روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم

روزهای زندگی یک مسافر

می‌نویسم چون می‌دونم یه روز از خوندنشون لذت می‌برم

آخه ور میداره هر جا دستش میرسه نقطه و ویرگول میذاره :|

دیشب با متی جان و الف جان رفته بودیم جشن امضای یکی از نویسنده های معروف شهر. نویسنده کذا رفته بود پشت تریبون و داشت از کتابش می گفت. اونجا که رسید به تشکر از ویراستارش، الف جان تقریبا با صدای کمی بلند گفت اگه من یه روز به عنوان نویسنده برم پشت تریبون بخوام از ویراستارم تشکر کنم از ندا  (البته فامیلیم رو گفت) تشکر می کنم نه تنها نوشته هامو ویراستاری می کنه بلکه یه غلط املایی هایی ازم میگیره که تا قبل از این نمی دونستم اینا غلط املاییه :)))

و راست می گفت. :)))


ژیوان

امسال رو بنا گذاشته بودم به صلح با درون. روزی صد بار برای خودم تکرار می کنم و همش میگم خدایا منو با آدمایی محشور کن که به رشدم کمک کنن. یعنی باورم نمیشه این درخواست داره با چه سرعتی پیش میره. هر روز پر از معجزه. مشکلات همه به چشمم مثل سمباده شدن که دارن هی بیشتر و بیشتر صیقل میدن روحمو. باورم نمیشه من ندای سال 96 یا حتی 97 باشم. چه برسد به ندای 28 سال پیش. الف جان یکی از اون آدماست که درست  و دقیقا انگار خودمم. با همه خوبی ها و بدی هام. درست خود خودم.

امروز با الف جان نشسته بودیم توی کافه. هر کس از دور ما رو ببینه فکر می کنه صنعتی و سنتی رو با هم زدیم. :))) شاید از حرفامون سر درنیارن ولی قشنگ میفهمم چی میگه و میفهمه چی میگم. مثل دو تا عبری زبونیم وسط یه مشت انگلیسی. براش آدمای میزای دور و ور رو تحلیل می کردم و میگفتم عاشق اینم که با این کار مردم شناسی کنم یا کامنتای مردم رو بخونم و فضای فکریشون رو بفهمم. همیشه هم به این نتیجه می رسم مردم چقدر داغونن. :))) میخنده و میگه در واقع تو بالاتر فکر می کنی که به چشمت داغون میاد. بعد هم تحلیل های بادی لنگوییچی اون شروع میشه و میگه مثلا اون پسر داره به اون دختره دروغ میگه. به مسخره نیم خیز میشم. میگه کجا؟ میگم می خوام برم به دختره بگم داره دروغ میگه. :))) جفتمون می خندیم. میگه بشین خودش می فهمه. بعد جدی می شم و میگم آره می دونه. در واقع دوست داریم دروغ بشنویم. میگه همیشه دیالوگ بعدی ذهنمو میگی. می خندیم. دستشو میاره بالا و من یه های فایو بهش می زنم.


پ.ن: اون چیزی که مال توست خودش تو رو پیدا می کنه.

تیلون

امروز یکی ازم پرسید چشمات چه رنگیه؟ عسلیه؟ گفتم آره فکر کنم تو اگه فهمیدی به منم بگو :))) گفت چشمات تیله ایه. تا حالا کسی بهم نگفته بود. هر بار می گفتم نمی دونم. آره چون یه بار به سبز میزنه، یه بار قهوه ای روشن، یه بار عسلی و حتی  یه بار به طوسی و بستگی داره چی پوشیده باشم.

خودتون رو دوست داشته باشید. رنگ چشمتون رو بدونید. اگه واقعا تیله ایه بگید هست. اینا خود پسندی نیست. یه عمر میگفتم نمی دونم.

و من هر روز به این ایمان میارم زندگی چقدر شگفت انگیزه.

یه زندگی کمه... یه زندگی کمه

ادای خوشبختی رو درنیارید کسی که قلبا خوشبخته به تایید هیچ کسی احتیاجی نداره

دخترا دخترا دخترا به خاطر خدا برای  خوشایند پارتنر، شوهر، دوست پسر، نامزد کاری که دوست ندارید رو انجام ندید. به علایقتون، به ارزش هاتون، به خواسته هاتون احترام بذارید. یه روز چشم باز می کنید می بینید ذوق هیچی رو ندارید ها.

