-
مقابله به مثل
چهارشنبه 4 شهریور 1394 11:32
بچه های پنج و نه ساله واحد بالای سر ما همچنان مثل اسب توی خونه می دوئن. همچنان با شدت و حدت خودشون رو برای مسابقات المپیک برزیل آماده می کنن و مطمئنم که توی مسابقه های دو میدانی و احیانا اسب دوانی شرکت کنن افتخار بزرگی برای میهن محسوب می شن! :| این ها همچنان ما رو این پایین چند تا برگ کشمش تصور کردن، اونا می دوئن و ما...
-
خانم ها! آقایان! آلرژی فّصّلّیّ!!
دوشنبه 26 مرداد 1394 10:53
دوست جدیدی به این سیستم بدنی ما اضافه شده (بچه؟ خاک عالم! بچم کجا بود؟!) تحت عنوان آلرژی فصلی. والا من رفتم دکتر، به دکتر میگم چرا من 12 ماه سال این پیچ و مهره بینیم شله و هی باید عین پیرزنا دستمال دستم باشه؟ چرا تا یه کوچولو غبار میره تو بینیم پشت سرش 7 - 8 تا عطسه می زنم؟، میگه حساسیت فصلیه! میگم همیشه ست بهار،...
-
انگار هفت هشت سال تو دانشگاه داشتیم کشک می سابیدیم!
شنبه 17 مرداد 1394 13:03
برای آموزش و پرورش آزمون استخدامی گذاشتن. اصلا اصلا اصلا هم ناراحت نیستم که فقط رشته منو نمی خوان! :| هیچ هیچ هم دیشب گریه نکردم که! من اصلا منتظر این آزمونه نبودم که! من دارم خیلی خوشحال و آسوده پایان ناممو جمع می کنم، توی اینستا اظهار وجود می کنم، از فردا دوباره میخوام برم باشگاه. خیلی هم سرم گرمه. چی بود اون؟...
-
می تونید امتحان کنید!
پنجشنبه 1 مرداد 1394 15:30
توصیه شدید برای امید دوباره پیدا کردن به زندگی اینه که خودتون رو به آرایشگر ناشی بسپرید تا خیلی قشنگ و با اعتماد به نفسی که لایه ازون رو هم سوراخ می کنه گند بزنن به موها (برای آقایان) و ابروهاتون! (برای خانوم ها) گند خورده به ابروهاتون و یکیش مشرق سیر می کنه و یکی مغرب (از بس که این نامتقارنی تابلو بود در حد بیلبوردای...
-
خیلی باحال بود :|
چهارشنبه 31 تیر 1394 00:27
ساعت 11، تلویزیون، شبکه آموزش، رادیو هفت، خیلی وقت پیش، موضوع برنامه: سوسک منصور ضابطیان: همونطور که می دونید ذخیره منابع آبی ایران خیلی کمه. پس بیاید همه توی مصرف آب صرف جویی کنیم... خب حالا بذارید چندتا پیامک بخونم. دوستی نوشته: همین الان ِ همین الان یه سوسکی تو دستشویی دیدم آب رو با فشار باز کردم سوسکه رو کشتم!...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 تیر 1394 23:51
امروز بهم گفت تو تاج سرمی. تاجی که اگه نباشه من دیگه پادشاه عالم نیستم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 تیر 1394 14:30
الان داره یه بارون تابستونی بامزه میاد که همه جا بوی خاک بلند شده. سبزای خوش رنگ باغچه دلم دارن کیف میکنن. کنار پنجره نشستم و دارم شام آخر داریوش رو گوش میدم. خب همین الان خودش اومد و من بایدگزارش بدم بهش که به حرفش گوش دادم و فلان چیزو خوردم یا نه! دیگه نمی تونم این پست رو تموم کنم :))))
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 تیر 1394 14:10
یه موقع هایی که دلم بهونه می خواد، خسته میشم، شرایط جسمیم میریزه به هم و حالی برام نمی مونه، دوست دارم شکایت کنم و گریه کنم، با رفتاراش برام سنگ تموم میذاره. انقدر پدرانه حواسش بهم هست که واقعا آروم میشم. با تمام وجود سعی می کنه به قول خودش آروم باشم. دیروز دقیقا همین حال رو داشتم. سر شب حتی حال نداشتم چراغ اتاق رو...
