-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 15:16
یادم بشه بیام بنویسم از ملیون پلیون تا حس خوبم از دریافت دو تا نامه از دوتا رفیق خوب. َ
-
2
چهارشنبه 29 مهر 1394 15:06
می دونم کمکم می کنی. میدونم مشکلمو حل می کنی. صلوات می فرستم و ازت کمک می خوام. صلوات نذر می کنم و ازت کمک می خوام. با بزرگی خودت دستای کوچیک منو هم بگیر. تو که شاهد تمام منی حسای منفی رو خودت پاک کن. پیشت آسوده ام. آرامش رو توی گوش بنده هات نجوا کن. ای آرامش مطلق. گوشه دنج آسمونی من.
-
1
سهشنبه 28 مهر 1394 11:58
توی آفتاب پاییزی اتاق مامان دراز کشیدم، چشم به نور. بی قرارم. میرم باز صلوات بفرستم. توی ختم صلوات دسته جمعی مهره. زیر نور، با نیت، صلوات می فرستم. می فرستم. داره صدای اذان ظهر میاد. خدایا امید از توئه ناامیدی از تو نیست. گفتی امیدوار باشید. گفتی ناامیدشدن از رحمت من گناهه. من از رحمتت ناامید نیستم. منو ببر زیر نور...
-
«فاصله» با بد کسی طرفه!
سهشنبه 28 مهر 1394 00:12
فاصله زیاد شهرها یه مزیت داره. اونم اینه که وقتی اینجا داره سیل میباره سریع گوشی رو ورداری و از بارون شبانگاهی فیلم بگیری و بفرستی براش اون سر دنیا که بارون نمی باره! پ.ن: بعدشم این گزارش های آب و هوایی که هی رد و بدل میشن خودشون یه جور کیف داره. «فاصله» تو فکر پدر درآوردنه اما با بد کسایی طرفه! باید دید قدرت دوست...
-
استعدادای مملکت رو دارن کجا می برن؟!
دوشنبه 27 مهر 1394 11:52
واقعا حیف شد! این دوتا وروجک واحد بالای سر ما داشتن با شدت و حدت به تمرینات دومیدانی، دو مارتن و اسب دوانی با مانع و بی مانعشون اون بالا ادامه می دادن! داشتن خوشحال خوشحال اعصاب ما رو هم با خودشون می دوئوندن! اصلا من کلی به سهمیه المپیک روی این دوتا امیدوار بودم؛ می خواستم خودم برم مربی گریشون رو به عهده بگیرم؛ توی...
-
ما بهونه نمی گیریم اگه...
یکشنبه 26 مهر 1394 21:31
کلا اعتقاد دارم روزای پاییزی، عصر جمعه، غروب سیزده بدر و خلاصه هر لحظه بدنام دیگه ای، اتفاقا خیلی بیشتر از روزای عادی پتانسیل اینو دارن که بشه توشون خوش گذروند. البته اگه بدونی چه کار باید کنی و صد البته تنها نباشی و یه نفر دومی پایه دیوونه بازی هات و شلنگ و تخته انداختنات باشه. مثلا این عکس. اینجا یکی از کافی شاپای...
-
ما بهونه نمی گیریم اگه...
یکشنبه 26 مهر 1394 12:48
کلا اعتقاد دارم، روزای پاییزی عصر جمعه، غروب سیزده بدر و خلاصه هر لحظه بدنام دیگه ای اتفاقا خیلی بیشتر از روزای عادی پتانسیل اینو دارن که بشه توشون خوش گذروند. البته اگه بدونی چه کار باید بکنی و صد البته تنها نباشی و یه نفر دومی پایه دیوونه بازی هات و شلنگ و تخته انداختنات باشه. مثلا این عکس. اینجا یکی از کافی شاپای...
-
حلیم بادمجون آخه؟
شنبه 25 مهر 1394 14:53
من به خان داداش: پسوردت چی بود؟ اون: حلیم بادمجون! من: مسخره بازی درنیار! چی بود؟ اون: حلیم بادمجون! من: بی مزه. درست بگو ببینم، بی شوخی. اون: بابا شوخیم کجا بود؟ من خیلی جدی ام. حلیم بادمجون. حححلیمم باااادمجووون! حلیم بادمجون؟ پسورد؟ پسورد؟ حلیم بادمجون؟
-
«شنونده خوبی باشیم»، رو واسه این وقتا گفتن!
