-
شما همونایی هستید که کسریها و قیصرها عارشون میومد حتی سرزمینتون رو تصرف کنن!
دوشنبه 13 مرداد 1393 11:03
اگه همه عربا جمع بشن و هر کدوم فقط یه سطل آب بگیرن دستشون و بریزن روی اسـ.ـرائیل، اسـ.ـرائیل رو آب میبره. متاسفم واسه سکوت جـ.ـهان عـ.ـرب. متاسفم واسه دریغ کردن دل ِ خوش برای یه خانواده فلسـ.ـطینی.
-
برید اونور بذارید بزنه!
جمعه 10 مرداد 1393 17:33
یه رینگ بوکس رو تصور کنید که خودتون هم یکی از بوکسرای مسابقه اید. حریفتون هم تا می تونه بهتون مشت و لگد می زنه. (البته من اگه یه درصد از قوانین بوکس سر در بیارم و شک دارم تو بکس لگد هم بزنن! اینا مهم نیست! مهم اینه که چون من خودم این رینگ توهمی رو خلق کردم توش هر جور ضربه ای آزاده! اصلا زنا هم می تونن بیان استادیوم! D...
-
جذابیت به قر و اطوار نیست. خودت باش!
پنجشنبه 2 مرداد 1393 03:43
* من به شخصه این شکلی ام که وقتی از یه کسی یه حرکت زننده یا خز و خیل یا به قول خودم جلف و جفنگ ببینم بلافاصله طرف از چشمم میفته و این جان ِ دل از چشم افتاده، هر کاری هم که بکنه متاسفانه نظرم بر نمی گرده و نسبت بهش مثبت نمی شه. این یه سری ها شامل خانومای بازیگر هم میشن که هر چقدر هم جلف و جفنگ بازی و جنگولک بازی داشته...
-
Cry Silent
جمعه 27 تیر 1393 00:22
من از اون آدمام که به شدت معتقدم موسیقی ای که به روحیه آدم بخوره همیشه و همیشه حال آدمو خوب میکنه. غمگین و خوشحال بودن فرقی نداره ولی باور دارم درست انتخاب کردن موسیقی روح آدمو یه جورایی شیشه ای و بلوری می کنه. من با همین موسیقی حالی رو تجربه کردم که قشنگ فهمیدم حال خوب یعنی چی. انقدر که دوست داشتم حال همه رو خوب کنم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 تیر 1393 03:11
سلام ناصر! الان نمی دونم من باید خوشحال باشم که سالروز تولدم با تو توی یه روزه یا تو باید خوشحال باشی که روزی به دنیا اومدی که 158 سال بعدش من به دنیا می اومدم؟! راستش نمی دونم یکی بودن سالروز تولدم با تو خوبه یا بد؟ حتی نمی دونم چه حسی داره؟ خب تو دستت از این دنیا کوتاهه. من رو هم نمی شناسی. ولی متاسفانه یا خوشبختانه...
-
قبوله
سهشنبه 24 تیر 1393 03:46
موقع افطار به پسر خالم میگم: قبول باشه. میگه: قبوله. می خواستی با 15 ساعت گرسنگی قبول نباشه؟؟ :|
-
دست بزنی مُردی!
دوشنبه 23 تیر 1393 23:39
همیشه تو برنامه ماه عسل پیرزن و پیرمردایی رو میارن که همیشه خدا ناله شون به راهه که چرا بچه هامون ما رو گذاشتن خانه سالمندان، من یاد بابابزرگ و مادربزرگ خودم میفتم. اون موقع که بابابزرگم زنده بود ما و خاله هام هر شب هر شب (این هر شبی که می گم به معنای واقعی کلمه هر شب بودا) خونه بابابزرگم بودیم که زبونم لال یه وقت...
-
قبل از اینکه فکرشو کنی اتفاق میفته.
یکشنبه 15 تیر 1393 18:12
اتفاقی رفتم وبلاگ یکی از بچه های قدیمی که از سال 89 دیگه نمی نویسه. تمام لینکاش که تقریبا 50 تا بود و از بچه های قدیمی بلاگستان بودن، رو دونه دونه باز کردم. همه بلا استثنا یا وبلاگاشون رو حذف کرده بودن، یا فیلتر شده بودن، یا دیگه نمی نوشتن یا خداحافظی کرده بودن و... بین اون 50 تا لینک فقط من بودم که هنوز دارم اینجا می...
