-
شمسی
چهارشنبه 29 دی 1389 16:30
امروز سالروز تولد زنده یاد فرهاد مهراد هستش. خواننده ای که من واقعا سبکش رو دوست دارم محال با شنیدنشون تحت تاثیر قرار نگیرم. مطمئنم تا حالا هیچ بنی بشری نتونسته رو دستش بلند بشه. حتما می دونید که آهنگای فرهاد عاشقانه و از این بساطا نیست منم از همینش خوشم میاد. آهنگ آینه یکی ازبهتریناشه که من خیلی دوست دارم. میبینم...
-
این ترم را چگونه گذراندید؟
جمعه 10 دی 1389 22:03
با نام و یاد خدا این ترم رفتیم آباد کردیم و برگشتیم! یعنی خلاصش میشه همین نصف خط بالا. خدا می دونه که با چه مکافاتی این ترم رو گذروندیم. البته از اولش می دونستم. چون حساب استادانِ جان رو داشتم. ولی تموم شد دیگه خوشبختانه. این ترم یه مثبتی بودم؛ به طوری که با حول و قوه الهی و با یاری باری تعالی یه نصف فصل از یه درسی رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 آذر 1389 18:51
هی روزگار! این آخرین «روز دانشجوی» دوره کارشناسیم بود. هی روزگار! از هر لحاظ که فکر کنید هر سال یه نقشی(!) ایفا کردیم که نگن رفت دانشگاه و... [بــــــوق] پیشنهاد می کنم اینو از دست ندید!
-
جنگ جنگ تا پیروزی
دوشنبه 1 آذر 1389 20:29
یه عده از عزیزان وجود دارن که تا ما رو به طور کامل دق مرگ نکنن راضی نمی شن انگار. بالا بری، پایین بیای، اریپ بری، زیگزاگ برگردی باز حرف، حرف خودشونه. حالا کاش یه ذره حرفشون درست بود آدم دلش نمی سوخت. از روز اولی (اول اول) که ما پامون به یونی باز شد شبای قدر، عرفه، سر نماز، پیش از نماز، سر سال تحویل و هر موقعی که فکرشو...
-
سرما خوردگی یا فرهیختگی مساله این است.
پنجشنبه 20 آبان 1389 21:44
باز دوباره یه ذره هوا سرد شد و این رب النوع سرماخوردگی بالای سر و کله ما به پرواز دراومده. مدام داره نگاه های غضب آلود می کنه. دستش رو هم گذاشته رو این شیر فلکه بینی مون هی شل و شل ترش می کنه! نمی دونم چرا دیواری کوتاه تر از ما پیدا نمی کنه بره خِره یکی دیگه رو بچسبه. اگه بگم شبا به دیدار ملک الموت نائل میشم دروغ...
-
پیکاسو هستم!
یکشنبه 9 آبان 1389 23:43
خدا نکنه این خانوم والده ما تصمیم بگیره وسایل شخصیشو مرتب کن. به طور عادی اگه کسی همون لحظه از در بیاد تو و با این جور منظره ها روبرو بشه، ضعف اعصاب می گیره! اصلا حکایتی داره واسه خودش. از اون جایی که ایشون چند وقت پیش جوگیر شده بود داشت اینا رو مرتب می کرد، منم عینهو گربه که لای آشغالا دنبال غذا می گردن داشتم...
-
مظلوم گیر آوردید آیا؟
چهارشنبه 28 مهر 1389 23:00
* تازگی ها دارم کم کم حس می کنم که هیچ تفاوتی با اون موجود مظلوم و معصوم یعنی درازگوش ندارم! شدم یه بارکش واقعی! کارم شده بار کردن یه خروار کتاب کَت و کلفت از خونه به دانشگاه از دانشگاه به خونه و در واقع شک ندارم که دارم کار عبثی می کنم. قربون چشم و ابرو استادامون برم. اونا هم هیچ تفاوتی بین ما و این زبون بسته(استعاره...
-
بشنو و باور نکن
دوشنبه 29 شهریور 1389 19:22
این روزا بحثای عشق و عاشقی و دوستی و اینا اینقدر خز و چیپ شده که آدم اصلا حیفیش میاد وقت تلف کنه راجع بشون حرف بزنه. تو این اوضاع اسف بار هر کی از خانوم والده ش قهر می کنه اولین کارش همین که مثل سیب زمینی در دولت خدمتگزار، لاو تقدیم این و اون کنه و پیش خودش فکر نکرده که چی؟ یه چیزای چندشی دور و ورم می بینم که حالم...
