-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 18:28
وقتی نباشی با تمام دنیا قهر میکنم...
-
Eternal Sunshine of the Spotless Mind
یکشنبه 24 آبان 1394 12:29
این فیلم یه بار دیگه بهم ثابت کرد هیچ چیز توی دنیا اتفاقی نیست و تو حتی اگه با عقل و منطقت و کاملا آگاهانه بخوای کسی که هنوزم دوسش داری رو از زندگیت بیرون کنی قلبت باز تو رو پیش اون آدم هدایت میکنه. درخشش ابدی یک ذهن پاک پ.ن: و تویی که بهم میگی این فیلم رو حتما ببین...
-
کوچه
یکشنبه 24 آبان 1394 11:07
من و بابام توی ماشین در حال برگشتن به خونه. بابام: اِ ندا کاش از این کوچه می رفتیم مسیرمون سریع تر میشد. من: همین که رد کردیم؟ اسمش چی بود؟ بابام: ااا کوچه مدرسه راهنماییت بود. یادت نیست؟؟ من: نه بابایی. کوچه مدرسه من بالاتر بود. این نبود. بابام: همین بود. من هر روز به خاطر تو میومدم کوچتون. من: نه. من خودم تنها بودم....
-
مد
چهارشنبه 20 آبان 1394 20:32
امروز رو با افتخار نام گذاری می کنم به نام کنسل کنندگان قرار! قراراتون رو کنسل کنید! کلاس داره! هر چی دیرتر بهتر! دقیقه نود رو رد کنید، وقت اضافه رو هم رد کنید بعد توی ضربات پنالتی بگید آخ ببخشید نمی تونم بیام!! می بینید چه با کلاسه؟ بی فرهنگ اون کسی که برنامه ریزی می کنه و مقیده! واقعا براش متاسفم بعدا چه جوری می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 18:09
یه شب می گفت: الان دلم می خواد بیام بدزدمت! بیام درِ خونتون، در بزنم. بعد بابات در رو باز کنه من داد بزنم نفس کش خانوم من کو؟؟؟؟؟ بعد یه لگدم بکشم به در! بعدم ببرمت. یعنی انقدر به جمله لگد کشیدن به در خندیدم.
-
یه راه
یکشنبه 17 آبان 1394 15:20
بچه که بودم آدم تر بودم! با خودم یه قرار گذاشته بودم. اونم این بود که تا شبی 200 تا صلوات نفرستم نخوابم! (خدایی چه بچه مثبت و خوبی بودم! خدا منو واسه مامانم ببخشه!) یه مدته به لطف یکی از بچه های مجازی دوباره یادم افتاد. (کی از قرارم دور شدم؟) هر وقت تسبیح چوبی رو میگیرم دستم به طرز امیدوارانه ای آروم میشم. موقعی هم که...
-
بچسبیم بشیم گلدون.
شنبه 16 آبان 1394 18:49
وقتی گلدون سفالی دوست داشتنی مامانم افتاد و هزار تیکه شد، تیکه ها رو کنار هم گذاشتم و انقدر باهاش ور رفتم تا دوباره شد گلدون! حتی خودمم فکر نمی کردم ترمیم بشه. انگاری تیکه هاش بهم چسبیدن و همو محکم بغل کردن و به ریش همه خندیدن! دوست داشتن به جای خورده سفال بهشون گفته بشه گلدون! پ.ن: خورده سفال نمی مونیم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 آبان 1394 15:15
موقع عکاسی از بناها برای پایان نامه توی بازار: اوسا: اصغرررر رعد و برق زد؟ ؟؟ اصفر: نه اوسا دارن عکس میگیرن.
-
دستیت رو بکش.
