-
روزایی که توی بلاگ می نوشتم-بچه پررو واسه من طاقچه بالا میاد!
جمعه 15 خرداد 1394 21:54
شیطونه میگه همچین بزنم تو گوش این پایان نامهه که هفتاد و هفت دور، دور خودش بچرخه و انگشت شست پاش بره تو چشمش. خیلی اعصابمو ریختونده (!) به هم. ولی حالتو میگیریم عوضیه بوزینه!!! D: :"
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 اردیبهشت 1394 00:15
آدم بعضی وقتا تو زندگی به مرحله ای میرسه که احساس می کنه که چیزی دیگه خوشحالش نمیکنه. از ته دل دعا می کنم برای کسی همچین اتفاقی نیفته. به یه مرحله بدی رسیدم. میخوام مدتی از وبلاگ نویسی دور باشم چون دارم حس میکنم دست و دلم به نوشتن پستای مثل قدیم نمیره و واقعیت اینه که هر چی بخوام از این به بعد بنویسم میدونم که کم کم...
-
این غدد اشکی نامرد و از پشت خنجر بزن!
پنجشنبه 27 فروردین 1394 18:52
دیدین میگن روز قیامت اعضای بدن از آدم شکایت میکنن؟حالا فردا روز حساب کتاب من میخوام برای غدد اشکیم پرونده تشکیل بدم تازه وکیل هم بگیرم با مامور جلب ایضا، ازشون شکایت کنم که: آقااااا! خبرتون! چرا وقتی یه جای خلوتیم عین ماست منو نگاه میکنید و کار نمی کنید اما وقتی دو تا آدم دور و ورتون می بینید یادتون میفته باید اون...
-
داریم پیشرفت می کنیم؟
سهشنبه 25 فروردین 1394 19:57
اون سالای اول که یه فنقل دانشجو بودم و ترمولکی بیش نبودم هر آتیشی که بگید از من و هم ورودی هام قابل اشتعال بود! از بس شور و حرارت و هیجان داشتیم. وقتی پا میذاشتیم توی محوطه و می دیدیم بچه ها نشریه یا روزنامه منتشر کردن عین خرچولک می افتادیم سرشون تا هیچی از زیر دستمون در نره! بعد تا خود مقصدی که معمولا سلف بود یا...
-
محض ندونستن
سهشنبه 25 فروردین 1394 18:52
اگه یکی به من بگه ساعت تنظیم قرصات چه جوریه؟ میگم: 12 ساعته ست. یکیشو یازده و ده دقیقه پیش از ظهر می خورم یکیشو یازده و ده دقیقه شب. و اگه ازم بپرسن چرا راس یازده نمی خوری؟ می تونم بگم واقعا هیچ دلیلی برای این کارم ندارم. :|
-
رفیق فابم: سرسام! :|
جمعه 21 فروردین 1394 18:59
تو رو خدا به من بگید این بچه هایی که بیست و چهارساعته میشینن پای بازی های کامپیوتری کجان؟ چرا در اطراف من نیستن؟ باز هوا گرم شد و این آتیش پاره ها ریختن تو مجتمع. اونم از دو تا بچه واحد بالایی که رسما اون بالا پیست دو راه انداختن! من با این سر و صدا میتونم پایان نامه بنویسم؟ نه، می تونم؟
-
به اسم بچه هر غلطی که می خوایم نکنیم!!
دوشنبه 17 فروردین 1394 19:56
بچه با تمام وجود گریه می کرد و داد میزد و میون هق هقش ناله می کرد که همش تقصیر بابابزرگ و مامان بزرگ و پری جون و عمو نادر بود که کایتم گیر کرد اون بالا. طفلک هم راست می گفت. خانواده های عزیز اگه بهتون خدای نکرده بر نمی خوره تقاضا می شود، دو دقیقه، فقط دو دقیقه اون ماسوره بادبادک رو بدید دست بچه اونم بازی کنه :"...
-
اصلا بدجوری اعتماد به نفسم رفت بالا!
یکشنبه 16 فروردین 1394 12:58
- راستی ندا من تصمیمو گرفتم ها. می خوام برای ارشد مترجمی زبان بخونم. زبانم خیلی خوبه. + جدی؟ آفرین. خیلی خوبه. - آره خیلی دوست دارم. + اتفاقا من الان به کمکت احتیاج دارم. این متن رو ببین. اینجاش رو خودم ترجمه کردم از era به بعد... - era که میشه منطقه! + میشه دوره. اینو نمی خوام. اینجا که میگه evolution... - معنی...