-
عید رو هم یه روز دیگه اعلام کرد!
شنبه 27 تیر 1394 01:37
بحثمون جدیه. سر دیدن یا ندیدن ماهه. از علم نجوم و کشورهای همسایه و عید فطر میگیم. از تقویمای قوی میگیم و عقاید شیعه و سنی، یه دفعه میگه: اینا رو ولش کن. بحث ماه رو کنم وقتی تو هستی؟ ماه درمیاد که چی بشه؟ میخواد عزیز کی بشه؟ نمیدونه تو هستی به جای اون نشستی. اصلا دیگه بحثی نمیمونه :)))
-
حرف که می زنی؟
شنبه 27 تیر 1394 00:54
بحث می کنیم، از دست هم ناراحت میشیم، همو مقصر می دونیم، اما آخرش همیشه میرسه به اعتراف اینکه: «دوستت دارم» آشتی سریع و خاتمه دادن به بحث و عذرخواهی از هم، چیزی که جفتمون همیشه طالبشیم. به قول امپراطور سبز ، خسرو شکیبایی: چه معنی داره تو این خونه کسی با کسی حرف نزنه؟! قهر میکنی بکن، هر چی میخوای باشی باش اما حق نداری...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 تیر 1394 04:34
اون: چرا انقدر پیاما دیر میرسن؟ من: فکر کنم به خاطر اینترنت من باشه. اون: رو گوشیت برنامه ای بازه؟ من: آره چندتا برنامه بازه اما فعلا ازشون استفاده نمیکنم اون: خب ببندشون. من:باشه بعد از چند ثانیه من: بستم. اون: باز کن باز کن دستم لای در مونده! من: باز کردم دستتو کشیدی بیرون؟!! اون: آره!!
-
خدا شفا بده!
جمعه 26 تیر 1394 01:07
یه شب که من با مامان اینا پارک بودم، تو پارک یه پسر بچه فوق العاده بانمکی اومد بند کرد به ما! بهش که گفتم گفت بیا! همش پسر بچه ها میان طرفت! معلومه بچمون پسر میشه! شبش دیروقت رسیدیم خونه و من چون صبحش هم همدان بودم رسما از خستگی داشتم کله پا میشدم باهاش که صحبت می کردیم و منم از خستگی انگار چوب کبریت گذاشته بودن و...
-
تا اطلاع ثانوی نمی خوام وارد سال جدید زندگیم بشم. لطفا همکاری بنمایید! :"
پنجشنبه 25 تیر 1394 05:28
برسد به دست 26 سالگیمان: 26 سالگی عزیز سلام!! دیگه ما رو نه رمقی ست، نه حالی، نه جونی، نه توانی. اصلا داغونیما داغون. آخرای ماه رمضونم هست ضعف کردیم مثل چی. یه درخواستی ازت داشتم. (عزیزم جمع کن بساط توهمت رو. درخواست ازدواج کدومه؟!) لطفی بنما، همکاری کن و یاری برسون، شما یه چند روز دیرتر تشریفت رو بیار تا ما دویاره یه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 تیر 1394 05:08
چقدر شبی که گذشت رو دوست داشتم. هیچ وقت نه می تونم حس و حال واقعی خودم رو الان بگم نه حس و حال اونو. شب تولد امسالم به لطفش بهترین شب زندگیم شد و می دونم اون حسای نارنجی و لیمویی رو فقط خودمون درک کردیم و لذت بردیم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 تیر 1394 05:22
* حس خیلی خوبیه که بهم میگه عکست رو گذاشتم جلوم. خدا وکیلی هر چی می بینم سیر نمیشم. ^_^ ** میاد می نویسه: شلام. (اشتباه تایپی) میگم: چی زدی؟ که سلام رو نوشتی شلام؟ باید تست بدی! متوجه منظورم میشه میگه: تشت چی؟ بعد از اینکه من اینور از خنده کبود شدم میگم: دیگه نمی خواد تست بدی خودم فهمیدم. میگه: پس حل شد دیگه. میگم:...
-
44444!