-
همش تاثیرات خوابگاهه و لاغیر.
دوشنبه 2 تیر 1393 18:41
همیشه از اون اول، از وقتی که من یاد دارم هر موقع من امتحان و کنکور داشتم این رسانه ملی همیشه برنامه داشته. اون وقت یه جوریه که موقع امتحانا هر بازیگوشی از من سر میزنه اما درست از ثانیه ای که این لامصبا تموم میشن حوصله منم خوشحال خوشحال با خودشون ورمیدارن می برن ماه عسل نمیگن یه ندای بدبختی حوصلشو میخواد! شبایی که...
-
یادمه این بلا دوران کارشناسی هم سرم اومده بود.
جمعه 9 خرداد 1393 23:00
حالا نیست من تو عید خیلی درس خونده بودم، نیست خودمو با درس پرپر کرده بودم، نیست کتابا رو ورق ورق و شکن شکن کرده بودم؛ جونم براتون بگه کلا یه کتاب من گرفتم دستم با هزار جور غر و نق و نک و ناله اینو تا یه جایی خوندم. بعد هی به خودم گفتم بیا و آدم باش و همشو بخون واسه امتحانا کارت سبک باشه. بعد دیگه خودمو گول زدم و همشو...
-
شما داشتین ما نداشتیم *
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 12:53
اونا : بعد یه سری مرفهین بی درد هستن تو خوابگاه که عکس نامزد یا شوهر یا دوست پسر یا... اصلا هیچ فرقی نداره عکس یه مونسی رو به این صورت نصب میکنن زیر تخت بالایی تا وقتی که می خوابن قشنگ چشم تو چشم با فرد مورد نظر باشن مبادا لحظه ای از یاد شاهزاده اسب سوارشون غافل بشن. (به شرط اینکه تختت، تخت پایینی باشه) ما : بعد یه...
-
:)
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 00:13
باور دارم که اگه باور داشته باشی خبر خوب بشنوی حتما می شنوی. این روزا خبر خوب می شنوم. :)
-
فروشی
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 14:18
اومدن رو یکی از دیوارای خوابگاه نوشتن: "مهم. مهم. مهم. از من به شما نصیحت. خودت رو ارزون نفروش !" الان من از شما می پرسم باید بفروشیم مگه؟ یعنی اگه گرون بفروشیم حله؟ الان فقط دعوا سر قیمته؟ خوبه والا. همینم مونده که پس فردا بیان بنویسن: گرون بفروش اما یه تخفیفی هم بده. یا مثلا: یه طوری بفروش که طرف مشتری هم...
-
من و بابام
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 00:00
از اونجایی که بنده نمونه بارز یه دانشجوی ایرانی هستم (که در این هیچ حرفی نیست) و در دقیقه نود بودنم هم هیچ شکی نیست تمام تحقیقا و پروژه هام از هفته اول اسفند دویده و دویده تا به الان رسیده! D : قشنگ دوشنبه باید دو تا پروژه تحویل بدم! الان هم نشستم خوشحال خوشحال دارم سوت می زنم! :" انقدره که کار زیاده دیگه نمی...
-
کلید رو دست به دست کردن الان دیگه دست ماست!
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 23:11
کلا قرار وبلاگی با دوستات در حد خوردن بستنی شاتوتی وسط ظل آفتاب که مزه میده چه برسه که با چندنفر از خوبا و قدیمی های بلاگستانش هم قرار بذاری. :) و اینگونه شد که ما، اعم از من، جناب مهندس عزیز، میراژ عزیز شیطونم و شبنم جیزقول بلای عزیزم (خواننده بدون وبلاگ)، رفتیم خیلی جدی (دقت کن خیلی جدی. مدیونه هر کی فکر کنه ما جدی...