-
این رفتارا تماما ریشه در کودکی داره ها!
شنبه 15 فروردین 1394 23:49
هیچ شک ندارم که نتا.نیا.هو تو بچگی هاش از اون بچه ها بوده که هی قهر می کرده و هیچ وقت تو بازیا راهش نمی دادن! پ.ن: مسئولینشون رسیدگی کنن! :"
-
سخنی چند با فرزندانم!
دوشنبه 10 فروردین 1394 15:54
سلام دختر گُلیَم و سلام پسر قند و نباتم! مامان باز میخواد بره بالای منبر تا یه کم شما رو نصیحت کنه که پس فردا روز قیامتی، حق به گردنم نمونه نگید مامانم اینا رو نگفت و دو تایی نامردی کنید و وقتی دارم از رو پل رد میشم از پشت هلم بدید بیفتم تو دهن خرچولکای یه چشم! اول از دخترم شروع میکنم بیکاز لیدیز فرست! دختر ِ مادر...
-
یه کتابی هم باید تالیف کنیم تحت عنوان کارایی که قبل از سال تحویل میشه انجام داد!
شنبه 1 فروردین 1394 22:51
من خودمو می شناسم؛ دیگه وقتی داداش آدم سرباز باشه هر حرکت هنجار و ناهنجاری قابلیت اینو داره که از من سر بزنه! اگه فکر کردید که چند ساعت قبل از سال تحویل من داشتم با کلاه گشاد خان داداشم رژه یاد می گرفتم و نحوه صحیح بالا و پایین کردن دست رو، همانا که درست فکر می کنید! و خوشحالم من قرار نیست سرباز بشم چون کلا با این...
-
امسال رو با تیکه های شکسته سال قبل شروع نکن
پنجشنبه 28 اسفند 1393 09:49
هنوز عادت نکرده بودیم توی تاریخا بزنیم 93 ، حالا چه سریع شد 94. اصلا همین نود و سه بلا گرفته خیلی سال عجیبی بود واسه من. از یه لحاظایی خیلی خوب بود از یه لحاظایی خیلی بد. حد وسط هم نداشت نامرد!خیلی آدم خوب و تصمیم خوب اومد تو زندگیم اما هیچ چیز و هیچ چیز طبق پیش بینی ها و نقشه هامون پیش نرفت. اما خب هر چی بود گذشت....
-
بوس برای آقای فرمانده!
چهارشنبه 20 اسفند 1393 01:58
خیلی حس خوبیه وقتی این جمعه بخوای آقا داداشت رو ببینی. وقتی یادش میفتم کودک درونم از خوشحالی ذوق میکنه و چشاشو می بنده و با یه خنده بچگونه دستاشو میزنه به هم و میگه خدایا شکرت. اصلا آدم یادش میره همه اون جمعه های دلگیر هفته های قبل رو که با تنهایی گذرونده. ^_^ آقای فرمانده گروهان داداشم اینا! دمت گرم که به خاطر رژه به...
-
گروه های تنهایی
دوشنبه 18 اسفند 1393 12:07
سلام بر تو دختریَم. چه خبر مادر؟ ببینمت... ابروهات رو هم که نازکتر کردی! بدم دست پدرت با شلنگ سیاه و کبودت کنه؟ آره؟ خب از اصل مطلب دور نشیم. ادامه نامه ام به تو رو می نویسم. فرزندم! من اکنون که دارم به تو این نامه رو می نویسم دارم آخرای سال 1393 رو می گذرونم. (انگار مثلا مردم نمی گذرونن!) در حال حاضر اومدم موقتا...
-
پروژه هم ذات پنداری با شکست مواجه شد.
یکشنبه 10 اسفند 1393 23:13
روزی اولی که رفتم باشگاه یه خانوم تقریبا مسنی توجهمو به خودش جلب کرد که بین ورزشکارا بود. هی تو دلم ازش تعریف کردم به خاطر روحیه اش که با این سن داره ورزش میکنه. خیلی هم خوب و مسلط حرکات رو اجرا میکرد. خلاصه وایسادم باهاش هم ذات پنداری (یعنی هیچکس مثل من هم ذات پنداری نکنه فقط!) دیدم من و این خانومه چقدر هم هیکلیم،...
