-
چطور بگم؟
سهشنبه 18 شهریور 1399 22:09
چطور به جماعت مرده پرست بگم بابام هنوز هست؟ چطور بگم برگشته اصل خودش؟ چطور بگم خوشحاله؟ چطور بگم از چرت و پرتایی که این همه سال کردن تو مخمون و مدرسه از همه بیشتر سنگ تموم گذاشته؟ چطور بگم وقتی دلم تنگش میشه خودش آرومم می کنه؟ چطور از این راه درازی که رفتم و جوریدم بگم؟ چطور بگم براشون وقتی هیچی نمی فهمن از احساسم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 شهریور 1399 17:59
برای اینکه حال و هوامون از این جو دربیاد خالم این چند روز اخیر رو دعوت کرده بود باغشون. پسر خالم و زن و بچش هم اونجا بودن.( یه دختر ۱۶ ساله دارن ) زن پسر خالم تا دید نماز می خونم گفت ندا جون فدات بشم با یکتا هم حرف بزن نمازشو بخونه. گفتم خودش باید بخواد. نباید زور کرد که. گفت حالا تو حرف بزن. گفتم باشه. یه خرده گذشت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مرداد 1399 17:44
عجب چیز عجیبیه این مرگ. فکر نمی کردم انقدر آدم شناس بشم.
-
انسانیت!!!
یکشنبه 12 مرداد 1399 22:57
انسانیت رو از هم کلاسی زبانم آموختم که به خدا اعتقاد نداشت اما همیشه لکچرهاش رو اینطوری شروع می کرد: in the name of Humanity (به نام انسانیت) به انسانیت اعتقاد داشت و تمام روزهایی که بعد از قرنطینه رفتیم کلاس نه یک بار ماسک زد، نه یک بار دستکش داشت و نه دیده بودم یه بار از ژل استفاده کنه. به انسانیت اعتقاد داشت و فحش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 تیر 1399 18:48
تمام سال پیش رو داشتم برای روز تولدم برنامه می ریختم که برای خودم چه کار کنم و چه جوری با خودم خلوت کنم و چی بخرم. امروز تولدمه و من یک روز و نصفیه که داغ دار بابامم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 تیر 1399 14:07
پس بابا نداشتن این شکلیه
-
ناقض
جمعه 13 تیر 1399 18:17
اگه هر کس توی این دنیا یه وظیفه ای به عهده داشته باشه وظیفه منم اینه که ناقض این فرضیه باشم که میگه: موی گربه نازایی میاره. چون هم مامانم هم بابام بچگیشون گربه داشتن!!
-
نگرانم!
پنجشنبه 12 تیر 1399 12:37
یکی از دوستام تعریف می کرد که مامانش واسه یه مریضی رفته بوده عطاری، به طور اتفاقی یه آقایی اونجا بوده که تو کار دعا نویسی و جادو و جنبل بوده. بعد کلی نصیحت به مادر دوستم میده که ای خانم مواظب خودت باش جن تو جلدت ظهور نکنه. لباس باز هم اصلا تو خونه نپوش. چون جنا از راه ناف وارد بدن آدم میشن! وقتی اینو دوستم تعریف کرد...
-
یعنی لهم ها.
دوشنبه 2 تیر 1399 12:04
تو خونه ما دور از جون ایدز هم گرفته باشی دلیلش اینه که وقتی از حموم دراومدی با حوله خیس نشستی و گوشی گرفتی دستت. و صد برابر سخت تر از خود بیماری پاسخگو بودن به این سواله: مگه من نگفتم فلان کار رو نکن؟! یعنی ها سختیِ خود بیماری ۲۰ درصده، اینکه چرا بیمار شدی ۸۰ درصد!
-
چه رنگی هستی؟
چهارشنبه 28 خرداد 1399 12:08
خب جورج فلوید بیچاره کشته شد. صبر کردم ببینیم این جریان می خواد به کجا ادامه پیدا کنه و خب بله دیدیم میلیون ها آدم به اَشکال مختلف مخالفتشون رو اعلام کردن اما یادمون نره که چه آدما و چه گروه هایی هم از این آب حسابی گل آلود ماهی گرفتن. اگه شما هم از اون دسته آدم هایی هستید که اعتقاد دارید زندگی سیاه ها مهمه و فلوید...
-
فیلمنامه خوب!
دوشنبه 19 خرداد 1399 00:26
حسن وارسته نویسنده سریال بچه مهندس تو یکی از پستای اینستاگرامش نوشته: « هیچکاک در جایی گفته: «برای ساختن یک فیلم خوب، سه چیز لازم است: #فیلمنامه_خوب ، فیلمنامه خوب و فیلمنامه خوب.» این گفته، تائیدی است بر این حقیقت که مهمترین رکن یک فیلم، فیلمنامه است. بدیهی است که از یک فیلمنامه ضعیف، نمی توان یک فیلم قوی ساخت....