شنبه 16 آبان 1394 15:14
همه چیز که قرار نیست گل و بلبل باشه. گاهی هم وسطش باید بزنیم تو سر و مغز هم تا همو بشناسیم!! مهم حرف زدن و قهر نکردنه. با سر سنگینی و ناراحتی قطع می کنیم. بعد از چند دقیقه پیام میده میگه بزن فلان شبکه. میزنم میبینم آهنگ منصوره که من خیلی دوسش دارم. (اونم داره. ولی مطمئنم من این آهنگو بیشتر دوست دارم) منم میگم مرسی....
-
5
چهارشنبه 13 آبان 1394 15:27
یادم نمیره که بابت همه چیز شکرگزارت باشم. وقتی خوشحالم یا ناراحت فرقی نداره. خدایا شکرت.
-
تبدیل شده به انبار!
چهارشنبه 13 آبان 1394 15:16
یا رحیم لطفا مبلغی پول ناقابل (از اینایی که میگن خوشبختی نمیاره و چرک کف دسته و...) به من بده(مجددا لطفا)، تا پاشم برم چارقدمو ببندم کمرم و راسته مس گرها توی بازار که داره خراب میشه رو برای خودم بخرم بعد آبادش کنم و تبدیل بکنمش به بازار هنر. آی توریست جذب کنم. آی خوشگلش کنم. آی سرمایش ده برابر برگرده. همکار هم داره...
-
با تو به رویا رسید خواب پریشون من
چهارشنبه 13 آبان 1394 13:57
دیروز یکی از روزای خوب زندگیم بود. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودن که تا آخرش حالم خوب باشه. پ.ن: بهشت من و پردیس بهار من همینجاست. سلام گل به تو ای گل نشونم / لیلا (این آهنگ بی نظیره. با این آهنگ نوشتم. پیشنهاد ویژه برای شاد شدن) بک گراند وایبرمه. مجبورش کردم اونم همینو بذاره بک گراندمون.
-
همه رو گم کردم. خیلی ها هم دیگه نمی نویسن.
سهشنبه 12 آبان 1394 23:07
هر وقت میرم بلاگفا دلم میگیره. میرم که ببینم از بین دوستام کی آپ کرده. کی هنوز هم هست. به ندرت وبلاگی آپ میشه. راستش وبلاگ بلاگفای خودمو هم دوست ندارم. یعنی همینجوری در همین حد بمونه بهتره. وقتی میرم اونجا انگار دارم توی یه کوچه ای قدم میزنم که همه خونه هاش به خاطر جنگ خالی شده. قبلا وقتی صفحه وبلاگ دوستان رو باز می...
-
احتمالا رشته دانشگاهی مادربزرگه باستان شناسی بوده!
سهشنبه 12 آبان 1394 01:09
مشغول کارای پایان نامه تو پستوهای بازار بودم که یه مادربزرگ فوق العاده خوشگل و شیکی دست نوه اش رو گرفته بود و آورده بود آثار باستانی ته بازار رو بهش نشون بده. بعد براش توضیح میداد که اینجا چی بوده و اسمش چیه. چند ثانیه دست کشیدم و نگاهشون کردم. دلم خواست اگه یه روزی مادربزرگ شدم اینجوری مادربزرگ باشم.
-
تنها داداش دنیا
دوشنبه 11 آبان 1394 19:05
سال هفتاد، وقتی من دو سال و پنج ماهم بود، توی یه همچین شبی به گفته مامانم با چکمه های قرمز خزدار و شلوار صورتی و کلاه منگوله ای داشتم راهرو های بیمارستان رو طبق عادت بچگی می دوئیدم و به کشف سوراخ سمبه ها مشغول بودم، جفتک چارطاق مینداختم و خوشحال بودم از اینکه دارم داداش دار میشم البته خانوم والده میگه اون موقع فقط...
-
علیک
دوشنبه 11 آبان 1394 14:54
من: سلام اوشون: علیک!! من: خوبی؟ اوشون: وا جواب سلام سلامه تو نباید نادیده بگیری اینو! من : خب سلامت کو؟؟؟ اوشون: از اول برو من: باشه. سلام. اوشون: علیک! گاهی انقدر تو خونه میخندم با این چیزا که مامانم شک می کنه به سالم بودنم!
