خانوم والده جان دو روزی رفته بود خونه خاله ام. تو این دو روز شبکه بی.بـ.ـی .سی قطع بود وقتی برگشت دوباره وصل شد! :) حالا هی تو خونه داره راه می ره و میگه چه معنی داره وقتی من نیستم بی.بـ.ـی .سی نگاه کنید؟! :)
پ.ن: من از بی.بـ.ـی .سی؟ فقط بـلـ.ـور بنفـ.ـش :)
دیشب الف جان دقیقا به مدت یک ساعت و نیم از وقت با ارزش منو گرفته بود و تمام ماهیت بدبخت مقاله رو برده بود زیر سوال! یعنی دلم می خواستم پاشم یا کله خودمو بکوبم به دیوار یا کله اونو. وسطش عصبانی شدم گفتم خب پس دیگه تعطیلش کنیم. چه کاریه روز و شبم شده یکی؟ گفت نه بابا این روشمه! برای اینکه اول از همه به خودم شک کنم و از خودم سوال کنم تا بتونم به سوالای دیگران جواب محکم بدم. گفتم خب ممکنه وسطش سوالی پیش بیاد که بمونی توش و نتونی جواب بدی، میگفت اون موقع کار رو نصفه ول می کنم. همیشه که فرضیه های باستان شناسی نتیجه نمیده!! وای دلم می خواست عر بزنم اون لحظه از دستش. دیگه امروز کمر همت رو بستم و انقدر گشتم و جوریدم که تمام فرضیاتش رو حواله رشته های کلیمانجارو کردم. یعنی انقدر براش مدرک و سند و مقاله و کتاب، رو کردم که حیرون مونده بود نمی تونست خنده اش رو کنترل کنه D: وقتی که هی با واژه های دهن و سرویس جمله سازی کرد برام، به خدای بزرگ سپردمش. :)))
به معنی دیگه الف جان رو زدم ترکوندم و الان خیلی راضی ام از خودم. شما هم مواظب باشید ترکش های الف جان به دست و بالتون گیر نکرده باشه!
خانوم والده من یک تنه حامی ابر قدرت این نظریه ست که میگن تاریخ همیشه تکرار میشه. چرا که هر بار میاد بند و بساطای کمد منو جا به جا می کنه و هر بار من باهاش بحثم میشه و هر بار چیز میزام گم می شه و هی این سیکل تکرار میشه و تکرار میشه :| خدا قوت مامان جان :|
داشتم همه پست های سالگرد راه انداختن وبلاگم رو می خوندم انقدر با بعضی هاشون خندیدم که خدا بگه بس. وقتی میگن طرف خودش با خودش شاده حکایت منه. بعد وسوسه شدم برم بعضی آرشیوامو بخونم و یاد خاطراتم افتادم و مُردم انقدر خندیدم D: چقدر اون موقع ها وظیفه خودم می دونستم بیام عرایضم رو به گوش جهانیان برسونم!:)) چقدر دوستای خوبی داشتم و چقدر خوش بودیم. چقدر فکر می کردم همه چشم انتظار آپای منن :)))
حالا دیگه همه خاموشن و فقط از روی آمار روزانه وبلاگم می فهمم منو می خونن ولی نمی دونم کیا هستن.دوستای قدیمن یا جدید؟ چقدر منو می شناسن و از کی باهام همراهن؟ ولی خب این دلیل نمیشه سالگرد غرورآفرین تاسیس وبلاگمو بهشون و همچنین امت اسلامی و شهید پرور ایران تبریک و تهنیت نگم :))))
الان من تو مرحله آخیش زندگیم هستم. مرحله ای که درگیر هیچ رابطه عاطفی نیستم، مرحله ای که نگران ناراحت شدن و راضی نگه داشتن کسی نیستم، مرحله ای که هر موقع دلم بخواد می خوابم، هر موقع دلم بخواد پیاما و زنگام رو جواب میدم، مرحله ای که می تونم تنهایی برم سفر و از تنهاییم لذت ببرم، مرحله ای که بالغانه، بدون حاشیه و خیلی عادی و معمولی از دوستای پسرم کمک و راهنمایی بخوام، مرحله ای که لازم نیست نگران هیچ آینده ای باشم، لازم نیست خودمو جوری نمایش بدم که دوست ندارم، مرحله ای که با خیال راحت هر عکسی بخوام می تونم رو پرو فایلام بذارم بدون این که به کسی جواب بدم و هزاران آخیش دیگه. آخیش... آخیش... آخیش
پ.ن: دعا و خوشبختی برای آدم گذشته زندگیم
یه جمله هست که از زبون انیشتین میگن که من ترجیح سوار دوچرخه ام باشم و به فکر خدا باشم تا اینکه توی کلیسا باشم و به فکر دوچرخه جلوی درم. البته اینو طبق معمول از زبون شریعتی با مسجد و کفش هم میگن.
باری این جمله تاثیرش تو زندگیم عمیق تر از چیزیه که فکرشو کنید. منم ترجیح میدم روی مقاله ام کار کنم و به فکر سرگرمی های لذتبخش بعد از کار باشم تا اینکه تفریح کنم و استرس مقاله انجام نشده رو داشته باشم. :"
چرا به جای اینکه روی مقاله ام کار کنم دارم وبگردی می کنم؟ چرا بند کردم به آرشیو وبلاگای قدیمی مثل گو.ریل.فهیم؟
به خودم: خب درسته دلت تنگ شده واسه اون دوران اما وقتی الکی وقتا رو هدر دادی و شد شب آخر، نشینی شام غریبان بگیری ها؟ هی زنگ نزنی به این و اون که تمدید میشه یا نه ها و عمه همه رو بیاری جلوی چشمشون؟ :|
اگه فیلم شعله در ثریا هم پخش بشه مردی از خانه ما بهش دست پیدا می کنه و نگاه می کنه.