شنبه 25 مهر 1394 00:32
زین پس وقتی براتون یه آهنگ عاشقانه می فرستن و میگن حرفای منو با این گوش بده، لطفا با دقّت به آهنگ مورد نظر گوش بدید. شب بود، رفته بودم تو حس آهنگ، (جای شکرش باقیه که رفته بودم تو حس آهنگ!) یه قسمتیشو فکر میکردم شاعر از ناامیدی میگه و این حرفا. با کل آهنگ که حس گرفته بودم و باهاش داشتم گریه می کردم اما وقتی میرسید به...
-
کاش اینو به عنوان موضوع پایان نامه ورمی داشتم! :"
جمعه 24 مهر 1394 00:09
میگن ماهی های سفره هفت سین یا همون گلد فیشا، حافظه سه ثانیه ای دارن. یعنی کلا تو اون مغز یک هزارم مثقالی شون فقط در حد سه ثانیه می تونن خاطره نگه دارن. تصور کن هر سه ثانیه یه بار به خودشون میگن: ا؟؟؟ اینجا چه جای قشنگیه من اومدم!! اما من کلا این فرضیه رو رد کردم!! اهم اهم. ماهی های هفت سین ما که هم اکنون در قید حیاتن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 مهر 1394 11:08
وقتی بهم میگه پالت رنگ زندگی منی...
-
هم زیستی مسالمت آمیز
چهارشنبه 22 مهر 1394 18:50
چند تا جوون بچه مثبت اومده بودن در خونه. میگفتن می خوایم جلوی در بلوک توی محوطه برنامه برگزار کنیم. یه چیزی تو مایه های آپارتمان نشینی اسلامی و این حرفا. می گفتن واسه میکروفون پریز برق نداریم اگه میشه شما که طبقه اولید این سیم بلندگو و بند و بساطمون رو از پنجره رد کنید به یه پریزی بزنید ما کارمون راه بیفته. بابای...
-
شغلی که دوسش دارم (1)
سهشنبه 21 مهر 1394 17:47
اگه یه روز بشم دبیر تاریخ، جلسه اول که رفتم سر کلاس از دانش آموزام می پرسم که کدوماشون از این درس به شدت تنفر دارن و دلشون می خواد کتاب رو از شدت خشم گاز بگیرن؟ اگه از تاریخ بدشون میاد از چه درسی خوششون میاد و با علاقه میخونن؟ اگه کلا از درس بدشون میاد دیگه چه کاری راضی شون می کنه؟ بعد به اون دسته متنفرین از تاریخ بگم...
-
چی شد که دچار دوگانگی شخصیت شدم؟!
دوشنبه 20 مهر 1394 11:16
سوار اتوبوس بودم که یه خانومی با دختر سه سالش هم پشت سر من نشسته بودن. بچه هه دیگه داشت می رفت که بنا رو بذاره به نق زدن که چرا نمی رسیم. مامانش هم برای اینکه ساکتش کنه الکی می گفت دیگه رسیدیم. بچه کذا هم گول خورد و هر 5 ثانیه یه بار بغل گوش من داد می زد: ریسیدیممم! توی یکی از ایستگاه ها هم گفت ریسیدیم و بلند شد بره...
-
اجازه بدید لینکتون کنم!
یکشنبه 19 مهر 1394 13:34
امروز رفته بودم یکی لینکم کنه ... چیزه یعنی رفته بودم لینک بشم... یعنی رفته بودم پیش یه خانومی برای پایان نامم که لینکم کنه به یه استادی تا وقتی که لینک شدم بهش ، یه سری اطلاعات در رابطه با موضوعم در اختیارم بذاره. بعد تکه کلام این خانومه لینک و مشتقات لینک بود! انقدر گفت لینکت می کنم که آخر صحبتامون احساس می کردم...
-
خوشا به فرنگی ها و توت هاشون!