-
گاهی هم اینجوری
شنبه 9 آبان 1394 22:36
ما آدما خیلی مزخرفیم. حتما باید عزیزمون راهی بیمارستان بشه که بفهمیم قبل از اون فقط داشتیم الکی زار می زدیم. حتما که نباید خدا بزنه پس کله مون. آدم باشیم همچنان. هر کسی هم غیر از این گفت، ببین منو! با پشت دست بکوبید بر دهانش! والا! تنت سالمه بگو خدا رو شکر. سر شب دلم نمی خواست تو خونه بند باشم. از بیمارستان برگشتیم...
-
سکوت کنید لطفا
شنبه 9 آبان 1394 22:20
هیچوقت سعی نکنید به یه حرف کاملا غیر منطقی جواب منطقی بدید. جواب دادن خودش یه کار غیر منطقیه!!
-
ویتامین n
پنجشنبه 7 آبان 1394 22:49
بهش میگم ویتامین c بخور سرما خوردگیت خوب بشه. میگه جدیدا یه ویتامین n اومده اون بهم برسه خوب می شم. منم جدی جدی میگم. چیه؟ از کجا باید بگیریش؟ میگه سخت گیر میاد! خلاصه وقتی مبلغی میرم سرکار میفهمم منظورش از ویتامین n خودمم. چه کار کنم؟ فقط دیووونه دیوونه ست که نثارش می کنم پ.ن: یعنی وقتی یاد قیافه جدی و تیریپ پزشکی...
-
من و اسمس های اشتباهی همچنان!
چهارشنبه 6 آبان 1394 17:21
یکی اشتباهی مسیج داده بود که: امروز نمیای سرکشی برای سد؟ ساعت ۱۸:۳۰ منتظر باشیم؟ میخواستم بهش بگم. حالا من امروز نمیام. اما تو حقوق کارگرا رو بده. ده میلیارد منم واریز کن به این شماره حساب. بعد فکر کردم بگه ده میلیارد چیه بابا؟ من بیست میلیارد میریزم برات .بعد با یه اسمس ناقابل زندگیم از این رو به اون رو بشه! پ.ن:...
-
خدایی الان نیشم بازه همچنان
دوشنبه 4 آبان 1394 16:26
خان داداش همین لحظه تشریف آورد خونه! اصلا همین بی خبر اومدناش منو کشتونده!! همیشه هم اول میاد بالا سر من با لباس وایمیسه به تعریف. میگه پروژه جدید دیگه چی؟ خنزر پنزرا و بافتنی هامو بهش نشون میدم میگم اینا. میگه آفرین آفرین داری خوب رو پایان نامت کار می کنی! با ذوق می گم دوستام برام نامه نوشتن. می گه از کجا؟ میگم از یه...
-
خنده درمانی!
دوشنبه 4 آبان 1394 16:14
بابام دلش درد می کرد. مامانم بهش گفت بره روغن زیتون بخوره تا خوب بشه. بعد بابام مثل بچه ها صورتش رفت تو هم و گفت روغن زیتون خالی؟ دوست ندارم. بریز تو سالاد! مامانم با تعجب نگاه کرد گفت: یه قاشقه فقط! قاشق روغن زیتون هم تو دستش بود. یه دفعه بابام خودش به حرف خودش خندش گرفت. منم این وسط یاد یه جوک افتادم و گفتم براش: که...
-
اینجاست که باید از کسی انتظار نداشت.
دوشنبه 4 آبان 1394 15:57
دوستی بهم میگفت یه کشفی کردم. میگفت هر چی آدم نا امید و افسرده دور خودم جمع کردم حتما انرژی های منفیشون به منم جذب میشن. آدمایی که کسی رو توی زندگیشون دوست دارن اما به هم نرسیدن شاید انرژیشون به منم منتقل میشه که منم به عشقم نمی رسم. باید این کار رو کنم و این کار رو نه. نمی دونم دیگه رابطش با دوستاش چه جوری شد ولی حس...