-
سگ فیلیکس کینگ
سهشنبه 13 خرداد 1399 00:18
این سریال بچه مهندس انقدر مزخرف بود و انقدر مزخرف تموم شد که بعد از تموم شدنش احساس می کردم یه چشمم داره می پره و مویرگای مغزم چمدون بستن دارن پناهنده میشن توی یه مغز دیگه! :| یعنی از ته دل میگم خوش به حال اونایی که ندیدنش. وقتی تموم شد بلافاصله کنترل رو ورداشتم و زدم شبکه تماشا که داره قصه های جزیره رو پخش می کنه....
-
سخته خب
جمعه 9 خرداد 1399 23:48
موضع پدر جانم در برابر خواستگاری برای خان داداش جان شباهت عجیبی به شبای کنکورامون داره. به این ترتیبه که واسه مراسم فردا، امروز من و مامانم رو برده مکان دقیق حوزه امتحانی رو مشخص کنیم (خونه دختر خانوم محترم) که فردا گم نشیم، در ادامه تاکید فراوون کرده که همه چیزتون از شب قبل آماده باشه (در این راستا رفتیم شیرینی مون...
-
مهندسی بچگانه!
شنبه 3 خرداد 1399 21:30
خیلی وقته که تلویزیون نگاه نمی کنم. سریال ایرانی که اوووو... یادم نمیاد آخرین بار کی دیدم. اما به خاطر اینکه پیش مامانم بشینم و به خاطر مریضیش تنها نباشه باهاش نشستم تو ماه رمضون سریال بچه مهندس رو دیدم و باورم نمیشد از آخرین باری که سریال ایرانی دیدم تا خود الان هیچ چیزی تو روند سریال سازی ایرانی تغییر نکرده! (کاش...
-
هم خدمتی
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399 03:36
الف جان بهم میگه تو تنها هم خدمتیِ دخترِ جهانی؛ چرا که در جریان جز به جز مشکلات و اتفاقات خدمتش بودم و هستم و مافوقاش همکاران و استاید سابقم بودن و کلا می دونم بیچاره تو چه جهنمیه! یعنی من الان با تمام وجود پسرا رو درک می کنم. چند وقت دیگه می خوام بشینم پیش سر و همسر از خاطرات خدمتم بگم حالا چرا ساعت سه و نیم صبح آپ...
-
من و بابام!
شنبه 9 فروردین 1399 21:44
اینکه دارم با این تعطیلات کرونا، خودمو با کتاب و زبان و سریال و گروه و... خفه می کنم و نمیام وبلاگ نویسی کنم معلومه یا کم معلومه؟ عضو یه چالش شدم به اسم بلبل. در طول روز باید خبرای خوب رو جمع کنیم، شب به صورت ویدیو به خودمون بگیم و فردا صبحش نگاه کنیم (تمرکز بر اتفاقات خوب) هر صبح که ویدیوی خودم می بینم توی همشون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 اسفند 1398 23:42
ابی به مناسبت ۶ میلیون تا شدن فالوئراش نوشته قربون هر ۶ میلیونتون. بعد یکی کامنت گذاشته: همه ۶ میلیونمون قربونت، بعد یکی اومد به این جواب داده که داداش یه مشورتی هم با ما می کردی! یعنی انقدر خندیدم به این جمله که پخش زمینم. :)) نمی دونم بعضی چیزا چرا انقدر برام خنده دارن؟ :) اگه مریضیه خوب مَرَضیه والا :)))
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 اسفند 1398 12:49
بعد از 7 سال بابام تازه دیروز آپشنای ماشین لباسشویی رو کشف کرده. هی میره و میاد میگه این فلان کار رو می کنه اون فلان کار رو می کنه. انقدر از کشف خودش شاده که اصرار داره همه رو برای ما هم توضیح بده. به این صورت که ما رو می بره جلوی ماشین و به صورت عملی همه رو توضیح میده بعد آخرش هم میگه اینایی که گفتم رو دوباره بگو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 بهمن 1398 11:36
زندگی مثل یه شکلات سوئیسی خیلی گرون قیمته. بستگی به تو داره که درسته بندازیش تو سطل آشغال یا اینکه بخوری و ازش لذت ببری و حتی پوستش هم لیس بزنی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 دی 1398 12:18
و ما هنوز آخر همه چت هامون یه استیکر مارمولک می ذاریم به یاد مارمولک های بیابونای عراق!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 دی 1398 17:24
الف جان امروز ظهر داشت تلفنی درباره موضوع های جدید مقاله هامون با شور و حرارت صحبت می کرد وسط حرفاش خمیازه کشیدم. گفت چه خمیازه ای میکشه، لابد الان خوابیدی و یه پتوی حوله ای تا گلوت کشیدی روت، در اتاق رو بستی و پرده ها رو هم کشیدی و منم که دارم لالایی میگم. بعد من با هر توصیفش انقدر خندیدم که لپم رگ به رگ شد! :))))...
