-
شبا بگیرید بخوابید!
دوشنبه 13 خرداد 1392 14:34
به همچین موقعیتی هایی دچار نشید فقط: تقریبا چهار سال پیش یه جنتلمنی از آشناهای یکی از دوستام اومد خواستگاری ما که از اون اول کلهم قرار بود جواب منفی باشه و البته هم بود. قبل از اون نمی دونم این آدم شماره منو چه جوری پیدا کرده بود که حالا یا زنگ می زد یا پیام میداد که من عاشقم و فلان و بهمان. دلیل این برادر عزیز برای...
-
سفرنومه ندا السلطنه بخش اصفهان نصف جهان
دوشنبه 6 خرداد 1392 00:41
خب من وولمو ریختم تو اصفهان و برگشتم. D : بسیارتا خوش گذشت. بسیارتا از روزنومه چی عزیز تشکر می نماییم به خاطر کمکای مفیدش. بسیارتا هم خوشحالیم که از نزدیک دیدمش. ما رو هم باید از کف شهر جمع می کردن! دیگه کم مونده بود با یکی از رفیقام بیل و کلنگ بندازیم زیر نقش جهون وردارش بیاریم خونمون! منتها امکاناتمون در حد یه ناخون...
-
وولم میاد
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 22:01
یکی نیست به من بگه دو دقیقه عین بچه آدم بتمرگ سرجات. یه خرده به این اتاقت برس که توش سگ صاحبشو گم نکنه. همش وولَم میاد! نمی تونم عین آدمیزاد بمونم یه جا. در همین راستا که دیگه نمی دونم وولمو کجا بریزم فردا دارم میرم اصفهان! یه مدت می خوام بپلکم اونجا تا زاینده رود رو بدون هماهنگی من دوباره نبندن. ب .ن: تو رو خدا کامنت...
-
خدا شاهده شنونده باید عاقل باشه.
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 13:29
خدا شاهده به ولای علی یه مدته که این عبارت «خدا شاهده» افتاده رو زبونم که خدا بگه بس! (خدا بگه بس رو که یادتونه؟) خدا شاهده دوتا جمله که حرف می زنم نیم کیلوش خدا شاهده ست خدا شاهده! خدا شاهده الان هم که نشستم دارم تایپ می کنم می بینم انگشتام هم دارن میرن سمت نوشتن خدا شاهده. خلاصه بعد از نمازاتون، وقتی میرید امامزاده،...
-
خدایا خدایا!
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 16:38
پارسال که اونقدر زدم تو سر و مغز خودم واسه ارشد و روز و شبمو سیاه کردم با درس، رفتم سایت دیدم رتبه م شده 150، امسال که اصلا نخونده بودم و همش تو همین نت بی پدر و مادر پلاس بودم و دنبال خوش گذرونی و خیاطی بودم، واسه خنده رفتم سایت رو باز کنم که خودم با چشمام ببینم نوشته "مجاز نشدم" دیدم مجاز که شدم هیچ، رتبه...
-
استاد ترقی نژاد
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 22:13
دختر خاله جان نشسته و داره از اعترافات زمان دانشجوییش میگه که با دوستاش رفته بودن یه سری سایت مهم رو دستکاری کرده بودن از جمله سایت دانشگاه ما و رسیده بودن اطلاعات سایت ما. اون زمانا که ما جوون و دانشجو بودیم. بعد گفتم خب بعدش چه کار کردید؟ گفت: هیچی بدون دستکاری اومدیم بریم. گفتم: یعنی نمره هامونو نبردید بالا؟ گفت:...
-
ابر و باد و مه و خورشید و فلک همگی در کارند شک نکن.
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 23:08
با تشکر از همه دوستایی که با سرچ چنین عبارت هایی به وبلاگ ما رسیدن: ندا (قسم به اسم پر برکت خودم) ابر بارون برف خورشید طوفان مه (سیل زلزله آتش فشان شهاب سنگ. تعارف نکن بگو. تو که همه رو گفتی) دختر سنگین و رنگین (آفرین آفرین. منظورش منم) زندگی همچنان باقیست (خدایی ملت بیکاری داریم) زندگی یک برگ درخت (و ملتی بیکارتر)...