یکی از دوستام بهم میگه تو با اینکه ورزشکار نیستی اما اندامت خیلی رو فرمه. بهش میگم تو از کجا میدونی من ورزشکار نیستم؟ با خنده میگه نیستی دیگه. از ورزشکارا چی داری؟ میگم اخلاقشون رو :))))
از ویژگی شهرهای مهاجر پذیر این می تونه باشه که توی عروسی ها یه دقیقه آهنگ شمالی پخش می کنن و یه دقیقه بعد کردی و دقیقه بعد بندری و الخ.
خدا شاهده :|
عصرا وشبای شاد تابستونا برای من یعنی فاصله سنی 5 تا 16 سالگی که می رفتیم شهربازی و هر تابستون بلاستثنا این کار رو باید دوبار انجام می دادیم.
یعنی گل های خوشگل صورتی کوچولو که من بهشون می گفتم نسترن و سوسن (که نبودن) لابلای چمنای خوشبوی ورودی شهربازی که آفتاب عصر بهشون می تابید.
یعنی بساط پیک نیک مامان و بابام کنار دریاچه وسط شهربازی، دل تو دل من و خان داداش نبودن برای شب شدن.
یعنی شام ساندویچای سوسیس سیب زمینی مامان پز و خوردن سریعشون و رفتن سراغ بازیا.
یعنی جمعای چند نفری با دختر خاله ها و پسر خاله ها و آنالیز کردن وسایل بازیا که همیشه با چرخ و فلک و قطار خاتمه پیدا می کرد.
یعنی حسن ختام برناممون با بستنی قیفی و خوشحالی های ممتد بعدش تا روزها و روزها
پ.ن: جنس خوشحالی هام تغییر کرده، حسرت گذشته رو ندارم ولی یادآوری همیشه برام شیرین و خوشاینده.
دیشب با متی جان و الف جان رفته بودیم جشن امضای یکی از نویسنده های معروف شهر. نویسنده کذا رفته بود پشت تریبون و داشت از کتابش می گفت. اونجا که رسید به تشکر از ویراستارش، الف جان تقریبا با صدای کمی بلند گفت اگه من یه روز به عنوان نویسنده برم پشت تریبون بخوام از ویراستارم تشکر کنم از ندا (البته فامیلیم رو گفت) تشکر می کنم نه تنها نوشته هامو ویراستاری می کنه بلکه یه غلط املایی هایی ازم میگیره که تا قبل از این نمی دونستم اینا غلط املاییه :)))
و راست می گفت. :)))
امسال رو بنا گذاشته بودم به صلح با درون. روزی صد بار برای خودم تکرار می کنم و همش میگم خدایا منو با آدمایی محشور کن که به رشدم کمک کنن. یعنی باورم نمیشه این درخواست داره با چه سرعتی پیش میره. هر روز پر از معجزه. مشکلات همه به چشمم مثل سمباده شدن که دارن هی بیشتر و بیشتر صیقل میدن روحمو. باورم نمیشه من ندای سال 96 یا حتی 97 باشم. چه برسد به ندای 28 سال پیش. الف جان یکی از اون آدماست که درست و دقیقا انگار خودمم. با همه خوبی ها و بدی هام. درست خود خودم.
امروز با الف جان نشسته بودیم توی کافه. هر کس از دور ما رو ببینه فکر می کنه صنعتی و سنتی رو با هم زدیم. :))) شاید از حرفامون سر درنیارن ولی قشنگ میفهمم چی میگه و میفهمه چی میگم. مثل دو تا عبری زبونیم وسط یه مشت انگلیسی. براش آدمای میزای دور و ور رو تحلیل می کردم و میگفتم عاشق اینم که با این کار مردم شناسی کنم یا کامنتای مردم رو بخونم و فضای فکریشون رو بفهمم. همیشه هم به این نتیجه می رسم مردم چقدر داغونن. :))) میخنده و میگه در واقع تو بالاتر فکر می کنی که به چشمت داغون میاد. بعد هم تحلیل های بادی لنگوییچی اون شروع میشه و میگه مثلا اون پسر داره به اون دختره دروغ میگه. به مسخره نیم خیز میشم. میگه کجا؟ میگم می خوام برم به دختره بگم داره دروغ میگه. :))) جفتمون می خندیم. میگه بشین خودش می فهمه. بعد جدی می شم و میگم آره می دونه. در واقع دوست داریم دروغ بشنویم. میگه همیشه دیالوگ بعدی ذهنمو میگی. می خندیم. دستشو میاره بالا و من یه های فایو بهش می زنم.
پ.ن: اون چیزی که مال توست خودش تو رو پیدا می کنه.
امروز یکی ازم پرسید چشمات چه رنگیه؟ عسلیه؟ گفتم آره فکر کنم تو اگه فهمیدی به منم بگو :))) گفت چشمات تیله ایه. تا حالا کسی بهم نگفته بود. هر بار می گفتم نمی دونم. آره چون یه بار به سبز میزنه، یه بار قهوه ای روشن، یه بار عسلی و حتی یه بار به طوسی و بستگی داره چی پوشیده باشم.
خودتون رو دوست داشته باشید. رنگ چشمتون رو بدونید. اگه واقعا تیله ایه بگید هست. اینا خود پسندی نیست. یه عمر میگفتم نمی دونم.