-
مردم با حل شدن مسائل اقتصادیشون میخندن نه با زمین خوردنای دیگران.
سهشنبه 5 اسفند 1393 19:50
دلم میخواد برم از مدیر شبکه نسیم (کی هست؟) فقط یه سوال بپرسم. بگم تو حاضری خودت یا خانوادت وقتی داری اسکی می کنید و می خورید زمین یا از کوه میاید پایین و کله پا میشید یا بهمن میریزه رو سرو کلتون یا وقتی میفتید تو رودخونه، یه عده انسان بشینن بهتون بخندن؟؟ نمی دونم این ویدئوهای زمین خوردنای دیگران واقعا چه خنده ای دارن...
-
کی منو مجبور کرد ادامه تحصیل بدم؟
یکشنبه 3 اسفند 1393 19:23
ترم گذشته و ما با انگیزه هرچه ناتمام تر درس خوندیم (وقتی پس از ادامه تحصیل کار نیست شما میخواید انگیزه باشه؟) یعنی ده ها بار تو فورجه ها و امتحانا از خودم پرسیدم کی تو رو مجبور کرده ادامه تحصیل بدی؟ همش به این نتیجه ارزشمند می رسیدم که: خودت بیچاره! نمره های گل و بلبلمون هم یکی پس از دیگری اومدن. من که خودم نمره هامو...
-
:(
شنبه 2 اسفند 1393 13:19
چرا هیچکس به من نگفته بود که وقتی یه داداش میره سربازی آدم یهو انقدر غمناک میشه آیا؟ :( پ.ن: :(
-
تو خنگ نیستی
جمعه 1 اسفند 1393 17:54
وقتی بچه بودیم گهگاهی مربی بهداشتمون با یه مولاژ دندون میومد سر کلاسمون که مثلا حرفا به ما نحوه صحیح مسواک زدن رو یاد بده. همیشه خدا هم اینجوری بود که خودش وایمساد پشت میز و مولاژ رو 180 درجه، تاکید می کنم 180 درجه باز می کرد و فک بالا رو می ذاشت کنار فک پایین و آستیناشو میزد بالا و خیلی مسلط مسواک رو روی دندونا حرکت...
-
اولین سال
شنبه 25 بهمن 1393 22:30
سالگرد آشنایی مون مصادف شده با دفاع تو. تو فردا باید دفاع کنی و کلی استرسشو داری.تنها کسی که شب دفاع باهاش میتونی حرف بزنی منم و بهت امیدواری میدم همه چیز خوب پیش میره. منم دندونم داره درد می کنه و امیدوارم این لحظه های سخت بگذره. که می گذره.
-
حرکات موزون پاپ کورنی!
چهارشنبه 22 بهمن 1393 22:02
این شد که یه روز ما وصف ورزش زومبا رو شنیدیم و کفش کتونی به پا کردیم که بریم و به حول و قوه الهی آبادش کنیم! (اصلا به روی خودتون نیارید که ورزش باید ما رو آباد کنه!) خلاصه که دو جلسه رفتم، می بینم چقدر ازش خوشم اومده و به همه آبادگران توصیه می کنم امتحانش کنن. اولین جلسه که رفته بودم خب زیاد با حرکات آشنایی نداشتم...
-
هزار شکر به سیب زمینی!
دوشنبه 20 بهمن 1393 23:06
تفاوت بچگی ما و بچه های نسل الان انقدر زیاد و فاحشه که آدم وقتی به بچگی های خودش فکر میکنه جیگرش برای خودش کباب میشه! مستخدم خوابگاهمون یه خانومه جوونه که وقتی میاد سوئیت ما رو تمیز میکنه گهگاهی بچه هاشو با خودش میاره. یه بار یکی از دختراش که کلاس اوله رو آورده بود و ما هم نشسته بودیم دور ِ جورثومه فساد (جورثومه فساد...
-
نیمه اول سال مگه چشه؟
دوشنبه 20 بهمن 1393 23:05
از سری تجربه هایی که باید همیشه یادم بمونه و آویزه گوشم باشه، اینه که این دفعه که خواستم با کسی دوست بشم حتما حتما مطمئن بشم که با پسری دوست نیست و اگر هست ماه تولد دوست پسرش رو بدونم که اگه ماه تولدش تو نیمه دوم سال بود کلا بپیچونمش! همیشه خدا با دوستایی که رفتم بیرون تا دوستان برن و برای تولد جنتلمن کذاییشون هدیه...