-
تصمیمی کبری تر
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 23:39
به حول و قوه الهی اگه از آسمون سنگ نباره، اگه از زمین مواد مذاب فوران نکنه بیرون، اگه سیل نیاد، اگه بهمن نیاد و کولاک نشه، اگه ننه قمر نزاد (نزاید) اگه دختر اقدس شوهر کردنش نگیره، اگه ممد آقا نخواد زن دوم بگیره، اگه همه چی بر وفق مراد باشه ما تصمیم بسی کبری گرفتیم که روز پنج شنبه، نوزدهم اردیبهشت سال یک هزار و سیصد و...
-
رستگاران
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 00:10
1) مامانم: ندا خانوم قندی یادته؟ من: نه. خانوم قندی کیه؟ مامانم: خانوم قندی، همونه که تو مراسم بابا بزرگت وقتی همه داشتن خداحافظی می کردن اومده بود داشت خداحافظی می کرد! همون. ***** 2) من و بابام پشت پنجره. بابام: ندا اون خونه رو ببین. من: کدوم؟ بابام: اون تیر چراغ برق رو می بینی؟ من: آره، آره. همون که یه کلاغ روش...
-
رمال
چهارشنبه 21 فروردین 1392 22:17
یه کارگر خانومی هست همیشه میاد راه پله های بلوک، محوطه و پارکینگای ما رو تمیز می کنه یه چند وقت بود تیریپ افسردگی ورداشته بود زده بود تو فاز عزلت؛ هرچی هم همه می گفتن چته، چی شده، خودش هم نمی دونست. یعنی هی می گفت افسرده ام. بعد این خیلی خرافاتیه. هی چپ و راست منتظره یکی یه چیزیش بشه تا خودشو قاطی کنه و با دعا و جادو...
-
اعتراف می کنم
شنبه 10 فروردین 1392 22:21
قبلا تو یه سری از وبلاگا دیده بودم ملت میان پرونده اعترافاتشون رو باز می کنن و همه چیز رو می ریزن وسط، اما اصلا فکر نکرده بودم خودمم بخوام یه روز اعتراف کنم. یه روز فکر کردم دیدم خیلی جربزه می خواد این کار. الان هم با خودم دوئل گذاشتم ببینم منم جَنَمشو دارم که تو وبلاگم اعتراف کنم یا نه؟ اعتراف می کنم که: وقتی بچه...
-
کمتر از یک ساعت و نیم دیگه به سال تحویل
چهارشنبه 30 اسفند 1391 22:24
دقیقا عین این عقده ای ها و ندید بدیدا فقط اومدم امروز یه پستی بذارم که ببینم 30 اسفند پست گذاشتن دقیقا چه شکلیه! یه سوالی منو به خودش مشغول کرده هر وقت مناسب دیدید یه جوابی بدید اجرتون با آقا. دقیقا از ساعت 14 و 31 دقیقه و 56 ثانیه به بعد تا ساعت 12 شب ما تو چه تاریخی قرار داریم؟ :" پ.ن: دیگه تصویب شد واقعا عید...
-
کمتر از یک ساعت و نیم دیگه به سال تحویل
چهارشنبه 30 اسفند 1391 22:24
دقیقا عین این عقده ای ها و ندید بدیدا فقط اومدم امروز یه پستی بذارم که ببینم 30 اسفند پست گذاشتن دقیقا چه شکلیه! یه سوالی منو به خودش مشغول کرده هر وقت مناسب دیدید یه جوابی بدید اجرتون با آقا. دقیقا از ساعت 14 و 31 دقیقه و 56 ثانیه به بعد تا ساعت 12 شب ما تو چه تاریخی قرار داریم؟ :" پ.ن: دیگه تصویب شد واقعا عید...
-
بکشمو خوشگلم کن.
شنبه 26 اسفند 1391 18:30
به قیافم نمی خوره ولی من آدمیم که از دوتا چیزم هیچوقت نمی گذرم یکی خوابمه یکی غذاست. یعنی من با مامانم دعوام بشه هیچوقت اعتصاب غذا نمی کنم میام شام یا ناهارمو میخورم هرچند کم، بعد عین بچه آدم باهاش قهر می کنم. از این سوسول بازی ها که من نمی خورم و اینا نداریم. یعنی من موندم فردا روزی خواستم با شوهرم قهر کنم دقیقا چه...
-
ها؟
جمعه 18 اسفند 1391 01:47
وقتی به زیگزاگ میگه زیگزال! به مُستراح میگه مستراب! به برچسب میگه ورچسب! به ورشکسته میگه برشکسته! به زَهره میگه زهله! به عربده میگه عروده! به تزریق میگه ترزیق! به کَپَک میگه کفک! به خروار میگه خلوار! به نذر میگه نرذ! به ماحصل میگه ماه عسل!! دلم می خواد دقیقا همون موقع بشینم یه گوشه ای و دو دستی بکوبونم تو سر خودم!...
