-
آخه ور میداره هر جا دستش میرسه نقطه و ویرگول میذاره :|
جمعه 18 مرداد 1398 13:07
دیشب با متی جان و الف جان رفته بودیم جشن امضای یکی از نویسنده های معروف شهر. نویسنده کذا رفته بود پشت تریبون و داشت از کتابش می گفت. اونجا که رسید به تشکر از ویراستارش، الف جان تقریبا با صدای کمی بلند گفت اگه من یه روز به عنوان نویسنده برم پشت تریبون بخوام از ویراستارم تشکر کنم از ندا (البته فامیلیم رو گفت) تشکر می...
-
ژیوان
شنبه 12 مرداد 1398 22:25
امسال رو بنا گذاشته بودم به صلح با درون. روزی صد بار برای خودم تکرار می کنم و همش میگم خدایا منو با آدمایی محشور کن که به رشدم کمک کنن. یعنی باورم نمیشه این درخواست داره با چه سرعتی پیش میره. هر روز پر از معجزه. مشکلات همه به چشمم مثل سمباده شدن که دارن هی بیشتر و بیشتر صیقل میدن روحمو. باورم نمیشه من ندای سال 96 یا...
-
تیلون
شنبه 5 مرداد 1398 21:32
امروز یکی ازم پرسید چشمات چه رنگیه؟ عسلیه؟ گفتم آره فکر کنم تو اگه فهمیدی به منم بگو :))) گفت چشمات تیله ایه. تا حالا کسی بهم نگفته بود. هر بار می گفتم نمی دونم. آره چون یه بار به سبز میزنه، یه بار قهوه ای روشن، یه بار عسلی و حتی یه بار به طوسی و بستگی داره چی پوشیده باشم. خودتون رو دوست داشته باشید. رنگ چشمتون رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 تیر 1398 00:14
و من هر روز به این ایمان میارم زندگی چقدر شگفت انگیزه. یه زندگی کمه... یه زندگی کمه
-
ادای خوشبختی رو درنیارید کسی که قلبا خوشبخته به تایید هیچ کسی احتیاجی نداره
سهشنبه 14 خرداد 1398 13:58
دخترا دخترا دخترا به خاطر خدا برای خوشایند پارتنر، شوهر، دوست پسر، نامزد کاری که دوست ندارید رو انجام ندید. به علایقتون، به ارزش هاتون، به خواسته هاتون احترام بذارید. یه روز چشم باز می کنید می بینید ذوق هیچی رو ندارید ها. نگید خب چون دوسش دارم این کار رو می کنم، نگید مجبورم چون می ذاره میره و... اینا عشق نیست اینا فقط...
-
شمع گل پروانه
جمعه 3 خرداد 1398 22:05
نحوه نامگذاری مامان و بابام روی کانالای سیما خانوم (استعاره از صد.ا و سیـ.ـما): کانال پروانه، کانال عصا، کانال جوونه، کانال ابرو و... همه هم بر اساس لوگوهاشون. پ.ن: خیلی هم خوب منظور همو می فهمن :|
-
مثلا تو بازی
پنجشنبه 2 خرداد 1398 22:45
خرداد که میشه درختای سرو پر میشن از دونه های آبی ریز. بچه که بودیم بلا استثنا اینا اسباب ِ بازی خاله بازی من بودن. همیشه از فضای سبز جلوی خونه اینا رو می چیدم و با وسایل خاله بازیم و روغنای توهمی سرخ می کردم و به عنوان ناهار یا شام می دادم به بچه ام. بچه ام همیشه خان داداش بود و همیشه هم تو بازی اسمش مهدی بود! :| هر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 21:33
امروز یه روز عجیب بود تو زندگیم. می نویسم تا یادم بمونه چقدر قوی بودم. تا افتخار کنم به خودم بابت تصمیمم.
-
اگه یه خونه مجردی داشتم اون خونه با تم چوبی بود
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 11:36
هزار بار هم که فیلم به رنگ ارغوان رو ببینم برام تکراری نمیشه. جدا از موضوع فیلم که یه عاشقانه متفاوته من عاشق لوکیشن ها و صحنه های فیلمم. از خونه چوبی ارغوان گرفته تا کافه بلوط و اون کلاسای جنگل داری که توی جنگل برگزار میشه؛ اونم با استادای واقعی محیط زیست. اسماعیل کهرم و محمد علی اینانلو نازنین (خدا رحمتش کنه) خونه...
-
وقتی که تولد با افطار همزمان میشه
شنبه 21 اردیبهشت 1398 12:18
دیروز تولد یکی از همکارای بنیاد بود که من به این نتیجه رسیدم هنوز هم بر آرمان های خودم با همون شدت و حدت قبلی باقی هستم. یعنی وقتی یاد جنگولک بازی هام میفته از شرم دلم می خواد سر ببرم به گریبان. یکی از نقش هایی که تو تولدها و جشن ها همیشه رو دوش منه عکس گرفتنه. نمیگم عکاسیه چون عکاسی کار هر کسی نیست. (عکّاس بر وزن...