-
گویا لحظه دیدار نزدیک است! :|
چهارشنبه 20 فروردین 1393 22:17
آقا حراست بود؟ عاشقش بودم عاشقم بود؟ حری جون رو فکر نکنم دوستای الانم اصلا بشناسن. ما با این حراست دانشگاه دوران کارشناسیم خاطره داشتیم مزید! ما هی اومدیم جلف و جفنگ بازی درآوردیم و توی تیریپ مسخره بازی گفتیم عاشق حراست شدیم و این صوبتا. حتی اومدیم اینجا براش نامه عاشقانه هم نوشتیم! حالا نزد و راست راستی اومد...
-
از تقویم من به من...
دوشنبه 18 فروردین 1393 20:26
امسالت را با تکه های شکسته سال قبل شروع نکن امسال سال دیگری ست امسالت را پر از حس خوب کن حس خوب یعنی کودک ماندن حس خوب یعنی تکرار روز تولد حس خوب یعنی گول نزدن وجدان حس خوب یعنی بخشیدن دیگران حس خوب یعنی برداشتن بار پیرزن همسایه حس خوب یعنی ایستادن روی ترازوی پیرمرد حس خوب یعنی لبخند زدن به واکسی کوچکی که نان آور خانه...
-
موضوع انشاء: نوروز 93 را چگونه سپری می کنید؟
سهشنبه 12 فروردین 1393 16:50
به نام آفریننده بلبلان عاشق! نوروز خیلی خوب است. چون خیلی خوب است. و چون خیلی خوب است، ما از اول اسفند 92 برای این روز های خوب لحظه شماری نمی کردیم یعنی می کردیم. مثل بچه های درس خوان نشستیم و «برنامه مُدَوَن نوروزی» برای خودمان ترتیب دادیم که یک وقت خدای نکرده ثانیه ای به غفلت نگذرد. اصلا عزم را جزم کردیم از همان 10...
-
خدا شاهده!
دوشنبه 4 فروردین 1393 22:25
وقتی میگم ما دقیقه نود رو رد کردیم و کل زندگی مون در دقایق اضافه داره سپری میشه نگید نه! خانوم والده: فردا هوا خیلی خوبه. بریم مسافرت؟ جمیع خانواده: آره خیلی خوبه. بریم جمع کنیم! هیچی دیگه داریم جمع می کنیم فردا صبح زود بریم قم! حالا دیگه نمی دونم در خلال سفر این والدین ما اون وسط مسطا دوباره تو ضربات پنالتی چه...
-
خودشناسی!
دوشنبه 4 فروردین 1393 00:53
به این نتیجه رسیدم که بعد از ابـ.ـی سس فرانسوی رو بیشتر از همه دوست دارم :"
-
شاید هم یه اتیکت چسبوندیم رو پرده که به خط اتوی پرده ما دقت کنید!
چهارشنبه 28 اسفند 1392 20:35
الان حدود 24 ساعت مونده به عید، به این صورته که اخوی با میز اتو وایساده پشت پرده ها و میز اتو رو چسبونده به پرده، خانوم والده از این سو، پرده رو روی میز صاف نگه داشته، ابوی هم داره با شدت و حدت پرده ها رو اتو می کنه، منم دارم به اخوی فرمون میدم که میز رو کجا بچرخونه! :| هر از گاهی هم اخوی یه چیزی می پرونه من می خندم...
-
من همین جا خلاقیت خودمو تو اسم گذاری ستایش می کنم!
شنبه 24 اسفند 1392 21:15
همیشه وقتی می دیدم کسی حیوون خونگی داره و در حد بغل کردن بالش موقع خواب این حیوون بدبخت رو بغل میکنه و باهاش میخوابه هفت هشتا علامت سوال بالای سرم بندری میرفت که مگه میشه؟ داریم؟ هست؟ چطوری میشه که ملت با حیوونا انقدر راحتن؟ خودم که در حد مرگ از حیوون جماعت از فنچ گرفته تا گودزیلا می ترسم مثل چی! فقط در حد از دور نگاه...
-
کارنامه اعمال
جمعه 9 اسفند 1392 22:40
بالاخره اساتید جانِ ما پس از مقدار معتنابهی دق مرگ کردن لطف کردن و نمره هامون رو گذاشتن سایت. واقعا دستشون درد نکنه، به خدا لازم نبود انقدر عجله کنن! حالا تا آخر عمر وقت داشتیم که! :| این م کارنامه اعمال. اون نمره درخشان هم که شاهدش هستید همون درس آش شله قلمکار کذاییه. قسمتای مهندسی رو نتونستم جواب بدم این شد که این...
