-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 دی 1390 11:58
1) از بین عباس معروفی، مصطفی مستور، جلال آل احمد، سیمین دانشور، چه گوارا، گاندی، دکتر شریعتی، رومن گیرشمن(باستانشناس)، رضا شعبانی(مورخ)، فروغ فرخزاد، فریبا وفی، خسرو شکیبایی، شهاب حسینی، نیکلاس کیج، جیم کری، چارلی چاپلین، تهمینه میلانی، محمدرضا شجریان، محسن نامجو، محسن چاوشی، فریدون، فرهاد مجیدی، کاسیاس(اسم کاسیاس یا...
-
بی ربطیات
چهارشنبه 30 آذر 1390 00:36
به روایت این آقای بلاگفا اینجانب 45 (!) روز از وطن دور بودم. یعنی لعنت بر هر چی آدم حاشیه سازه و شایعه درست کنه؛ من همش 33 روز نیومدم چه جوریش کردی 45 روز پدر سوخته؟ **** نامه خصوصی: مبینای * z530 سونی اریکسون آبادی عزیزم سلام. از این که 6 سال در تمام غم و شادی من شریک بودی واقعا ممنونم. معذرت از این که هر وقت با یک...
-
اندر حکایت دفتر کوچک خریدن وسط کولاک و برف
پنجشنبه 26 آبان 1390 23:21
الان می شناسید؟ ندام ها! چنه مفت زیاده ولی وقت کم. اینقدر چرت و پرت دارم بگم.... حالا ماجرای دفترچه کنکور خریدن رو داشته باشید تا بعد. (متوجه اید که آپ کردن از واجباته دیگه؟) بله، اون روزی که ما تصمیم گرفتیم دفترچه های کنکور رو بگیریم (راستی چرا میگن دفترچه؟ اینکه کوچولو نیست.) همون ۱۷ آبان، در واقع نمی خواستیم بگیریم...
-
دو دقیقه
چهارشنبه 27 مهر 1390 22:08
اینجانب ندا، خر خونی رو دو دقیقه گذاشتیم کنار اومدیم خودتونو ببینیم. الان این دله تنگ شده بود خب. وای خدااااااااااااااااااا اگه بدونید چقدر غرق اقیانوس علم و دانش شدیم. یعنی محاله حتی غریق نجات نجاتمون بده. در این حد که: ۱) خانوم والده چند وقت پیش خونه نبود. من و خان داداش می خواستیم ناهار تن ماهی کوفت کنیم تن ماهیه...
-
حماسه حضور
دوشنبه 28 شهریور 1390 01:28
تازگی ها تصمیم گرفتیم تیریپ بچه مثبتای خرخون رو دربیاریم و کلا درصددیم این سر عزیزمون رو خودمون با دستای خودمون بزنیم سنگ. هی از بچگی گفتن بذار خودش بخوره، هی صبر کردیم نخورد، حالا می خوایم خودمون نارنجک ببندیم به کمر همچنین بکوبونیم به این صخره پخره ها! اصلا می خوام خر (خر خرخونی) که هیچی باغ وحش بازی دربیارم مثل...
-
گرامی باد یاد و خاطره 17 شهریور!
پنجشنبه 17 شهریور 1390 09:45
همون طور که ملتفتید دو سال از عمر این بچه مون (استعاره از چی؟ چی؟ بله... وبلاگ...) گذشت. دو سال از اون جو گرفتگی مزمن که یکدفعه ما رو گرفت می گذره. اصلا کی فکرشو می کرد یه جو گرفتگی به این جاها برسه؟! (خواهش می کنم با هر جمله اشک بریزید تا حسش بیشتر باشه!): از روزی که تصمیم گرفتم اینجا رو داشته باشم خدا رو شکر دوستای...
-
شب قدر امسال قشنگتر از ز هر سال
شنبه 5 شهریور 1390 22:54
پروردگارا می دونم همه حکمت شبای قَدر ِت فقط واسه اینه که ما بخندیم! اینا رو ازمون نگیر. والا من موندم مردم راجع به شب قدر چی فکر می کنن آیا؟ که هر سال ضایع تر از پارسال. پدر محترم خانواده دست زن و بچه شو گرفته یه قالیچه هم زدن زیر بغلشون با قابلمه و پلاستیک چیپس و پفک و سبد پیک نیک اومدن نشستن جلو مسجد واسه احیا! دوست...
