اینکه دارم با این تعطیلات کرونا، خودمو با کتاب و زبان و سریال و گروه و... خفه می کنم و نمیام وبلاگ نویسی کنم معلومه یا کم معلومه؟
عضو یه چالش شدم به اسم بلبل. در طول روز باید خبرای خوب رو جمع کنیم، شب به صورت ویدیو به خودمون بگیم و فردا صبحش نگاه کنیم (تمرکز بر اتفاقات خوب) هر صبح که ویدیوی خودم می بینم توی همشون بلاستثنا داره صدای موسیقی متن سریال یوزارسیف میاد :| آره شبکه قرآن داره پخش می کنه و بابام هم داره می بینه! دیگه نمی دونم بخندم یا گریه کنم. بعد هر بار هم بابام میگه من صحنه چطور فروخته شدن یوزارسیف رو ندیدم!!! بعد من نمی دونم چرا من بالغ بر یک میلیون بار دیدمش وقتی تو خونه ما فقط بابام یوزارسیف رو می بینه. نمی دونم داره چه بلایی سرمون میاد؟! حالا یا من یا بابام!
ابی به مناسبت ۶ میلیون تا شدن فالوئراش نوشته قربون هر ۶ میلیونتون. بعد یکی کامنت گذاشته: همه ۶ میلیونمون قربونت، بعد یکی اومد به این جواب داده که داداش یه مشورتی هم با ما می کردی! یعنی انقدر خندیدم به این جمله که پخش زمینم. :))
نمی دونم بعضی چیزا چرا انقدر برام خنده دارن؟ :) اگه مریضیه خوب مَرَضیه والا :)))
بعد از 7 سال بابام تازه دیروز آپشنای ماشین لباسشویی رو کشف کرده. هی میره و میاد میگه این فلان کار رو می کنه اون فلان کار رو می کنه. انقدر از کشف خودش شاده که اصرار داره همه رو برای ما هم توضیح بده. به این صورت که ما رو می بره جلوی ماشین و به صورت عملی همه رو توضیح میده بعد آخرش هم میگه اینایی که گفتم رو دوباره بگو ببینم یاد گرفتی؟ :) خلاصه که نصف پروژه های خونه تکونی به تدریس ها و آزمون های بابام در نحوه کار با ماشین لباسشویی برمی گرده. و وای از موقعی که اشتباه کنیم...
زندگی مثل یه شکلات سوئیسی خیلی گرون قیمته. بستگی به تو داره که درسته بندازیش تو سطل آشغال یا اینکه بخوری و ازش لذت ببری و حتی پوستش هم لیس بزنی.
الف جان امروز ظهر داشت تلفنی درباره موضوع های جدید مقاله هامون با شور و حرارت صحبت می کرد وسط حرفاش خمیازه کشیدم. گفت چه خمیازه ای میکشه، لابد الان خوابیدی و یه پتوی حوله ای تا گلوت کشیدی روت، در اتاق رو بستی و پرده ها رو هم کشیدی و منم که دارم لالایی میگم. بعد من با هر توصیفش انقدر خندیدم که لپم رگ به رگ شد! :)))) چرا که دونه دونه توصیفاتش درست بود. هیچی دیگه حرفاشو قطع کرد تا بخوابم :"
از وقتی که عکس جوونی های فیلیکس کینگ رو گذاشتم اینجا آمار بازدیدکننده های وبلاگم به طرز عجیبی بالا رفته! :| ناقلاها نکنه روی کراش من کراش دارید؟؟ برید درِ خونه خودتون بازی کنید ببینم!
پ.ن: همینقدرررر داغون که عکس با کرواتش رو گذاشتم بک گراند گوشیم و اون عکس با پیرهن چهارخونه اش رو گذاشتم روی صفحه قفل گوشیم :| آره می دونم حرکتم خیلی خزه! :|
داشتم نت های گوشیمو نگاه می کردم دیدم چند تا نکته و دلیل محکم نوشته بودم برای جواب رد دادن به آقای خواستگار که یادم رفته بود بهش بگم :| کلا حیفم میاد که نگفتم اونا رو! :|
دارم وسوسه میشم دوباره باهاش قرار بذارم و اون جمله ها رو بگم و یه دور دیگه بهش جواب منفی بدم که حیف و میل نشه ماحصل فسفر سوزوندنام :|
من یه ماهی آزادم که راهش به سمت اقیانوسه؛ اگه ماهی دیگه ای بود که منو تو مسیر اقیانوس همراهی کنه و هم پا و هم دل بود میذارم باهام بیاد اما اگه خواست منو برگردونه به برکه هیچوقت بهش این اجازه رو نمیدم.