شنبه 18 مهر 1394 22:31
این آقای دکتر روانپزشک تو برنامه صد برگ یه چیز جالبی می گفت. می گفت برای داشتن بدن سالم تر بهتره بیشتر از محصولات منطقه زندگیمون مصرف کنیم. من از شما می پرسم آیا این انصافه میوه منطقه ما انگور باشه در حالی که من اصلا دوست ندارم؟ من ازشما می پرسم خدایا، آیا نمیشد من ساوه به دنیا بیام یا زاهدان یا شمال یا حتی مشهد؟؟؟...
-
چرا از شبنم مقدمی خوشم اومد؟!
شنبه 18 مهر 1394 22:20
زمانی از شبنم مقدمی خوشم اومد که توی یکی از نقشاش شوهرش هم اسم تو بود! خوشم میومد وقتی صداش می کرد. با همون پسوندای «جان» و »عزیزم» و... (که اتفاقا خیلی هم شیرین صدا می کرد.) بعد من هی تصور می کردم شبنم مقدمی ام! + اسم هیچ کدوم از شخصیت های اون برنامه (غیر ازهمون شوهر کذایی) یادم نمونده. حتی خود شبنم مقدمی!
-
اون موقع ها اینجاها باغ بود!
شنبه 18 مهر 1394 22:13
شما یادتون نمیاد. یه زمانی توی بلاگستان برو و بیایی داشتم. فیس .بو.ک، تو.ییتر، وایبر، واتس آپ، تلگرام، اینستاگرام و در نهایت بلاگفا دست به دست هم دادند و بلاگستان ترکید! من یکی از ترکشای اون ترکیدگی ام!
-
چشم!
جمعه 17 مهر 1394 13:46
می فرمان: حالا درسته که من لاغری رو دوست دارم و دلم میخواد لاغر بمونی، حالا ورنداری تبدیل بشی به دو تا استخون با یه روکش؟! میگم یعنی من انقدر حرف گوش کنم؟ عجب دختر خوبیم! بعد میگه خیلی مراقب خودت باش. خوب غذا بخور. باشه؟ منم میگم باشه. میگه باشه چیه؟! چشم! بگو چشم! بعد قاه قاه می خنده! (یعنی عینهو باباها )
-
چه به روزت اومد واقعا؟
جمعه 17 مهر 1394 01:26
هه. بلاگفا بازم خرابه! واقعا ملتو چی فرض کردن؟ چند هفته پیش بلاگفا رو باز کردم تا بیام یه پست خیلی مهم و اضطراری بنویسم که ای مخاطبین گرانقدر کدوماتون رشته شهرسازی می خونید و استاد "ش" رو میشانسید؟ (الان فقط حرف اول اسمشو آوردم ولی اونجا قصدم بود کامل بنویسم و سراغش رو بگیرم چون استاد نسبتا سرشناسیه) به کمک...
-
روزی روزگاری من و مامانم در سربازی!
چهارشنبه 15 مهر 1394 15:32
من و ابوی و خانوم والده. سر غذا: ابوی: تا حالا مرغ سربازی رو خوردید؟! من و خانوم والده یه نگاه بهم می کنیم و می خندیم. خانوم والده: اون دو سالی که عجب شیر بودم خوردم! ندا تو اون موقع که مرز افغانستان بودی خوردی؟ من: مرز نه. ولی اون زمان که آموزشیم آبادان بود خوردم! ابوی فقط می خنده.
-
خودت باش
چهارشنبه 15 مهر 1394 15:19
من هیچ قضاوتی درباره مهراب قاسم خانی(فیلم نامه نویس سریالای مهران مدیری) نداشتم تا اینکه پیج اینستاگرامشو دیدم. می تونم بگم چقدر خوب میشد همه مردای ایرانی خانواده دوستی این مرد رو داشتن و همه شخصیتای معروف همین اندازه بی ریا گوشه ای از زندگیشونو با مردم به اشتراک میذاشتن. حالا میتونم بگم علاوه بر سبک نوشتن طنزش، از...
-
ما خوب میشیم؟!