-
ضعف اعصاب
جمعه 4 اسفند 1391 20:30
صبح ِ یک روز زیبای زمستانی وقتی خورشید به زیبایی در آسمان آبی می درخشه از خواب بیدار میشی و در حالی که همه چیز خیلی خوبه و زیر لب میگی به به چه روز خوبی بهتر از این نمیشه، میای خوشحال و سرمست و سرخوش و خجسته تی وی رو روشن می کنی و می بینی عدل تو یکی از کانالای رسانه ملی یه بزمچه نشسته داره یه بچه تمساح می خوره! دیگه...
-
مساله!
پنجشنبه 3 اسفند 1391 21:21
یه سری از این جوونای آگاه اومدن از من یه چند تا سوال شرعی پرسیدن گفتم حالا که فرصتی به ما دست داده ما هم باهاش دست بدیم و مسائل رو حل کنیم یه مقدار. درباره این هدره همتون اون قرقره ها رو درست گفته بودین که مربوط میشه به خیاطی (اصلا اینقدر با این دوخت و دوز و خیاطی ریختیم رو هم که خدا بگه بس. تز می دیم، لباس طراحی می...
-
یه روز از قضای روزگار این شد قالب ما
یکشنبه 29 بهمن 1391 22:06
یه روز از قضای روزگار من اومدم تو وبلاگ هی وایسادم تک و تعریف از قالب وبلاگم. سق سیاه خودم. زد و اول هدرم پرید بعد هم بک گراندم در کل من خیلی کلامم حجته! اصلا من خودم به خودم حسودیم میشه؛ شما ها رو که واقعا درک می کنم. یه روز از قضای روزگار من اومدم هی گشتم و گشتم دنبال هدرم چیزی تحت عنوان هدر پیدا نکردم. یه روز از...
-
این مسلمونی نیست
سهشنبه 24 بهمن 1391 23:40
فقط اومدم بگم من متنفرم از خیلی به اصطلاح آدما! متنفرم از همه کسایی که بی شرفی و ناپاکی رو ترجیح دادن به هر چی ارزش و قداسته. متنفرم از استاد دانشگاهی که وقتی پیج ف. ب ش رو باز می کنی چیزی رو می بینی که شرمت می گیره از خدا، از خودت، از وجدانت و از همه امثال اون متنفر میشی. متنفرم از آدمایی که با یه قیافه ساده وارد...
-
بوفتن و بافتن بر وزن سوختن و ساختن!
سهشنبه 10 بهمن 1391 20:43
یک عدد ندلی می باشیم (توجه کنید هم نون کسره داره هم دال) که تو گوشی یه بنده خدایی عکس یه نیم دستکش بافتنی دیدیم؛ بعد دلمون ضعف رفت و غش رفت و ویار میله بافتنی کردیم و نشستیم با خون دل اینایی رو که می بینید واسه خودمون بافتیم. (این بچه الان ذوق داره نزنید تو ذوقش جان من) اصلا هم راحت نبود. اولش که دیدم مدلشون رو هفت...
-
حالا واقعا اسمش زمستونه؟
یکشنبه 1 بهمن 1391 23:58
اومده بودم راجع به یه موضوع دیگه ای بنویسم دیدم یه همچین کامنتی برام اومده. بچه ها مثل اینکه سوالای این شکلی خیلی هاتون رو مشغول کرده ها. از این کامنتا زیاد داشتم. گفتم خدا رو خوش نمیاد بی جواب بذارم سوالای بعضی دوستان رو. بالاخره مرگه دیگه خبر نمی کنه. یهو دیدی ما هم رفتنی شدیم! والا! (دور از جون هممون البته) دیگه...
-
ژاله چیست؟ :|
پنجشنبه 21 دی 1391 17:17
از همین اول بگم این پست یه مقدار مثبت هیجده تشریف داره. عزیزان زیر هیجده سال برن اون اتاق با حرف چ با هم اسم فامیل بازی کنن! از اونجایی که بنده تو زندگی روزمره و همچنین شب مره (!)، این نیش های تا بناگوش بازم رو مدیون دوست عزیزم ژاله هستم گفتم یه چند نمونه از آتیش سوزوندنای این ورپریده رو بگم تا خدا همه ی ما عزیزان رو...