نگید خب چون دوسش دارم این کار رو می کنم، نگید مجبورم چون می ذاره میره و... اینا عشق نیست اینا فقط و فقط وابستگی مخربه. منتظر هیچ کس نباشید که از بیرون بیاد شما رو خوشبخت کنه. خودتون باشید. خودِ قشنگِ خودتون

شمع گل پروانه

نحوه نامگذاری مامان و بابام روی کانالای سیما خانوم (استعاره از صد.ا و سیـ.ـما):

کانال پروانه، کانال عصا، کانال جوونه، کانال ابرو و... همه هم بر اساس لوگوهاشون.


پ.ن: خیلی هم خوب منظور همو می فهمن :|

مثلا تو بازی

خرداد که میشه درختای سرو پر میشن از دونه های آبی ریز. بچه که بودیم بلا استثنا اینا اسباب ِ بازی خاله بازی من بودن. همیشه از فضای سبز جلوی خونه اینا رو می چیدم و با وسایل خاله بازیم و روغنای توهمی سرخ می کردم و به عنوان ناهار یا شام می دادم به بچه ام. بچه ام همیشه خان داداش بود و همیشه هم تو بازی اسمش مهدی بود! :|

هر سال این دونه آبی ها رو می بینم و هر سال یاد این بازی هامون میفتم .خودمم باورم نمیشه این خرداد ها و این تابستون های پیش رو بساط سرخ کردن دونه آبی ها دیگه نیست.

امروز یه روز عجیب بود تو زندگیم.

می نویسم تا یادم بمونه چقدر قوی بودم.

تا افتخار کنم به خودم بابت تصمیمم.

اگه یه خونه مجردی داشتم اون خونه با تم چوبی بود

هزار بار هم که فیلم به رنگ ارغوان رو ببینم برام تکراری نمیشه. جدا از موضوع فیلم که یه عاشقانه متفاوته من عاشق لوکیشن ها و صحنه های فیلمم. از خونه چوبی ارغوان گرفته تا کافه بلوط و اون کلاسای جنگل داری که توی جنگل برگزار میشه؛ اونم با استادای واقعی محیط زیست. اسماعیل کهرم و محمد علی اینانلو نازنین (خدا رحمتش کنه)



خونه ارغوان که اون تهش پر از قفسه های چوبی کتابه و وقتی توی خونه اش راه میری صدای جیر جیر چوبا بلند میشه


فقط به خاطر همین فیلم نمی تونم هیچ موقع از حاتمی کیا بدم بیاد



خزر معصومی زیبا که همیشه دوسش داشتم و حیف که دیگه بازی نمی کنه



استاد اینانلو

و استاد کهرم


کافه بلوط که پشت میزای چوبیش ارغوان ساز دهنی میزنه



وقتی که تولد با افطار همزمان میشه

دیروز تولد یکی از همکارای بنیاد بود که من به این نتیجه رسیدم هنوز هم بر آرمان های خودم با همون شدت و حدت قبلی باقی هستم. یعنی وقتی یاد جنگولک بازی هام میفته از شرم دلم می خواد سر ببرم به گریبان. یکی از نقش هایی که تو تولدها و جشن ها همیشه رو دوش منه عکس گرفتنه. نمیگم عکاسیه چون عکاسی کار هر کسی نیست. (عکّاس بر وزن فعّال به معانی کسی که از بس یه فعالیتی رو انجام  داده  زبده اون کار شده) خلاصه که می خواستم از میز تولد عکس بگیرم در حالی که یه کفشم رو درآورده بودم و پام رو روی صندلی گذاشته بودم از پیشخدمت سوال می کردم اجازه هست برم بالای صندلی؟ :| قیافش دقیقا پوکر فیس بود و تو دلش داشت می گفت تو که داری میری چرا می پرسی؟ موقع افطار،  میزِ بغلی ما که یه خونواده مذهبی بودن داشتن نیایش می کردن ما داشتیم رقص چاقو می رفتیم و من هم اصرار داشتم هدیه ها رو توی جمع از طرف مادر عروس و مادر داماد اعلام کنم: یک جلد کتاب نفیس از طرف مادر عروس، خانوما دس دس... و تا چشمم میفتاد به همون میز بغلی از جماعت می خواستم صلوات مجلسی ختم کنن :))) خلاصه که مقادیر زیادی آتیش سوزوندیم و جمله هایی از این دست شنیدم که ندا خدا لعنتت کنه صحنه جرم رو ترک کردیم. باشد تا عبارت همگان گردیم. :"

پشماش!

