دختره اومده بود توی گروه نوشته بود وقتی یادم میاد پس فردا تولدمه و نمی تونم جشن تولد بگیرم و دوستام رو دور خودم جمع کنم دلم می گیره و چشمام اشکی میشه. رفتم براش نوشتم منم حاضر بودم نتونم جشن تولد بگیرم و چشمام از برگزار نکردن یه دورهمی اشکی بشه تا اینکه دو روز قبلش بهم بگن بابات دیگه نیست.
خدا شاهده لال شد دیگه هیچی نگفت.
مهم:
اگه سریال فرندز رو ندیدید و می خواید ببینید ادامه مطلب رو نخونید. داستان کامل براتون اسپویل میشه. :دی
پ.ن: آره دیده شده کسایی که هنوز ندیدن این سریال رو.
ادامه مطلب ...پارسال این موقع ها یکی از دوستای مشترک من و الف جان به واسطه شغلش، تو نمایشگاه نوزاد و کودک غرفه داشت و همه دوستان رو دعوت کرده بود که بریم غرقه اش رو ببینیم. حالا بماند که تا قبل از اون همه فکر می کردن من و الف جان زن و شوهریم، با اون نمایشگاه فکر کردن می خوایم واسه بچمون سیسمونی بخریم! :|
به هر روی، توی اون نمایشگاه به اون بزرگی فقط ما دو تا آدم بزرگ بدون بچه محسوب میشدیم و لابه لای این جقله بچه ها می لولیدیم. همینجوری می رفتیم که وایسادیم کنار یه غرفه مشاوره زایمان برای مادرای باردار. می تونم بگم اطلاعات الف جان در زمینه زایمان طبیعی صفره. (به شخصه من ندیدم پسر این مدلی :)) ) یه بروشور دیدم و بهش نشون دادم و گفتم ببین درد زایمان اینجوری سخت و طاقت فرساست چون اون بروشوره یه سری آمار و ارقام و مقایسه از وحشتناک بودن درد زایمان با یقیه دردهای بدن می داد. الف جان تا اینو خوند یه دفعه ترسید، رنگش پرید و در حالی که داشت عقب عقب می رفت ناخودآگاه گفت من تو زندگیم هیچ دختری رو حامله نمی کنم! :))))
یه بار هم قرار بود با یه مجموعه ای همکاری کنم از اینا که برای تولدا تم درست می کردن و گل آرایی عروسی ها و مهمونی ها رو انجام می دادن. وقتی فهمیدم خدمات تولد نوزاد هم دارن و موقع زایمان ها لباس عروس می پوشونن تن مادرا زدم زیر همه چیز. :|
پ.ن: بعد داشتم تجربه یه مادربزرگی رو می خوندم که مقیم سوئیس بود و می گفت اینجا وقتی لباسای نوزادا کوچیک میشه مادراشون می بخشن به یه نوزاد تازه متولد شده دیگه و اونا هم بعد از کوچیک شدن می بخشن به نوزاد بعدی.
مشاورم ازم پرسید در حال حاضر دغدغه ات چیه؟ گفتم اون بیلبیلکی که از سررسیدت آویزونه بگیرم دستم ببینم چیه.
خب در اون لحظه دغدغه ام اون بود.
خوشم میاد وقتی در مورد بابام ناخودآگاه از افعال مضارع استفاده می کنیم: می بینه، دوست داره، میاد، میگه، می خوره و...
یکی بیاد بشه پارتی ما، ما بریم سرکار. یکی بیاد باباش پولدار باشه زن پسرش بشیم یا شوهر دخترش ما هم پولدار بشیم، ترامپ بیاد رژیـــ.ــم رو عوض کنه، بایدن بیاد تحریما رو ورداره، دلار بیاد پایین. یکی بیاد یکی بیاد یکی بیاد... خدایی خودتون هم برای خودتون کاری کردید؟!
اومدم داستان تولد پارسال خان داداش رو بنویسم، داستان رفتن من و الف جان به نمایشکاه کتاب و برگشتن با سی چهل تا کتاب، همزمان خِرکش کردن کتابا توسط الف جان تا طبقه چهارم دندون پزشکی ای که من نوبت داشتم و بعدش دسته گل خریدن من برای خان داداش، داستان یهو سرد شدن هوا و پوشیدن کت چند هوا از خودم بزرگتر الف جان و پیاده رفتن تا خونه با کت گَل و گشاد و یه دست نایلون کتاب و یه دست دسته گل و خندیدن به تیپ من و... بعد انقدر دلم برای بیرون رفتن و بابام و دورهمی ها تنگ شد که دیگه نتونستم از جزئیاتش بگم.