-
پشماش!
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 12:47
اردیبهشت که میشه باباجانمون میره کوه و اغلب با خودش کلی گیاه کوهی میاره. کلا کوهای غرب کشور این موقع از سال پر از گیاه و علف میشن. از آویشن و موسیر گرفته تا ریواس و گیاه های دارویی. بعضی هاشونهم خیلی طعم خوبی به غذا میدن و من زمانی که خوابگاه بودم با خودم از این سبزی ها می بردم و گاهی تو غذاهام می ریختم. دوستام که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 13:04
تا حالا شده وارد گذشته کسی بشید که صاحبش دیگه نخوادش؟ مثلا بار و بندیل خاطراتش رو جمع کنه بذاره دم در و هر کس دلش خواست بره ورداردش. از اون به بعد شما بشید صاحب اون خاطرات. من هر شب این کار رو می کنم. سر می کشم به خاطرات کسی که خودش دیگه بهشون احتیاجی نداره. شبا پاورچین پاورچین میرم در خونه خاطراتش رو باز می کنم آلبوم...
-
خودتو تگ کن
شنبه 14 اردیبهشت 1398 09:24
سپی این عکس رو گذاشته اینستاگرامش و نوشته هر کسی رو که دوست داری کنارش از این صبحانه ها بخوری زیر پست تگ کن. منم خودمو تگ کردم! پ.ن: خیلی وقته که فکر می کنم احتیاجه بیشتر خودمو تگ کنم؛ آخه امسال برای من سال صلح با درونه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 19:08
امسال عید رو یه سنت شکنی زدیم. با خانوم والده تصمیم گرفتیم از مهمونا با کیک وانیلی خونگی و کاپوچینو پذیرایی کنیم که اتفاقا به مذاق همه خیلی هم خوش اومد. بنا دارم این کار رو تعمیم بدم به همه سال نوهای پیش روم. تا بچه ها بعدا تعریف کنن یادش بخیر وقتی می رفتیم خونه خاله ندا کیک خونگی و کاپوچینو می خوریم. الان هم بساط کیک...
-
یوزارسیف...اینجا زندان است نه مهمان سرا :))
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:44
برای بار شونصدم هم که یوزارسیف پخش بشه باز بابای ما میشینه تا آخر نگاهش می کنه. به قابلیتی رسیدیم که می تونیم با دیالوگاش دابسمش کنیم :)) یکی از تفریحاتمون هم اینه که قبل از اینکه بازیگر حرف بزنه ما دیالوگش رو میگیم :)) پ.ن: شما یه وقت انتظار ندارید که مابقی اعضای خونواده درگیر یوزارسیف دیدن های بابام نشن که؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 اردیبهشت 1398 19:31
این که تصمیم گرفتم در سال 98 تند تند بنویسم معلومه یا کم معلومه؟ :" پ.ن: دارم کم کم لینکامو درست می کنم. چه اهمیتی داره دوستام از وبلاگ نویس بودن شدن کانال نویس یا اینستاگرام دار (!) ؟ من همون آدرساشون رو اینجا می ذارم. مهم اینه که همه می نویسن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 اردیبهشت 1398 18:54
زندگی اونجایی قشنگه که تو فکر می کنی امروز کلی خسته ای و آرایشی نداری و چهره ات خوشگلی همیشگی رو نداره اما وقتی عکست رو برای میم می فرستی بهت بگه ای جان. امروز چه خوشگل شدی. پ.ن: خیلی خوبه کسی تو رو فقط به خاطر خودت بخواد. خود خود خودت بدون هیچی چیز اضافه ای.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 اردیبهشت 1398 23:17
از این اخلاق خودم خیلی خوشم میاد که وقتی چیزی پیش میاد و بابتش ناراحتم، مدت کوتاهی توی اون حالت می مونم بعد سریع خودمو سوییچ می کنم به حال خوب و از دید مثبت به قضیه نگاه می کنم یا حواس خودمو با یه چیزی که بهم حال بهتری میده پرت می کنم. این اخلاقو کمابیش فطرتا داشتم اما سال 97 حسابی تقویتش کردم و خیلی راضی ام از خودم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 23:29
یکی از شروط مهمم برای ازدواج داشتن جعبه ابزاره! :|
-
ایتوکو
پنجشنبه 22 فروردین 1398 00:00
روز اول، مامانم: ندا بیا "توشی بی" شروع شد. روز دوم: ندا بیا "سوتکو" روز سوم: ندا بیا "توشی جان" روز چهارم: ندا بیا "ناتاسو" روز پنجم: ندا بیا "کوتارو" روز شیشم: ندا بیا "تاکاشی" و... تمام این کلمه ها اسم های ژاپنی ای بود که مامانم گذاشته بود روی سریال از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 فروردین 1398 20:39
از تفاوت نسلای جدید با نسلای خودمون همینو بگم که وقتی بچه بودیم و هر کس ازمون می پرسید که عروس من میشی؟ سریع می گفتیم بله. بابام همین سوال رو از دختر چهار ساله دختر خالم کرد اونم جواب داد هر وقت که بزرگ شدم! پسر نه ساله پسر خالم هم در اعتراض مادرش که می گفت پسرم انقدر شیرینی و شکلات نخور واسه دندونات ضرر داره جواب می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 فروردین 1398 14:47
انقدر گفتید بشوره ببره تا شست و برد!