به الف جان داشتم می گفتم دیشب
باورم نمیشه که اینترکیچر مامانم جواب داد و من دو بار با آقای خواستگار قرار گذاشتم و با فردا داره میشه دفعه سوم! :|
به الف جان میگم حالا چه کار کنم؟ از این به بعد چی میشه؟ من نمی خواستم و... یه چند تا نصیحت میکنه و میگه تو وقتی شوهر بکنی به فرض... یه دفعه بلند داد میزنه حالا انگار که الان سر سفره عقد نشستی اینجور که تو جدی گرفتی و اینجور که من جدی دارم توضیح میدم! 
پ.ن: من جدی نگرفتم اینترکیچر جدی گرفته! :دی
پ.ن: نگران نباشید دفعه سوم فردا واسه اینه که برم بگم جوابم منفیه. یه دفعه به خودم اومدم دیدم چه غلطی دارم میکنم.
پ.ن: اینترکیچر هیچ معنایی نداره.
پ.ن: الف جان دوست پسرم نیست :)
وسط بحث و مناظره با خانوم والده سر اینکه چه معیاری واسه ازدواج مهمه، که البته من مشرق سِیر می کردم و اوشون مغرب، یه دفعه گفت باشه بابا شماها خوبید. اصلا شما اینترکیچر! :|
گفتن این کلمه 6 مجهولی همانا و مشغول شدن فکر من که اینترکیچر اصلا یعنی چی همان. هیچی دیگه من حواسم پرت شد به اینترکیچر ملعون و بحث از دستم در رفت و نتونستم از موضع خودم دفاع کنم بنابراین از مرحله مقتدرانه "نه. ازدواج نمی کنم" به مرحله "باشه حالا بهش فکر می کنم" سقوط کردم.
پ.ن: فکر کنم حربه اش بود! موفق هم شد!
پ.ن: چرا نپرسیدم اینترکیچر یعنی چی؟
چون اون لحظه سوال پرسیدن از حریف باعث میشد ضعیف به نظر بیام و ببازم.
خب حالا بردی؟!
نه. باید می پرسیدم. پشیمونم!


یعنی اگه من یه درصد حدس می زدم فیلیکس کینگ ِ سریال قصه های جزیره همچین جوون رعنایی میشه، غلط می کردم روی الک اسب سیاه انقدر نظر داشته باشم! :|

پ.ن: خدایی فکر می کردید فیلیکس در آینده این میشه؟
پ.ن: بچه بودم کراشم الک بود. چون 8 سالم بود فکر می کردم چه مردیه واسه خودش! حالا اون موقع که نمی فهمیدم کراش و اینا چیه ولی نسبت به این پسره حس خیلی خوبی داشتم. :))
پی نوشت ِ پی نوشت: کلمه کراش رو از ادبیات دهه هفتادی ها یاد گرفتم که همون فرد مشهوری هست که ما دوسش داریم و اونم هیچوقت نمی فهمه.
یکی از فانتزی های بچگیم این بود که بابام وانت داشته باشه من پشتش وایسم باد بخوره به موهام :|
این که خوشبختی رو در حد روزمرگی یه گوسفند می دیدیم هم بحثیه :| :))
خب بالاخره دست از سر زبان فرانسوی، ایتالیایی و عربی ورداشتم و در برابر انگلیسی مقاومتم شکست.
انگیزم؟
وقتی دو تا پروفسور خارجی دارن با هم حرف می زنن عین بز واینسم نگاهشون کنم :|
استاد زبان به الف جان میگه به همسر مهربونت (یعنی من) سلام برسون.
ما بلند بلند می خندیم و از اینکه همه دنیا رو گذاشتیم سرکار شادیم! :)))