-
:"
چهارشنبه 20 دی 1391 22:02
میگه: طرفدار کدوم تیمی؟ میگم: قربون جدش آسد میلان
-
خوبت شد؟
پنجشنبه 14 دی 1391 11:37
من غلط کنم پشت سر همراه اول حرف بزنم، من غلط کنم حرف زیادی بزنم، من غلط کنم پشت سر مردم حرف دربیارم... لامصبا چرا آخه سیم کارتم سوخت؟؟ از امروز صبح ساعت 7 که به ملکوت اعلا پیوسته تـــــــا همین الان احساس می کنم حس غربت تمام ماهیت وجودیمو تسخیر کرده!! (حالا نیست که پشت سر هم بهم زنگ میزدن و اس می دادن. تو کل هفته همش...
-
مرسی دقت
یکشنبه 10 دی 1391 22:52
اینقدر توی این حوزه جغرافیایی، از شمال محدود به دریای مازندران، از جنوب محدود به آب های نیلگون خلیج همیشه فارس، از شرق به افغانستان و پاکستان، از غرب به عراق و ترکیه، همه چیز رو نظمه، همه چیز دقیقه، همه چیز رو حساب کتابه، همه چیز رو رواله که به ساعت گرینویچ گفتیم بزن گاراژ داداش. اینقدر که خدا میگه بس! نظمتون ما رو...
-
اجداد هنرمند من
یکشنبه 10 دی 1391 22:31
همچین دلم می خواد وقتی کتاب رو می گیرم دستم بازش می کنم می بینم نوشته مسجد جامع اصفهان یکی از قدیمی ترین و باشکوه ترین مسجدای ایرانه، یه دستی بیاد از یقه لباسم بگیره بلندم کنه بذاره وسط مسجده بعد من به چشم ببینم عظمت رو؛ همچین دلم می خواد وقتی ورق زدم رفتم صفحه بعد دیدم بزرگ نوشته مسجد گوهرشاد مشهد زیباترین کاشی کاریا...
-
ما هنوز خیلی کار داریم!
چهارشنبه 29 آذر 1391 00:29
با سلام خدمت برادران عزیز مستکبر مستبد مستثمر بی همه چیزه بی (بـــــــــــــوق) غربی! (با اینکه دنیا داره تموم میشه اما من همچنان به اصل تردد خانواده از این مکان، پایبندم عمرا اگه از من حرف بد بشنوید!) رسما به استحضار می رساند: چرا؟؟؟ چرا می خواید دنیا رو تموم کنید؟ مگه بهتون داره بد میگذره؟ بابا یه مشت جوون آرزو به...
-
مرسی هیجان
یکشنبه 19 آذر 1391 17:49
عارضم به حضورتون ما این چند روز از زندگیمون دچار روزمرگی شدید شدیم که حد و حصر نداره. برامون کلا مشخص نیست که «اتفاق هیجان انگیز باحال» تو زندگی مون نمیفته یا ما «اتفاق هیجان انگیز باحال» رو پیش خودمون یه چیز دیگه فرض کردیم؟ *از اونجایی که من و خان داداش رشته های تحصیلیمون خیلی خیلی خیلی شبیه به همه و یکی مشرق سیر...
-
مخاطب خاص
پنجشنبه 16 آذر 1391 20:05
هی مخاطب خاص. با توام. خوب حواستو جمع کن. می دونم داری اینجا رو می خونی. هر کسی می خوای باش برام اصلا مهم نیست. اما برای خودت باش. جنابعالی حق نداری از طرف من بری تو وبلاگای دیگه دری وری بنویسی. فهمیدی؟ فکر نکن بار اولته. یه بار دیگه هم از این کارا کردی و از طرف دوستای من اومده بودی کامنتای چرت و پرت برام گذاشته بودی....
-
اینجاب ندا هستم از آشنایی با همتون خوشبختم! کیس،کیس!
پنجشنبه 9 آذر 1391 17:43
کیو دیدید که روی پله های یه بانک بشینه و تک لقمه بخوره؟... من! کیو دیدید که تو دست شویی اختصاصی (!) حراست دانشگاه، جلوی آینش وایسه و خط چشم بکشه؟... من! کیو دیدید که جلوی 60 تا آدم توی اتوبوس قهوه رو با نِی بخوره؟... من! کیو دیدید که که برای سرد شدن قهوه کذایی با اون نی کذایی هی قهوه رو فوت کنه تا خنک شه ایضاً جلوی...