-
هیهات من ذله 2
سهشنبه 25 مرداد 1390 04:05
دوستان! مفتخرم از همین تریبون به اطلاعتون برسونم اینجانب ندا، دستم که که کج بود ( نشون به این نشون )، کج تر شد(!) جدیدا رفتم تو کار قاچاق اشیای عتیقه و الان خوشحالم! طرف زنگ زده میگه یه کتیبه دارم میارم برات واسم ترجمه کن، من آبش کنم( اینو اولش نگفت من بعدا خودم فهمیدم) فیفتی، فیفتی. ok؟ ما هم نشستیم یه نگاه به این...
-
زنده ایم
شنبه 15 مرداد 1390 19:05
بذار این اول کاری یه چیزی بگم فقط و فقط محض ریا و منت گذاشتن! (همه می دونن من بچه راست گویی ام!) یعنی تا الان رو به قبله بودم. خانوم والدمون حریف نشد گفت پاشو برو آپ کن جون بگیری! به جون خودم خیلی تاثیر داشت! هیچی می خواستم بگم قدر لحظات ارزشمند(!) زندگی رو بدونیم دور همی!! ملت که به خیال خودشون روزه می گیرن. در صورتی...
-
به رویاهات فکر کن
چهارشنبه 5 مرداد 1390 23:30
خدا نکنه آدم گیر زبون یه فنقِل بچه بیفته. فقط باید محکم، استوار و خونسرد مثل مرد سعی کنی کم نیاری. والا. امروز خونه دوستم بودم یه داداش داره کلاس چهارم. اومده عین فیلسوفا بهم میگه: تو چرا بی خودی درس می خونی؟ دیوونه ای هی خودت رو خسته می کنی؟ اصلا میخوای بگم آیندت چی میشه؟ میگم چی می شه؟ می دونید چی می گه؟ میگه: تو یه...
-
همین دیگه
شنبه 25 تیر 1390 00:11
گویا امروز تولدمونه. خب ما غلط کنیم بگیم تولدمون واسمون مهم نیست. ما حرف مفت بزینم اگه بگیم روزشماری نمی کردیم. اصلا کیه که از روز تولدش بدش بیاد؟ اصلا چی از روز تولد ما مهم تر؟ اصلا بلند شید تعظیم کنید! الانم خودتون شاهدید. کافیه یه سر بیرون رو نگاه کنید ببینید ملت چه کردن با این روز خجسته! آقا ما شرمنده. احتیاج به...
-
قاط زدن در عرض 24 ساعت
پنجشنبه 16 تیر 1390 00:08
نمی دونم این سه تا دختر خاله های ما یکدفعه جوگیر شدن، عاقل شدن، خل شدن، مغزشون کار کرد خلاصه نمی دونم چه فکری کرده بودن که یهو تصمیم گرفتن در عرض بیست و چهار ساعت یکی پس از دیگری خونه ابوی رو ترک کنن، تشریف ببرن خونه شوهر. فکر کن شب پاشی بری مراسم نامزدی یکیشون، میوه و شیرینی و پذیرایی و حرکات موزون، ( ) فردا صبح...
-
مایه عذاب
دوشنبه 6 تیر 1390 14:42
سال ها پیش وقتی ما یک عدد فنچ بیشتر نبودیم یه روز خانوم والده به ما گفت: بچه برو یه پارچ آب وردار بیار بریزیم پای گلدونا. منم رفتم یه پارچ ورداشتم در حالی که تصور می کردم من چه موجود بدبختو زحمت کش و رنج دیده و خوار و خفیفی هستم که باید برم مثل کوزت از سر چاه آب بیارم! بعد همین طوری توی تصوراتم خانوم والده رو مثل زن...
-
ما به خرداد پر از حادثه ایمان داریم!
شنبه 21 خرداد 1390 21:20
زندگیه داریم؟ در حال حاضر نشستیم داریم درس بسیار شیرین و دوست داشتنی و لذت بخش آیین زندگی یا همون اخلاق رو می خونیم. همراه با یه آهنگ بسیار قبیح و جلف که این خانوم غربزده، تهاجم فرهنگی می خونه و حس حرکات موزون هم کلی جاری ست. یه عدد خودکار صورتی هم در دست، زیر نکات خط می کشیم. مثلا می دونستید «هر کسی می خواهد توبه کند...
-
حرکت! (کجا؟؟ حرکت اسم نمایشگاهمون بود بابا!)
چهارشنبه 11 خرداد 1390 23:24
دانشگاه عزیزمون، دانشگاه دلبندمون، دانشگاه خوشگلمون، دانشگاه از گل بهترمون یه نمایشگاه برگزار کرد که ماله دستاوردهای انجمنای علمی بود دیگه ما رفتیم یه خودی نشون دادیم و برگشتیم. اینقده بچه های خوبی بودیم که حد نداشت. فقط یه مقدار زیادی دوست عزیزمون، معشوق بنده، حراست جیگر(!) مثل عَلَم یزید جلو در غرفمون وایساده بود که...