چهارشنبه 24 تیر 1394 04:54
موقع هایی که یه فکری تو سرم می لوله و آرامشم رو به هم می ریزه و هی پیش خودم سبک و سنگین می کنم و به نتیجه نمیرسم، باهاش که در میون میذارم، در قالب مشورت، درد و دل، راهنمایی یا حتی یه بردداشت نادرست درباره خودش، معمولا وقتایی که چیزی سخت مشغولش نکرده باشه (استعاره از مشکلات کوفتی) انقدر پیشم میمونه و باهام حرف میزنه تا...
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- آخرین پست
سهشنبه 23 تیر 1394 01:50
متشکر از بلاگ با معرفت، از مهمون نوازیش و اینکه نذاشت ما بی پناهان شبو تو کوچه سر کنیم! :) به ما اینجا خوش گذشت.من با برچسبای زرد مرکز مدیریت کلی بازی کردم! از اون سیستم ایجاد کار هم بسیارتا خوشم اومد و اولین چیز و آخرین چیزی که توش نوشتم این بود: چه غلطا!!! :))) خلاصه یه مدت اسباب سرگرمی من مهیا بود و حوصلم سر نرفت!...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 تیر 1394 20:50
به پیشنهادش قرار شد یه دفتر بزرگتر درست کنیم و اونجا جزئیات با هم بودنا رو بنویسم که چقدر خندیدیم و چه کارا کردیم و با عکس تکمیلش کنیم. حتی ناراحتی و دعواها! بهش گفتم یعنی اونا هم بنویسیم؟ گفت اگه نبود قسمت ناراحتی رو خالی میذاریم و بعد هم آرزو کردیم صفحه ناراحتی ها همیشه خالی بمونه. این دفتر لیست خریده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 تیر 1394 21:39
یه روز داشتم بهش می گفتم جو بلاگستان برای زوج ها خیلی جالب شده. وبلاگای زیادی هستن که با اسم مستعار می نویسن و خاطرات قشنگ دو نفرشون رو می گن. بعد براش مثال زدم مثل وبلاگ پیچ و مهره. بعد فلسفه وبلاگشون و انتخاب این اسم رو براش گفتم و خوشش اومد. بعد بهش گفتم دوست خودمم با توجه به رشته خودشو نامزدش از اصطلاحات تخصصی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 تیر 1394 23:39
با هم داریم درباره یه موضوع جدی (خصوصیات رفتاریش) توی oovoo صحبت می کنیم. بهش میگم من دیگه ذاتت رو می شناسم. میگه مگه ذات من چه جوریه؟ بعد طبق عادت همیشه که میخواد تعجبش رو برسونه انواع و اقسام علایم نگارشی رو آخر جملش میذاره! ( @#%&&*)&^%؟! ) بین این علامتا : و * کنار هم میفتن و وسطش یه آیکون بوسه هم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 تیر 1394 16:44
وقتی بی جون و بی حال منتظر اذان مغربم، وقتی یک دقیقه مونده تا افطار، پیام میدی قبول باشه، وقتی میگی فقط میخواستم بگم دوستت دارم، وقتی میگی تمام لحظه های منی، به نظرت بازم میتونم بی حال باشم؟! نه! انرژی از دست رفته من با قدرت تمام برمی گرده و بهت میگم خیلی خوشبختم که تو رو دارم. امشب دعا میکنم. خدا هم نگاهمون میکنه.
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- دموکراسیه
شنبه 13 تیر 1394 18:36
هیچی مفرح تر از بازی های دورهمی با بابا و دایی و بقیه نیست. فکر کن تا غروب روزه بگیری بعد از افطار بشینی به پای بساط لهو و لعب!! من و خان داداش و پسرخاله از خدا بی خبر هفت خبیث یا به قول هممون که قرار بود از کلمه زشت و خفت بار خبیث استفاده نکنیم، هشت مقدس بازی می کردیم و قانونا رو بهش یاد میدادیم. هر برگی رو که میاورد...
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- خوار شدیم رفت!
پنجشنبه 4 تیر 1394 12:40
در واقع می ترسم توی بلاگفا چیزی پست کنم چون بهمن 92 به بعد هم می پره. یا خدا این دیگه چه خاک برسر بازی ای بود؟؟؟ پستای موقتمو میخوام.
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- آدم میشم به تیغ آفتاب قسم!