-
3
شنبه 2 آبان 1394 19:28
خدایا فقط می تونم شکرگزارت باشم. غیر از شکرت هیچی دیگه به زبونم نمیاد. به خاطر تمام چیزهایی که خودت می دونی. امسال هم گذشت. من اونجایی به مسلمون بودنم افتخار می کنم که دوست سُنیم بهم پیام میده: التماس دعا
-
یادآوری هایی که شیرینه.
شنبه 2 آبان 1394 12:38
پارسال این موقع دو ماه بود که آب روغن قاطی کرده بودم(!)، حالم گرفته بود، دلم گرفته بود، ابری بود، تاریک بود، طوفان بود، غمگین بود، یک عالمه تحقیق ریخته بود روی سرم، چند تا پاور پوینت باید آماده می کردم، با وجود اینکه سرش خیلی شلوغ بود و درگیر پایان نامش بود انقدر پیشم موند تا دیگه حالم گرفته نبود، دلم باز شد، هوا صاف...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 20:50
دست و دلم به نوشتن پست نمیره. یه سری آهنگ آروم لایت دانلود کردم و حین کار پایان نامم دارم اونا رو گوش میدم. حتی از اینکه عکسی شادی رو تو اینستا لایک کنم عذاب وجدان می گیرم و سعی می کنم لایک نکنم. انقدر که این شبا حرمت دارن .
-
بعد...
پنجشنبه 30 مهر 1394 15:24
از همه بهترترترترترتر وقتاییه که از ضعف دراز کشیدم. بعد بارونم میاد. بعد پاییز هم هست. بعد یه روشنی سفید مانندی به خاطر ابرا میفته تو اتاق. بعد مامان هم داره اون ور کانالا رو بالا و پایین میکنه. بعد من لباس پاییزی تنمه. بعد چشمم به ساک کاغذی سبز میفته که توش کاغذا و رسیدای تهرانمونه. بعد خودش میاد و انقدر حرفای خوب...
-
کاسه ایه!
چهارشنبه 29 مهر 1394 20:57
یه شب از دور شاهد مکالمات مامان بابام بودم. بابام داشت به شوخی به مامانم می گفت یه شغل خلافی پیدا کردم که ماهیانه 10 هزار دلار درآمدشه! می خوام برم!! مامانم به شوخی گفت: آخه ماهیانه 10 هزار دلار می خوایم چه کار؟ چه کارش کنیم؟! بابام میگفت میدیم ندا باهاش بره کاسه کوزه بخره! :\ آخه نگاه منو تو خونه به چه چیزایی...
-
آخر زمونه آقااا
چهارشنبه 29 مهر 1394 20:51
توی اینستاگرام یه دختری از ترکیه مدت زیادی بود که منو فالو کرده بود. هر موقع پست میذاشتم لایک می کرد. حتی پستایی که تاکیدم بیشتر رو کپشن بود تا عکس. قطعا اون نمی فهمید چی نوشتم ولی جز اولین لایک کننده ها بود. یه روزی منم رفتم تو پیجش. یه خرده که گشتم دیدم خیلی از سبک عکساش خوشم میاد منم فالوش کردم. به محض اینکه اون...
-
اشکال های اساتید خود را به ما بسپارید!
چهارشنبه 29 مهر 1394 15:24
یه بار اومدم اینجا نوشتم موقع پایان نامه نویسی از یه مولفی یه غلط درآوردم و خیلی هم خوشحال و خر کیف بودم از این کارم بعد فهمیدم در واقع اون مولفه خیلی هم مولف نبوده و کتابش منبع معتبر رفرنس دهی نیست. اما مگه من کم آوردم؟ استاد "ش" که گفتم استاد بزرگیه و معروف هم هست؟؟ بگید خب؟ خب نداره!! از اون اشکال در...