-
تموم شد. می فهمی؟ تموم!
دوشنبه 2 خرداد 1390 00:30
فکر کن خسته و کوفته و افقی از دانشگاه بیای خونه بعد بشینی هی به مغرت فشار بیاری اونم با این آلزایمر محترم، خاطرات دوران دانشجوییت رو واسه خودت یادآوری کنی و بعد بیای اینجا بنویسی. آره... مجبورم مجبور! نگران آیندگانم. می دونید که... متعهدم متعهد! می فهمید یعنی چی؟ بعد چون زیاده همه رو تو این پست نمی تونم بگم. خسته ام...
-
جمعش کن
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 23:24
۱) این بساط دانشگاه رفتن ما هم داره کم کم جمع می شه داریم از شغل شریف دانشجویی مشرف می شیم به شغل شریف قالی بافی. قراره یه دار قالی علم کنیم این هوااا... بلکه کسب درآمد کنیم. مدرک دانشجویی رو صرفا برای قشنگی گرفتیم و لاغیر. ۳ سال و اندی هم روزگار خوش داشتیم هم بد. اما به لطف خودمون خوشی هاش بیشتر بود! با اینکه این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 اردیبهشت 1390 08:14
یعنی اگه یکی به من بگه بمیر بیا دو دقیقه فروشندگی کن، عمرا زیر بار برم. نمی دونستم اینقدر سخته. این بچه مون (استعاره از نشریه) رو که از آب و گل درآوردیم حالا می خواستیم فقط تو خود یونی خودمون بفروشیم. دهن چیه؟ کل سیستم گوارشمون آسفالت شد! والا اولش خودم داوطلبانه گفتم بشینید همه سر جاتون. آفتاب غروب نکرده همه رو می...
-
عشق و عاشقی!
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 20:21
این نامه صرفا یه نامه عاشقانه خصوصیه. به نام پیوند دهنده قلبها حراست عزیزم! اکنون که این نامه را برایت می نویسم چیزی به جدایی من از تو نمانده و نزدیک است که مدرک به دست دانشگاه را ترک گویم. نمی دانی چقدر غمگینم که قرار است از تو جدا شوم و می دانم هیچ عشقی نمی تواند جایگزین عشق پاک ما شود. حراست خوبم! از همان روز اولی...
-
اندر احوالات خونه بخت رفتن
دوشنبه 22 فروردین 1390 21:27
حالا ما گفتیم امسال سال جهاد ازدواجیه؛ مثل اینکه بی راه هم نبوده. کرور، کرور داره واسمون سوژه میاد! ۱) من:مهریه ت چندتا سکه ست؟ - پنج تا. من:چرا پنج تا؟ - شوهرم گفته: تا حالا هیچکس به نیت ۵ تا پیامبر اوالعظم سکه ننداخته! بیچاره پیامبرا! بیا ما اولین نفرا باشیم! من: موش بخوره اون شوهرتو!! چه علاقه ای به دین و مذهب...
-
خرمشهر، آبادان/ اهواز، مسجد سلیمان :دی
جمعه 12 فروردین 1390 15:23
واااااااااای خدای قورباغه های وحشیییییییییی.... چقدر بزرگ شدید، دو روز نبودم! ماشالا قد کشید مثل برنجه ..... (نمی گم چون تبلیغ میشه) آخی... دلم خیلی واستون تنگ شده بود! ما امروز برگشتیم. الان غرب زده شدیم مثل چی. تهاجم فرهنگی یه کاری کرده که دیگه تو خواب هم عینک آفتابی به چشممونه! جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اون نواحی...
-
مامانم اینا
جمعه 20 اسفند 1389 21:39
بیکاری هم معضلیه. از وقتی که واسه عید دانشگاه رو دودر کردم نمی دونم این فعالیت های آزار و اذیتمو کجا بروز بدم؟ در نتیجه یک عدد فرد بیکار شدم و پیش وجدانم شرم دارم سرمو بالا بگیرم! اصلا تمام انگیزه من برای دانشگاه رفتن سر کار گذاشتن و اذیت هم کلاسی هام بود. به خصوص این آخریا که برادر حزب الله مون تشریفشو برد مکه. سر...