-
آخه چه کنم دوسش دارم :|||
جمعه 6 دی 1398 15:15
از وقتی که عکس جوونی های فیلیکس کینگ رو گذاشتم اینجا آمار بازدیدکننده های وبلاگم به طرز عجیبی بالا رفته! :| ناقلاها نکنه روی کراش من کراش دارید؟؟ برید درِ خونه خودتون بازی کنید ببینم!پ.ن: همینقدرررر داغون که عکس با کرواتش رو گذاشتم بک گراند گوشیم و اون عکس با پیرهن چهارخونه اش رو گذاشتم روی صفحه قفل گوشیم :| آره می...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 دی 1398 11:38
داشتم نت های گوشیمو نگاه می کردم دیدم چند تا نکته و دلیل محکم نوشته بودم برای جواب رد دادن به آقای خواستگار که یادم رفته بود بهش بگم :| کلا حیفم میاد که نگفتم اونا رو! :| دارم وسوسه میشم دوباره باهاش قرار بذارم و اون جمله ها رو بگم و یه دور دیگه بهش جواب منفی بدم که حیف و میل نشه ماحصل فسفر سوزوندنام :|
-
به سمت اقیانوس
جمعه 29 آذر 1398 09:38
من یه ماهی آزادم که راهش به سمت اقیانوسه؛ اگه ماهی دیگه ای بود که منو تو مسیر اقیانوس همراهی کنه و هم پا و هم دل بود میذارم باهام بیاد اما اگه خواست منو برگردونه به برکه هیچوقت بهش این اجازه رو نمیدم.به الف جان داشتم می گفتم دیشب
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 آذر 1398 23:40
باورم نمیشه که اینترکیچر مامانم جواب داد و من دو بار با آقای خواستگار قرار گذاشتم و با فردا داره میشه دفعه سوم! :|به الف جان میگم حالا چه کار کنم؟ از این به بعد چی میشه؟ من نمی خواستم و... یه چند تا نصیحت میکنه و میگه تو وقتی شوهر بکنی به فرض... یه دفعه بلند داد میزنه حالا انگار که الان سر سفره عقد نشستی اینجور که تو...
-
آی ام ان اینترکیچر!
چهارشنبه 20 آذر 1398 00:49
وسط بحث و مناظره با خانوم والده سر اینکه چه معیاری واسه ازدواج مهمه، که البته من مشرق سِیر می کردم و اوشون مغرب، یه دفعه گفت باشه بابا شماها خوبید. اصلا شما اینترکیچر! :| گفتن این کلمه 6 مجهولی همانا و مشغول شدن فکر من که اینترکیچر اصلا یعنی چی همان. هیچی دیگه من حواسم پرت شد به اینترکیچر ملعون و بحث از دستم در رفت و...
-
حیف متاهله! :|
شنبه 9 آذر 1398 22:34
یعنی اگه من یه درصد حدس می زدم فیلیکس کینگ ِ سریال قصه های جزیره همچین جوون رعنایی میشه، غلط می کردم روی الک اسب سیاه انقدر نظر داشته باشم! :| پ.ن: خدایی فکر می کردید فیلیکس در آینده این میشه؟ پ.ن: بچه بودم کراشم الک بود. چون 8 سالم بود فکر می کردم چه مردیه واسه خودش! حالا اون موقع که نمی فهمیدم کراش و اینا چیه ولی...
-
خوشبختی
جمعه 8 آذر 1398 10:59
یکی از فانتزی های بچگیم این بود که بابام وانت داشته باشه من پشتش وایسم باد بخوره به موهام :| این که خوشبختی رو در حد روزمرگی یه گوسفند می دیدیم هم بحثیه :| :))
-
اعتراف
پنجشنبه 7 آذر 1398 20:10
خب بالاخره دست از سر زبان فرانسوی، ایتالیایی و عربی ورداشتم و در برابر انگلیسی مقاومتم شکست. انگیزم؟ وقتی دو تا پروفسور خارجی دارن با هم حرف می زنن عین بز واینسم نگاهشون کنم :|
-
خوشحال
چهارشنبه 6 آذر 1398 23:23
استاد زبان به الف جان میگه به همسر مهربونت (یعنی من) سلام برسون. ما بلند بلند می خندیم و از اینکه همه دنیا رو گذاشتیم سرکار شادیم! :)))