اردیبهشت که میشه باباجانمون میره کوه و اغلب با خودش کلی گیاه کوهی میاره. کلا کوهای غرب کشور این موقع از سال پر از گیاه و علف میشن. از آویشن و موسیر گرفته تا ریواس و گیاه های دارویی. بعضی هاشونهم خیلی طعم خوبی به غذا میدن و من زمانی که خوابگاه بودم با خودم از این سبزی ها می بردم و گاهی تو غذاهام می ریختم. دوستام که اکثرشون مال همون منطقه غرب بودن آشنایی داشتن اما برای هم اتاقیم که گـ.ـرگانی بود از همه جالبتر و گاهی تعجب آور بود.

مثلا مکالمه من و رفیق لرستانیم این بود که الان چقدر شبدر و ترشی می چسبه و قیافه اون یکی دوستمون به سان علامت تعجب بود و می گفت مگه گاو و گوسفندید که شبدر می خورید؟ :))) دیگه کلی که براش توضیح دادم این چیه و اون چیه علاقمند شده بود. پررنگترین خاطره ام هم مال گیاه کُرک گربه هست که کردا بهش میگن گل کُوو یعنی گل کبود. در واقع این یه جور چایی کوهی هست ولی من هر وقت آشپزی می کردم دوستم بدو بدو می رفت اینو میاورد می گفت پشم گربه هم بریز! :| :)) هی میگفتم پشم چیه بابا جان؟ مگه گربه پشم داره؟! و بدین سان تمام اسامی رو به شیوه خودش تحریف می کرد.



کلی هم این کرک گربه یا گل کوو یا به عبارتی پشم گربه (!)  خاصیت داره. به عنوان دمنوش درست کنید بخورید.

تا حالا شده وارد گذشته کسی بشید که صاحبش دیگه نخوادش؟ مثلا بار و بندیل خاطراتش رو جمع کنه بذاره دم در و هر کس دلش خواست بره ورداردش. از اون به بعد شما بشید صاحب اون خاطرات. من هر شب این کار رو می کنم. سر می کشم به خاطرات کسی که خودش دیگه بهشون احتیاجی نداره. شبا پاورچین پاورچین میرم در خونه خاطراتش رو باز می کنم آلبوم ها رو از تو کشو در میارم و ورق می زنم، یه ناخونکی هم به کیک تو یخچال می زنم، یادداشت های روی در یخچال رو می خونم، نامه های صندوق پستیش رو میذارم روی میز  و... بعد وقتی چرخ زدم همونجوری آهسته از خونه میام بیرون و منتظر شب بعدی میشم. هر شب هم زیر لب میگم چقدر حیف که کسی دیگه اینا رو دیگه نمی خواد من قول میدم ازشون خوب مراقبت کنم.

خودتو تگ کن

سپی این عکس رو گذاشته اینستاگرامش و نوشته هر کسی رو که دوست داری کنارش از این صبحانه ها بخوری زیر پست تگ کن. منم خودمو تگ کردم!



پ.ن: خیلی وقته که فکر می کنم احتیاجه بیشتر خودمو تگ کنم؛ آخه امسال برای من  سال صلح با درونه.

امسال عید رو یه سنت شکنی زدیم. با خانوم والده تصمیم گرفتیم از مهمونا با کیک وانیلی خونگی و کاپوچینو پذیرایی کنیم که اتفاقا به مذاق همه خیلی هم خوش اومد. بنا دارم این کار رو تعمیم بدم به همه سال نوهای پیش روم. تا بچه ها بعدا تعریف کنن یادش بخیر وقتی می رفتیم خونه خاله ندا کیک خونگی و کاپوچینو می خوریم. الان هم بساط کیک پزی رو واسه شب  راه انداختم توی آشپزخونه و درحالی که کیبورد لپ تاپم آردی شده به یه سری موزیک گلچین گوش میدم و زندگی خوبه.


ب.ن: گفتم خاله ندا یاد شازده کوچولومون افتادم که داشت با خودش بازی می کرد و به خودش می گفت بیا بچه خوبی باشیم تا بریم خونه خاله ندا :)))

یوزارسیف...اینجا زندان است نه مهمان سرا :))

برای بار شونصدم هم که یوزارسیف پخش بشه باز بابای ما میشینه تا آخر نگاهش می کنه. به قابلیتی رسیدیم که می تونیم با دیالوگاش دابسمش کنیم :))

یکی از تفریحاتمون هم اینه که قبل از اینکه بازیگر حرف بزنه ما دیالوگش رو میگیم :))


پ.ن: شما یه وقت  انتظار ندارید که مابقی اعضای خونواده درگیر یوزارسیف دیدن های بابام نشن که؟