-
بوس
سهشنبه 10 اسفند 1389 23:00
دیروز با یه طرفی تو یونی قرار داشتم. ایشون نمی دونم راجع به ما چی فکر کرده که کلا ما رو با تمام سیستم و هیکل و هیبت اسکل فرض کرده بود و کلا مچل شدیم و نیومد! * (ر. ک پاورقی. توضیح از بنده نگارنده) دیگه دیدم که سرکار تشریف نمیارن و ما رسما سر کاریم! اومدم که بیام خونه یه دفعه یه جیغ جیغ شنیدم دیدم یکی از دوستان اراذل...
-
هیهات من ذله
جمعه 6 اسفند 1389 21:39
یه دو روز از طرف دانشگاه رفته بودیم به یه شهری پی یللی تللی (استعاره از فعالیت های دانشجویی)کلا اون جا رو آباد کردیم و برگشتیم الان احساس خوبی داریم چون مملکت به آینده سازانی مثل ما واقعا افتخار می کنه. تو هتلی مستقر شدیم که مثلا ۵ ستاره بود که یکی از ستاره هاشو من نابود کردم یکیشو هم دوستم ژاله. ازش فقط سقف موند که...
-
25 سال بعد در چُنین روزی:
سهشنبه 26 بهمن 1389 19:26
پلی به آینده. 25 سال بعد در چُنین روزی: سلام بنده دختر نگارنده این وبلاگ یعنی ندا هستم. قراره امروز من به نیابت از مامانم در خدمتتون باشم. امروز این خانوم والده ما دستش بند بود داشت گرد گیری می کرد، نتونست بیاد. واسه همین منو فرستاد. آخه عمم اینا قراره شب از اونورآب بیان خونمون.(منظورم از اون ورآب اونور آبهای دریاچه...
-
خبیث ها به بهشت نمی روند!
جمعه 15 بهمن 1389 19:10
همش که نمیشه نشستو به عالم و آدم فحش داد که... هی بگیم فلانی چرا اینجوریه، اون یکی چرا کار بلد نیست، اون چرا با بی عرضگیش رفته شده خواننده اون یکی با چه حسابی شده ر ئ ی س ج م ه و ر و از این صحبتا. یه بارم باید یکی به خود ما فحش بده. آره عزیزم خود ما. همون موقع که یه کاری می کنیم تا حرص این و اون رو دربیاریم و بعد هم...
-
خیلی حال می ده نه؟
جمعه 15 بهمن 1389 14:31
خیلی حال می ده که فکر کنی این ترمی که گذشت گند ترین ترم تحصیلت بوده اما نمره هات از همه ترمای قبل بالاتر بیاد نه؟ خیلی حال می ده یه درسی رو که فکر می کنی میفتی بری ببینی شدی 19/5 نه؟ (سر این درسه می خواستم برای استاد اعتراض بزنم برگمو دوباره صحیح کنه چون می دونستم کمتر میشم! بعد یه خرده فکر کردم گفتم خوبه اعتراض بزنم...
-
سرخوش؟!
پنجشنبه 7 بهمن 1389 22:48
دختره درسی رو که قرار بوده بشه 12 حالا شده 10 آبغوره گرفته در حد چی... اون یکی رفته آرایشگاه یه تار ابروش رو اشتباه ورداشتن، ابروهاش تا به تا شدن عزا گرفته مثل چی... چند روزه برف نیومده می زنه تو سر خودش که ای خدا ما چقدر بدبختیم... دوست پسرش یه شب بهش نگفته دوستت دارم از بس گریه کرده چشماش باز نمی شه... تیم فوتبال...
-
برای ما که استاد خوبی بود.
شنبه 2 بهمن 1389 15:36
با کلاسی از این بالاتر که از اول دانشجویی یه استاد خارجی داشته باشی؟؟؟؟ نه! بی کلاسی از این بالاتر که همون استاده عراقی باشه؟؟؟؟؟؟ نه! (دوستان عزیز من کار شما رو راحت کردم خودم جواب سوالای بالا رو دادم فلذا دیگه واسه جواب دادن فکر نفرمایید. با تشکر نگارنده ) خب ما یه همچین استادی داشتیم که عراق به دنیا اومده بود اما...
-
این هم بماند...
چهارشنبه 29 دی 1389 18:30
چی بگم والا؟ اینم از عاشورای امسال. خدا به خیر بگذرونه. نمونش: داشتم به نوحه یکی از این هیئتا گوش می دادم هی که دقت کردم دیدم آهنگش چقدر آشناست. هی فکر کردم این آهنگ رو کجا شنیدم که دیدم بــــله! یه تیکه از این نوحه: یا الله الله الله ثار الله، حسین/ یا الله الله الله ثار الله، حسین. خب؟ حالا ببرینش به وزن این آهنگه...