-
نیمه اول سال مگه چشه؟
چهارشنبه 15 بهمن 1393 22:08
از سری تجربه هایی که باید همیشه یادم بمونه و آویزه گوشم باشه، اینه که این دفعه که خواستم با کسی دوست بشم حتما حتما مطمئن بشم که با پسری دوست نیست و اگر هست ماه تولد دوست پسرش رو بدونم که اگه ماه تولدش تو نیمه دوم سال بود کلا بپیچونمش! همیشه خدا با دوستایی که رفتم بیرون تا دوستان برن و برای تولد جنتلمن کذاییشون هدیه...
-
سوالات امتحانی مخصوص بهمن 93!
سهشنبه 14 بهمن 1393 01:24
آسفالت چیست؟ (6 نمره) آسفالت کردن به عملی اطلاق می شود که در آن آسفالت را به صورت تمیز و حتی ناتمیز بر دهان شخص آسفالت شده می کشند تا دیگر صدایش و حتی شده جیکش در نیاید و در دم لال شود! آسفالتگر کیست؟ (8 نمره) آسفالتگر استاد لج باز می باشد که از روی لج بازی نمره کم می دهد، آسفالتگر زمستان شبیه تابستان می باشد که خسیسی...
-
به قول بچه ها گفتنی: بعضیا تو امتحانا یه جوری درس می خونن که انگار نه انگار عاقبت هممون خاکه!
یکشنبه 28 دی 1393 02:32
اینکه من هر جای و ناجایی بساط درس رو عین سفره پهن میکنم و این جزوات و کتاب های بدبخت رو عین اوشین که بچش رو می بست به پشتش و همه جا می برد، منم می برم، نشون دهنده چیه؟ 1. درس خوندن بیش از حد و از شور گذروندن و به مرحله معدن سنگ نمک رسیدن؟ 2. یا اینکه می خوام از زیر درس شونه خالی کنم و به بهانه های مختلف زیر آبی میرم؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 دی 1393 14:19
بعد از یه بحران، بعد از یه وقفه، تو فورجه ها و غم سنگین دلم، صادقانه همراه با پشیمونی برای زود قضاوت کردنم، بهم پیام میدی: هر وقت از خر شیطون پیاده شدی منتظرتم. از خر شیطون پیاده شدم و با خودم عهد کردم دیگه سوارش نشم! امروز بود که حس کردم چقدر دوستت دارم.
-
خاله میم باشیم.
پنجشنبه 4 دی 1393 23:30
خالم (یعنی دوست صمیمی مامانم و من صداش میکنم خاله) خیلی آدم جالب و شوخ و شنگیه. اگه یه روز یکی بهم بگه دوست داری شبیه کی زندگی کنی؟ میگم: خاله میمم. یه جوری زندگی میکنه که هر کی ندونه فکر می کنه این آدم جنسش از فولاده! همیشه خدا خنده و شادیش به راهه. تا دلتون هم بخواد زندگی اون رو سگیشو بهش نشون داده! انواع و اقسام...
-
شایعه سازی نکنید لطفا!
سهشنبه 2 دی 1393 00:16
مامانم و خالم و دخترخالم پر شور و حرارت یه ظرفی گذاشته بودن جلوشون و داشتن تحلیل و تفسیر میکردن این ظرف مخصوصه چیه.(انگار داشتن اورانیوم غنی میکردن!) منم طبق معمول که هر جا میرم باید این جزوه های ننه مرده رو با خودم خِرکِش کنم، کله ام تا بیخ تو جزوه بدبخت بود. یه دفعه با همون لوکیشن برگشتم گفتم برای آش و سوپ هم خوبه....
-
من و احساسم!
جمعه 28 آذر 1393 11:45
بعضی وقتا نصف شبا دلم می خواد به هم اتاقیم که تختش پایین تخت منه بگم عزیزم تو رو خدا ایندفعه خواستی تکون بخوری افقی تکون بخور (چپ و راست شو) وقتی عمودی تکون می خوری احساس می کنم امواتم جلوی چشمم بالا و پایین میپرن! بعضی وقتا دلم می خواد به هم اتاقی هام بگم عزیزای من شبا موقع خواب نور اون موبایلا و لپ تاپای لعنتی تون...