-
تعارف مدرن
یکشنبه 18 فروردین 1398 13:08
یه چیزی رو هیچ وقت درک نکردم: لایک ِ لایک! لایک کردن لایک، از نمونه های تعارف مدرن ایرانیه به نظرم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 فروردین 1398 13:36
بچه که بودم هر موقع تخمه آفتابگردون می شکستم در خلالش به سرم می زد یه عالمه تخمه بشکنم و مغزاش رو جمع کنم و یه دفعه همه مغزا رو با هم بخورم! اوج لذت بود این کار برام.حالا هم انگار از سرم نیفتاده این عادت و یه دفعه یه تعداد زیادی پست وبلاگ می خونم یا توی اینستاگرام یه عالمه عکس رو یه جا می بینم بیشتر بهم مزه میده تا...
-
عیون
یکشنبه 11 فروردین 1398 23:18
قبلا گفته بودم بابام، من و مامانم رو توی گوشیش حورالعین و نورالعین سیو کرده. :))) چند وقت پیش تو ماشین بودیم و می خواستیم بریم پیش اخوی. بابا پشت فرمون بود و گوشیش رو داد بهم که به اخوی پیام بدم. یعنی تا گوشی رو گرفتم شهید شدم از خنده. هی مامانم میگفت چی شده؟ خنده نمی ذاشت بگم. داداشم رو سیو کرده بود پورالعین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 فروردین 1398 11:57
خب من هیچ وقت خواهر نداشتم که بخوام خواهرزاده داشته باشم اما نمیشه به راحتی از یه عدد دو ساله شیرین که الان دیگه شده دو سال و نیمه شیرین گذشت. وقتی انقدر بهش حس خواهرزاده ای دارم و اون هم به من حس خاله ای. پس براش می خوام یه تگ خلق کنم تحت عنوان شازده کوچولو و خطاب به خودش ادا و اطوارای بامزشو ثبت کنم. با مامانت دعوات...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 فروردین 1398 15:35
مامانم با عصبانیت اومده میگه یه کم بیشتر بهش توجه کن. به بابام؟ به داداشم؟ به یارم؟ نه نه نه به گلدون نارنجم. قشنگ در حد یه شخصیت حقیقی و حقوقی تو زندگیمون نقش پیدا کرده! :| پ.ن: بابا جان خودم کاشتمش!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اسفند 1397 23:19
در واپسین ساعات سال من در حال تدارک برای سفره هفت سین. هی بدو اینور و هی بدو اونور. هی از خانوم والده جان میپرسم فلان چیز کجاست؟ و هر بار خانوم والده میگه مگه نوروز رو تحریم نکرده بودیم؟! از بس باشه و نباشه کردم براشون: سفره هفت سین باشه، ماهی نباشه، چهارشنبه سوری باشه، آجیل نباشه، مهمون باشه، سکه نباشه و... کلا قاطی...
-
عکس شخصی!
شنبه 20 بهمن 1397 14:46
با متی رفته بودیم چند تا عکس پرینت بگیریم. اونجایی که رفته بودیم تمام دم و دستگاه و کارکنانشون از این بچه مثبتای مذهبی بودن. عکسامون رو که همه با حجاب بودن رو دادیم به پسره بزنه و سایزشون رو درست کنه. تا باز کرد حواله داد به خانم محمدی گفت چون عکس شخصیه خانم محمدی بزنه. ما هم گفتیم ما مشکلی نداریم بابا خودت بزن ولی...
-
داداچ داری اشتباه می زنی
شنبه 1 دی 1397 19:49
حالا که من تصمیم گرفته بودم زود به زود بیام بنویسم و سوژه پشت سوژه ردیف شده بود، نت لپ تاپم غمزه میومد برام :| باری مدت ها بود تصمیم داشتم یه رمان کلاسیک خارجی حجیم بخونم. توی کتابخونه بنیاد هی چشم چشم می کردم یه چیز درست و درمون دستم رو بگیره. تا عاقبت یکی یافتم. عنوانش رو خوندم و نشونش کردم (انگار نامزدمه!) که وقتی...