-
17 شهریور افتخار ما
چهارشنبه 17 شهریور 1389 19:16
تکذبیه : اول بسم الله گفتیم یه تکذبیه بریم. اولا بنده هر گونه ارتباط و ربطی بین این روز بزرگ و فرخنده و غرور آفرین (تولد وبلاگم) و واقعه ۱۷ شهریور معروف، که تو تقویما نوشتن رو به شدت تکذیب می کنم؛ اصلا ما کی باشیم که به سیاست ربط داشته باشیم و کلا بی ربطیم! یک سال پیش در چُنین روزی ما همین جوری نشسته بودیم مثل همیشه....
-
خدا پاشو بات حرف دارم!
یکشنبه 7 شهریور 1389 19:12
کلا تصمیم گرفتم از امشب برم تو مسجد بست بشینم توبه کنم بلکه باری تعالی از سر تقصیراتم بگذره اینقدر منو مجازات نکنه. پروردگارا! از اول ماه رمضون دارم با این سریالا به صورت وحشتناکی شکنجه روحی با اعمال شاقه(!) می شم. هی میایم به توصیه دوستان(!) صبور باشیم هی مثل این قضیه تحریم محریما به خودمون بگیم همه چیز گل و بلبله،...
-
در هم بر هم
شنبه 30 مرداد 1389 23:49
مدیونه هر کسی که فکر کنه ما واسه ارشد نمی خونیم! (خیلی مهم بودها) ?) نمی دونم این کارگردان جراحت چی فکر کرده با این همه بد آموزی؟ به اندازه کافی مردم فکراشون انحراف به چپ هست. حالا هی دامن بزنید به مساله. مردم ما هم سرخوش میشنن پا سریالای ماه رمضون بعد هم تو مصاحبه هاشون با تی وی چنان بَه بَه و چَه چَه راه می ندازن که...
-
شما به روح اعتقاد دارید؟
شنبه 23 مرداد 1389 02:26
انگار ناف ما رو با درس و مخش بریدن. تو تابستون، عرق ریزون، ماه رمضون (ایول قافیه) باید بشینم عین درازگوش (بلانسبت نگارنده)،خرخونی کنم. تحقیق محقیق یه طرف، این ارشد مزخرف هم واسم شده قوز بالا قوز! حالا کاش می خوندم. جسمم تو اتاق در بسته ست، چشمام رو کتاب بی صاحاب ولی روحم پیش حرفای صد من یه غازه مامان با خاله جان. بحث...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 مرداد 1389 11:51
یه بشری از بچه های دانشگاه اومده به من می گه خوش به حالت که هیچ غمی تو زندگیت نداری و همیشه نیشت بازه. تا اینو شنیدم دقیقا به مدت یه هفته داشتم ریسه می رفتم! آخه مگه میشه کسی تو زندگی غم نداشته باشه. یه سری ها ناراحتیاشونو اینقدر گنده می کنن و بروز می دن که عین این ریشای ا ح م د ی ن ژ اد قبل از اینکه خودشو ببینی اول...
-
قدم به قدم تا جون به لب شدن!
شنبه 2 مرداد 1389 19:20
هی این سایت بلاگفا رو می زدیم هی زرت و زرت این پیام سرشار از عشق و محبت میومد. که الان من بهش آلرژی پیدا کردم گلاب به روتون حالم ازش بهم می خوره: کاربران محترم در حال تغییراتی در سایت هستیم. برای دقایقیامکان ارائه خدمات سایت وجود نخواهد داشت. بزودی باز خواهیم گشت. از صبر و اعتماد شما متشکریم. اول فکر کردیم منظور از...
-
من آمده ام وای وای
جمعه 25 تیر 1389 10:32
نمی دونم این چه صیغه ایه که سالروز تولد رو جشن می گیرن؟ کلا این بنی بشر قاطی داره اساسی. بابا IQ یه سال داری به مردنت نزدیک می شی. انگار نه انگار، تولد تولد تولدت مبارک راه می ندازن د بزن و برقص! جالبیش اینکه همه جای دنیا هم این مدلیه حتی تو دارقوزآباد علیا! با این تفاسیر من که نمی تونم ادعا کنم تولدم واسم مهم نیست...
