکس هست؟ 200 تا؟ 400 تا؟ 1000 تا؟ نه! فکر می کنید چند تا کهکشان توی تصویر هست؟ 10 تا؟ 30 تا؟ 50 تا؟ نه! چیزی بیشتر از 10 هزار تا کهکشان توی این تصویر وجود داره! طبق آخرین تحقیقات بیشتر از 10 هزار تا کهکشان توی این تصویر خیلی کوچیک!...
-
منو حافظه و آلزایمرم داریم با هم مار و پله بازی می کنیم!
جمعه 24 مرداد 1393 00:57
حافظه ام این روزا شیش و هشت میزنه عجیب! قضیه از اونجا شروع شد که خواستم از یکی از دوستام که سال 92 تقریبا هر روز می دیدمش برای مامانم بگم که به شکل خیلی وحشتناک اسمش یادم نمی اومد! اومدم از اون یکی دوستم بگم که دیدم اسم اونم یادم نمیاد! این گذشت تا چند روز بعدش یه روز که سرم به کاری گرم بود که یک آن یاد خاطرات...
-
نمی خواد رنگ کنی!
پنجشنبه 16 مرداد 1393 14:09
ن تا حالا تو زندگیم موهامو رنگ نکردم. یعنی هیچوقت به فکرش نیفتاده بودم چون از رنگ موهام راضی بودم و همیشه دوسش داشتم. فکر کرده بودم از ته بزنم یا مثلا انقدر بذارم بلند شه که نشه جمعش کرد ولی رنگ نه. یه روز گفتم بذار رنگ کنم ببینم چه جوری میشه. هیچی هم نمی دونستم از رنگ کردن. رفتم خودم برای خودم اطلاعات جمع کردم (انگار...