چهارشنبه 15 مهر 1394 14:58
توی وایبر: اوشون : سلام. کجایی پس؟ ماشین رفتا!!! جاموندی!!! من : اومدم بگو ماشین رو نگه دارن!! روز بعد. توی وایبر: من : سلام. کجایی تنبل؟؟ ماشین رفت!!! حتی کاظم و قاسم و جاسم هم سوار شدن. فقط تو موندی!! دست بچه رو بگیر بدو. اوشون : اومدم. من : پس بچه کو؟؟؟ اوشون : ای وای روی گاز جا گذشتمش!! من : اوشون : نخند الان می...
-
من آدمم؟!
یکشنبه 12 مهر 1394 22:22
بعضی وقتا که اتفاقی کانالای دایره زنگی رو بالا و پایین میکنم و دنبال یه چیزیم که برای چند دقیقه بی اعصابی رو حواله کنم خونه باباش، می رسم به کانالی که باب اسفنجی داشته باشه استپ میشم نگاه می کنم. البته اینم وقتایی هست که کودک درونم داره خودشو تیکه و پاره میکنه نه همیشه. (والا همین پلانکتون باب اسفنجی سگش شرف داره به...
-
در باب سپری کردن جمعه شب
شنبه 11 مهر 1394 00:46
* تو رو خدا زندگی ما رو. مردمی که الان بیدارن، دارن در فضایی عاشقانه و ترجیحا رمانتیک در کنار هم خوش و خرم شب رو به صبح می رسونن، اونوقت من باید توی حموم یا دستشویی سوسک ببینم ، جیغ بزنم بعد پدر عزیزم هم با مگس کش بیاد بکشتشون! پ.ن: خدا شاهده یکی شون خو داشت خیلی خوشحال و سوت زنان روی حولم واسه خودش قدم میزد! ** داشتم...
-
انرژی مثبت
جمعه 10 مهر 1394 02:26
عمری بود و وقتی، بعدها آرشیومو از بلاگفا منتقل میکنم اینجا.
-
هدفمند بودن پایانه ها
سهشنبه 10 شهریور 1394 00:42
"توهم زدن" کلا مقوله ایه که از "جوگیر بودن" به مراتب خطرناک تر و وحشتناک تره. من خودم فکر می کنم جوگیر بودن رو سه- صفر شکست دادم الان رسیدم به مرحله توهم! همین الانش که اصلا حس می کنم پشت تریبون سازمان ملل دارم حرف می زنم! وسط پایان نامه نویسی کافیه که از یه نویسنده ای اِشکال دربیاری و کلا با همون...
-
امروز به سرم زد وبلاگمو بفرستم به درک! :/
شنبه 7 شهریور 1394 21:00
قدیما (سال 88) همه عشقم این بود که بین کار و درس و هزارتا مشغله مختص اون زمان با یه کارت اینترنت 5 ساعته یا اگه می خواستم به خودم حال بدم 10 ساعته و اینترنت لاک پشتی دیال آپ بیام یا وبلاگمو آپ کنم یا کامنتامو چک کنم یا ببینم کی چی نوشته تا بریم تو کامنتدونیش میتینگ تشکیل بدیم. یعنی نهایت لذت بود برام ها. دوستای هم سن...
-
حوصله یُخ!
شنبه 7 شهریور 1394 18:25
یکی از فانتزی هام اینه که یه واژه عجیب و غریب توی پایان نامم بیارم بعد روز دفاع در حالی که داور با فکر اینکه الان می تونه مچ منو بگیره و در دل داره خنده های شیطانی می کنه بپرسه معنی این واژه چیه؟ منم بگم: یعنی تو نمی دونی معنی اینو؟؟؟؟!!! یعنی خاک... کی به تو مدرک داده؟!! D: پ.ن: وقتی که زیاد به اون روز واقعه فکر می...
-
خو نمیخوام. مگه زوره؟!
شنبه 7 شهریور 1394 11:30
وقتی منو بابام با هم متحد میشیم و موفق میشیم در از میدون به در کردن، فراری دادن و ترکوندن آقای خواستگار!! D: حالا همه با هم: بابایی بابایی بابایی بابایی پ.ن: اینجور موقع ها ما اخمای ریز مامان رو ندید میگیرم. مطمئنیم دلش با ماست. :)