-
اندر احولات ما
سهشنبه 15 تیر 1389 20:27
گفتیم این درس و دانشگاه تموم میشه راحت می شیم اما زهی خیال باطل! این سیستممون عاشق شده کلا استیلش ریخته بهم تا میایم به فرایض الهی برسیم یه ناز و عشوه ای واسه آدم میاد که بیخیال واجبات می شیم. طیبعتا وقتی بنده یکی از رگ های حیاتیم به این موجود گرانبها وصل باشه ۹۰ درصد روز بیکارم. در نتیجه باید بشینم فکر کنم اون زمان...
-
امشب...
چهارشنبه 2 تیر 1389 22:12
این ترم هم گذشت؛ ولی به قول بچه ها گفتنی ترم نبود ترمک بود!! بیچاره بچه های دانشگاهمون تازه یادشون افتاده بود که بیان از این برنامه های فرهنگی اجرا کنن. حالا این برنامشون چی بود الله علم! ورداشتن با بودجه دولت خدمت گزار(!) پوستر درست کردن به این هوا!!!!!! بعد توش گنده نوشتن امشب چه شبی ست؟ روز اول که واسه امتحانا...
-
درس بال
شنبه 22 خرداد 1389 19:43
اینجانب که اینجا نشسته داره چرت و پرت می گه یعنی من، خب؟... امتحان داره در حد همین جام جهانی... یکی نیست بگه دختر از خشم و عذاب اون استادت بترس یه ذره متحول شو! حالیم که نیست. اعتماد به نفسو گذاشتم بغل دستم می گم حالا وقت دارم و از این حرفا. جون به جونم کنن شب امتحانیم. از این تیریپای خرخونی هیچوقت خوشم نمیومده. یعنی...
-
سوختن و ساختن
شنبه 15 خرداد 1389 15:10
بسوزه پدر بازنشستگی؛ که از وقتی ابوی محترم ما باز نشسته شده، با زن نشسته شده!!! کافیه یه کاموا و میل بافتنی بگیره دستش بشینه تو بالکن و هی به من و برادر جان گیر بده! این وسط مسطا هم، چهار تا غیبت از همسایه طبقه اولی بکنه. به خدا! بسوزه پدر جاهلیت؛ که پارسال این موقع دنبال کارای جلف مثل تبلیغ و پوستر چاپ کردن و ستاد...
-
بازی بازی با ما هم بازی؟؟؟؟؟
چهارشنبه 5 خرداد 1389 20:58
مثل اینکه من تا خودم نیام دیگران باید با مشت و لگد بیارنم! فروغ الزمان دو بازی پیشنهاد کردن که ما اینجا بازی می کنیم! منچ و شطرنج و پاسور و اینا نیست ها، اگه به هوای اینا نشستی برو! اولیش: فقط باید ۷ تا از آن آرزوهای بزرگم را که راهی به دستیابیش نیست یا رسیدن بهش محال است را بنویسم یا به اصطلاح بهتر ۷ حسرت زندگی ام را...
-
مه جبینان
یکشنبه 19 اردیبهشت 1389 06:59
چی؟ برم گم شم؟؟ برم همون گوری که تا الان بودم؟؟ نفرمایید تو رو خدا. دنبال الواتی و علافی که نبودم. به کسب علم و دانش مشغول بودم. نیشتو ببند! مشغول بودم دیگه. اگه شما هم بلانسبت مثل... ۸ تا تحقیق و کنفرانس قبول می کردید حالا حالا اینورا آفتابی نمی شدید. اینقدر اکتیو شدیم که خدا می دونه! دیگه از هر هنرمون هزار تا انگشت...
-
اگر بار گران بودیم...
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389 15:45
وقتی آدم بیکار باشه هرچیزی ممکنه به اون کلّش خطور کنه. یه روزی که منم بیکار بودم به کلّم زد همین جوری الکی تو نت بچرخم ببینم چی گیرم میاد، که رسیدم به یه سایت فرنگی که محاسبه می کرد طرف چقدر دیگه عمر می کنه! یعنی تا چند سال دیگه زنده ست. خلاصه این طراح عقل کل نشسته بود واسه خودش فرم درست کرده بود و چند تا سوال و جواب...
-
نقاشی کلاسیک!