سهشنبه 19 خرداد 1394 11:33
هیچی مزخرف تر از پر کردن فرم گزارش کار پایان نامه نیست. الان چه کار کردی؟ بعدا می خوای چه کار کنی؟ نیست که همه راست و حسینی هم پرش می کنن!! والا! خود من همین الان که داشتم می نوشتمش تا ببرم تحصیلات تکمیلی تحویل بدم مونده بودم که واقعا توی این سه ماه اخیر چه خاکی بر سر ریختم! می خواستم بنویسم من این پایان نامه بدبخت رو...
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- میدونید؟ حالم داره دیگه از این آهنگ به هم میخوره!
سهشنبه 19 خرداد 1394 00:38
یه چیزی میفته رو زبونتون دیگه دست از سرتون ورنمیداره، از همونا از صبح تا خود الان که نصف شبه و حتی سگا هم تو لونه هاشون خوابن، افتاده رو زبونم: برو دیگه خیلی دیره، جای دیگه دل اسیره، حرفای قشنگت اصلا، تو گوش دل نمیره!! :|
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- بلاگی عزیز به مرکز مدیریتت دل نبند!
یکشنبه 17 خرداد 1394 19:06
خدا بلاگفا رو فرستاد قاطی باقالی ها و یکی محکم خوابوند تو گوش همه کاربرای بلاگفا تا بهمون بفهمونه که این میزا به هیچکس وفا نداره! (استعاره از میز کار بلاگفا) بیاید قبول کنیم ما بلاگفایی های مغرور پیش از این و آس و پاس فعلی، زیاد به میزامون دل بسته بودیم! خود من که دیگه اونجا زندگی می کردم و بسیارتا دلم می خواد حداقل...
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- اینــه. تبریک به من، تبریک به تو، تبریک به همه مون.
یکشنبه 17 خرداد 1394 14:27
به خودم قول داده بودم که بچه خوبی باشم و اول تکلیف این پایان نامه در به در رو مشخص کنم و یه جوری گره اش رو باز کنم بعد بیام اینجا اظهار فضل کنم. الان معلومه که به قولم پایبندم؟! D: درباره من چی فکر کردید؟ ها؟ فکر کردید به قولم پایبند نبودم؟ ها؟ د اشتباه همتون همین جاست دیگه. اینجانب زره کردم به تن و پوتین به پا (می...
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- یعنی فقط آدم جو گیر نشه
شنبه 16 خرداد 1394 22:37
همون طور که وبلاگ قبلیم نتیجه یه جو گیری مزمن بود، اینجا هم به همون بساط دچار شد و من یه شب جو زده، تاکید می کنم جو زده، تصمیم گرفتم اینجا هم از خودم دُر و گوهر پخچ و پلا کنم تا خدای ناکرده، خدای ناکرده کسی از در افشانی های من بی نصیب نمونه! (شهشهشه :))) ) در نتیجه اومدم تند تند فرم ثبت نام رو پر کردم و منتظر شدم...
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم-ما جماعت خائن!
شنبه 16 خرداد 1394 12:58
شایستی هم علیرضا شیرازی مخصوصا بلاگفا رو پوکونده تا یاران وفادار به خودش رو شناسایی کنه!! بعد ییهو از اون گوشه کنار بپره بیرون بگه پخخخخ!! دیدید به بلاگفا وفادار نبودید؟! شهشهشهشهشه (مدل خنده دستیار جیغ جیغو تو کارتون خرسای مهربون!) پ.ن: ما که اومدیم پناهنده شدیم به آقای بلاگ. اما بوخودا بلاگفا رو دوست داشتیم. عررررر
-
روزایی که تو بلاگ می نوشتم- من کجام؟
شنبه 16 خرداد 1394 01:38
مکالمه من با گوشیم در فردا روزی: من: نزن! تو رو خدا نزن! یاااااا خود خدا!! با سیم شارژر؟؟ یا جد اعظم!! برای چی می زنی آخه؟! غلط کردم. بابا من چه می دونستم چیزی بالغ بر 2000 تا اسکرین شات با گوشیم گرفتم؟! کی شد 2000 تا؟ کی رم پر شد که نتونست نفس بکشه؟! کی؟ کجا؟ ها؟