-
فرار از زندان
چهارشنبه 7 اسفند 1392 00:09
تو یه حرکت انتحاری من و جمعی از خواهران پایه، از زندان (استعاره از خوابگاه قبلی) فرار کردیم و برگ زرین دیگری به مابقی افتخارات شخص بنده اضافه شد، خدا قسمت کنه مابقی حرکت های جلف رو با حضور سبز دوستان رقم بزنیم! به امید خدا که اون پول بی زبونمون که مونده دست اون مسئول از خدا بیخبرش گیر کنه گلوش پایین هم نره؛ اصلا پوله...
-
قاصدک هنر پاشان
شنبه 26 بهمن 1392 20:55
اگه فکر کردید من تو این تعطیلات دو ترم نشستم موضوع مقاله پیدا کردم که مقاله بنویسم، اگه فکر کردید رفتم سراغ موضوع پایان نامه، اگه فکر کردید یه اپسیلون به درس و مشق فکر کردم باید بگم اشتباه فکر کردید. بنده نشستم خیلی آروم و ساکت عین یه قاصدک، یه قاصدک هنر پاشان هنر پاشیدم اینور و اونور! حاصل رنج و خون دلم رو به صورت...
-
25 بهمن 92
جمعه 25 بهمن 1392 19:00
امروز روزی بود که بعد ازماه ها حرف دلت رو بهم گفتی. منم کلی استرس گرفته بودم چه جوابی بهت بدم. آخه فکرشم نمی کردم. نهایتا تصمیم گرفتم یه فرصتی برای آشنایی به هردومون بدم.
-
در ادامه تصمیمات کبری
جمعه 18 بهمن 1392 15:52
تو خوابگاه نشسته بودیم مشغول بافتن شال و کلاه برای شخص شخیص خودمون که یکی از دوستام گفت به به چه خانوم هنرمندی. بعد منم از این دهان فلان فلان شدم دراومد که می خوای برای تو هم ببافم؟ بعد اونم گفت آررررره. خب تعارف هم اومد نیومد داره خب. بعد از دهان فلان فلان تر شدم دراومد که چه رنگ کاموایی دوست داری؟ :| اونم گفت هر چی...
-
مستقیم؟
جمعه 11 بهمن 1392 21:49
آقا داداش بعد از اینکه دقیقا 14 تا سایت رو باز کرد و همه فی*لتر بودن، یهو بلند شد و یه راست رفت یه جانماز آورد پهن کرد رو به قبله سجده کرد، بعد بلند شد و دستاشو گرفت رو به آسمون و بلند گفت: خدایا شکــرت که از راه راست منــحرف نشدم! :| قسمت 2 نامه به کودک (خیلی مرسی از نظرا، لطفا و انتقادای به جاتون تو قسمت اول. تا...
-
همینجوری بی دلیل
یکشنبه 29 دی 1392 14:34
با مامانم داشتیم تلفنی حرف می زدیم. از اون ور خط هم آقا داداشمون هی داشت یه خط در میون پارازیت می نداخت. من نمی فهمیدم چی میگه. انقدر مامانم خندید که وسطش تلفن رو قطع کرد! :| از این طرف هم من از خنده مامانم خندم گرفته بود دیگه مرده بودم. هی نفر دوم می پرسید چی شده می گفتم نمی دونم! اونم به خنده من می خندید! تا نیم...
-
موزه صرفا مکانی برای نمایش آثار باستانی نیست!
پنجشنبه 26 دی 1392 14:36
آقاااااا من نمی دونم این ارشد سخته؟ استادای ما سخت میگیرن؟ کارشناسی بیخیال بودیم؟ اونجا راحت می گرفتن؟ مشکلات زندگی زیاد شده؟ نرخ تورم زده بالا؟ آلودگی هوا زیاده؟ چیه؟ که من واقعا با این درسا خیلی شیک صاف شدم و الان به صورت یه اتوبان دو بانده آسفالته در خدمتتونم! بذارید از امتحانا نگم که به قدری سخت بود که من از وقتی...