دوشنبه 23 فروردین 1389 00:31
هنوز درسو مخش شروع نشده همچین خسته ایم که خدا میدونه. سر کلاسا که استادا به چرت و پرت گویی افتادن. استاد سر کلاس برمی گرده میگه دورغ چیز خیلی بدیه!! نه بابـــــــا! مثلا خیر سرت استاد دانشگاهی. یه حرف درست و درمونی، کرسی آزاد اندیشی ای، چیزی... اینو خو بلانسبت، چیز هم می دونه. تو اینجوری مواقع آدم روی بیاره به نقاشی...
-
تعطیلات نوروز را چگونه گذراندیـــــــــــــــد؟؟
پنجشنبه 12 فروردین 1389 11:51
دوباره رسیدیم به آخرش... اه چه زود تموم شد این عیدیه... چند وقت قیافه نحس دانشگاه رو نمی دیدیم راحت بودیما! هیچی نفهمیدیم از این عید کوفتی! سال تحویل که ساعت 9 بود؛ ما نفهمیدیم از ساعت 9 تا ساعت 12 شب چه تاریخی بود؟؟؟ کل عید مردمو با همین یه سوال مچل کردم! و من توی عید عین بچه آدمیزاد تک تک تحقیقام، پیکام(!)، درسام و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 فروردین 1389 19:14
سلام عیدتون مضاعف... چیز... ببخشید مبارک! چی؟ همین دیگه... انتظار دارین روز اول فروردین چی بگم آخه؟!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1388 19:46
ای برادران و خواهران بد ندیده، ناقلان اخبار و غلاغان صابون دزد آورده اند که: بی ادب را گفتند: بی ادبی از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان! گفتند: چگونه؟ گفت: هر کاری آنها می کردند من نیز تکرار می کردم! گفتند: خاک بر سرت که جز ننگ هیچ محتوای اخلاقی ای برای حکایت نداشتی! آره عزیزان حالا حکایت ما شده. ما که نه یه سری ها!!...
-
درو باز کن عزیزم!!
جمعه 21 اسفند 1388 21:13
ما بلا نسبت یه عدد wc تو گروهمون تو دانشگاه داریم مخصوص استاید گرامی. این wc محترم برای استادامون یه چیزی تو مایه های بهشته! یا شایدم اونورتر! طوری که 50 تا قفل و بند زدن بهش که مبادا خدای نکرده یه دانشجوی بخت برگشته مسیرش اونجا بیفته! کلیدشم فقط تو دستان مبارک خودشونه! اما ما با این wc روانشناسی می کنیم! (چون اینجا...
-
گنده لو!
جمعه 7 اسفند 1388 13:03
وای خدا بچه ها هم بچه های قدیم! (یعنی خودمون) جدیدا وقتی آدم گیر نیم وجب بچه می افته اولین کاری باید بکنه این که جلوش ضایع نشه. والا. ما که بچه بودیم از خواب بلند می شدیم می نشستیم پای برنامه کودک با دهن باز زل می زدیم به کارتونای تام و جری! هیچی هم حالیمون نبود. اما حالایی ها. وای وای. پسر واحد روبرویی ما ۳ سالشه...
-
چه غلطا؟!
شنبه 24 بهمن 1388 13:52
سلام بر همگی. یوم الله «ولنتاین» رو به همه هم وطنان عزیز و ولایتمدار ایران و همچنین کبوتران عاشق و نوگلان تازه شکفته تبریک نمی گم. شما خجالت نمی کشید؟ نه ... واقعا حیا نمی کنید؟؟؟؟ یعنی چی؟؟؟ چه غلطا؟ مگه نمی دونید دستان پلید استکبار و استعمار و استثمار (اگه می تونی سه بار پشت سر هم بگو: استکبار، استعمار، استثمار!!!)...
-
کاشف!
چهارشنبه 14 بهمن 1388 17:44
اینقدر تو کارامون گیر و گره هست که وقتی یه کاری سریع انجام میشه دهن آدم وا می مونه. مثل همین انتخاب واحدای ما! اصلا ولش کن. من فهمیدم که چادر یک وسیله بسیار بسیار مفیدی ست. به طوری که دیروز خودم دیدم سه بانوی محترم چادر پوشیده بودن و راه می رفتن و به طرز خیلی قشنگی با دنباله های چادرشون که رو زمین کشیده می شد پشت...