پ.ن: یه روز هم رفتیم نمایشگاه اما چون یکی از همکارامون رو دیدیم از همون در ورود برگشتیم به جاش رفتیم قبرستون! :| آره واقعا قبرستون. که بریم سنگ قبر قدیمی ها رو ببینیم :|
«مرگ ترسناک نیست. جهان پر از عشق است. بهار به هه جا سرک می کشد و مرگ فقط بازکردن و بستن یک در است. آن طرف در هم چیزهای قشنگی هست. آنجا مادرت را دوباره به دست می آورم. راستش به خیلی چیزها شک دارم ولی به این یکی هیچ وقت شک نکرده ام. بعضی وقت ها می ترسیدم او در آن دنیا آنقدر دور شده باشد که دیگر به او نرسم. ولی حالا احساس می کنم انتظار مرا می کشد. منتظر تو هم می مانیم . البته عجله نداریم . آن قدر این پا و آن پا می کنیم تا تو هم به ما برسی.»
امیلی در نیومون (کتاب اول) / ال ام مونتگومری
الف جان میگه بهشت پر از بچه های سه تا پنج سالهست که همیشه مشغول بازین و همش پرواز میکنن اینور و اونور. همه مشغول رسیدن به آرزوهاشونن. میگه رود شیر و عسل و حوری و شراب رو بریز دور. تو بهشت این چیزا نیست. هیچ انسان بالاتر از پنج سالی هم توی بهشت من راه نداره. بهش میگم من می خوام بیام بهشت تو. می خنده. اما من جدی گفتم. دلم می خواد برم بهشت الف جان.
بچه بودم یه کتابی داشتم به اسم بادکنک آبی که ماجرای یه پسری بود که یه بادکنک آبی عجیب و غریب پیدا می کنه و داستان داره باهاش. می تونم بگم من خر این کتاب و تصویرسازی هاش بودم.
آخر ِ آخر داستان، نویسنده توصیه می کنه اگه شما هم یه روز یه بادکنک آبی پیدا کردید به راحتی ازش نگذرید؛ شاید یه بادکنک آبی عجیب و غریب باشه. می تونم بگم این جدی ترین و مهم ترین توصیه ای هست که تو زندگیم آویزه گوشم کردم و هنوزم بهش پایبندم.
قدیما هر موقع که با دوستام که پدر نداشتن حرف میزدم سعی می کردم درکشون کنم اما الان می فهمم اون موقع ها فقط زر می زدم و هیچی از حالشون نمی فهمیدم. درست مثل الان که خیلی ها قصد دارن درکم کنن و فقط زر می زنن و حالم رو نمی فهمن.
دلم می خواد فقط اگه یه بار دیگه، یه نفر به من و الف جان با اشاره و تیکه گفت: شما دو تا آره؟ بهش بگم ما دو تا نه. ولی تو و عمه ات آره!
پ.ن: والا ما نمی تونیم ده دقیقه بعدمون رو پیش بینی کنیم اصلا معلوم نیست چه اتفاقی قراره بیفته، مردم کل زندگی ما رو پلان ریختن.
قدیمی تر های وبلاگم از دوستی من و ترلان خبر دارن. نه ساله که ما از طریق همین وبلاگ دوست شدیم و به دوستی مون ادامه دادیم.
خیلی خوشحال کننده ست وقتی می شنوم الان ترلان و آیی که همیشه ازش میگفت مامان و بابای یه دختر کوچولوی ناز شدن.
دیشب داشتم یه آهنگ از سلن دیون گوش می دادم به اسم: می خواهم با پدرم حرف بزنم. داشتم حیرت می کردم چقدر ترانه اش توصیف حال الان منه. تو حال خودم بودم و با همون حس خوابیدم. انتظار داشتم خواب ببینم که با بابام توی قایق نشستیم و داریم توی یه رودخونه قشنگ می رونیم. یا اینکه پیشمه و دارم باهاش حرف می زنم و از رویاهام میگم. یا حداقل فقط هست و می بینمش اما به جاش خواب دیدم الف جان سر یه شرط بندی با پسرخاله اش ابروهاشو ورداشته از من کمک می خواد و منم دنبال مداد ابرو ام! :|
پ.ن: آهنگ و متن رو خیلی وقت پیش به مناسبت روز پدر گذاشته بودم تلگرامم.