X
تبلیغات
زولا
جمعه 29 تیر 1397 @ 18:01

ژاله در چهار سالی که گذشت

ژاله رو بعد از تقریبا چهار سال گم و گوری اساسی دوباره اتفاقی توی یه نمایشگاه مد و لباس دیدم. کلا اینکه چرا گم و گور شده بود رو هیچکس نمی دونست ولی اون موقع ها خیلی دنبالش گشته بودم. اما خب چون از ژاله هیچ چیزی دور از انتظار نیست زیاد تعجب نمی کردم.

اول خودم رو زدم به اون راه و به مَتی که پهلوم بود گفتم دلم نمی خواد ببینم این بی معرفت رو که خودش از اون دور با نیشی باز شبیه به جواد رضویان اومد سمتم. دستاشو باز کرد که هندی بازی دربیاره که هلش دادم گفتم نبینمت بی معرفت نامرد. هی می خندید و هی بیشتر نیشش باز می شد. همیشه تو زندگیم فکر می کردم انقدر این بشر شر و شیطونه که دیوار راستی در جهان وجود نداره که نتونه ازش بالا بره  و واقعا هم همین طور شده بود. دیوار نورد!! :| با اون قد دراز و هیکل ریقو واقعا شده بود دیوار نورد! :|

بهش میگم مانتوت خیلی قشنگه خودت دوختی؟ میگه اووووه قدیمیه مال دو سال پیشه. میگم بی شعور من کم کمش تو رو چهار سال ندیدم!

بعد از این که به عادت همیشه اش مسخره بازی هاشو درآورد و حسابی من یکی رو خندوند گفت من میرم. گفتم مگه نمیای ناهار؟ گفت نه و من مطمئنم اگه ده سال بعد دوباره ببینمش که داره اورانیوم غنی می کنه تعجب نمی کنم.


جمعه 8 تیر 1397 @ 18:11

من بیرانوندم

7- 8 سالشون بود. یکی شون لباس مسی رو پوشیده بود. یکی شون لباس رونالدو. داشتن دعوا می کردن سر اینکه کدومشون بیرانوند باشن.

جمعه 25 خرداد 1397 @ 02:45

ما هنوز جوجه ایم

بابام وقتی داره از مامانم بابت زحمتای ماه رمضون تشکر می کنه... اونجا که بهش میگه من و جوجه ها ازت متشکریم... ما هنوز جوجه های بابامیم!
هنوز باور نداره ما دیگه مرغ و خروسیم!


چهارشنبه 23 خرداد 1397 @ 02:02

خوشحالم منتظر نمره ها نیستیم.

به خانوم والده میگم جمعه عیده و امسال هم که درس نداشتم با این ماه رمضون هیچی از خوشگلی های خرداد درک نکردم. انگار پنج شنبه آخرین امتحان رو می دیم و از جمعه می تونیم دوباره تا لنگ ظهر بخوابیم.

شنبه 19 خرداد 1397 @ 02:06

طرح افطار تا سحر!

ماه رمضونا به عادت هر سال طرح افطار تا سحر (!) به راهه. وبگردی و وبگردی. عمیقا منو یاد اولین روزی میندازه که روزهای زندگی یک مسافر رو ساختم. قشنگ یادمه اینجا رو درست کردم و رفتم نشستم پای سفره سحری. حتی یادمه چی خوردیم. پیتزای خونگی! امشب هم همین کار رو می کردم. وبلاگا که کون فیکون شدن همه،  ولی میشه رفت وبلاگای قدیمی رو پیدا کرد و لاشه های همونا رو خوند.
 خب وسطش طبیعتا آدم سر و صداهایی هم از دستگاه گوارشش می شنوه. پا میشم میرم سر یخچال می بینم خان داداش هم اونجاست. میگه چی می خوری؟ میگم هر چیزی ولی شیرین نباشه. میگه پنیر؟ میگم پنیر؟ بعد هر دو می خندیم. واسه اینکه با سرامیکای سرد آشپزخونه پاهامون یخ نکنه و حوصله دمپایی پوشیدن هم نداریم، یه پایی وایسادیم! یعنی کف پای چپ رو گذاشتیم روی پای راست! قشنگ به سان غازقولنج! در یخچال همچنان باز و ما در حال تز دادن. آخر هم تصمیم نمی گیریم و در حالی که از چرت و پرتامون خندمون گرفته  بدون خوردن چیزی بر می گردیم به اتاقامون من پای پست نوشتن اون پای گوشی! از همون جا بلند می گه غایتمون چی بود؟ میگم نمی دونم. می خندیم.

ب.ن: وعده شنیدن قصه وبلاگم رو گرفتم. 3>

دوشنبه 7 خرداد 1397 @ 20:15

هر 4 سال یه بار

وقتی بازی های والیبال از تلویزیون پخش میشه قشنگ یاد دوران خوابگاه و دیوونه بازی هامون میفتم. به خصوص که جام جهانی هم نزدیکه. داشتیم با یکی از هم اتاقی های قدیمم یاد اون موقع ها رو می کردیم و یاد اون دختره که شبیه پسرا بود که گفت تغییر جنسیت داده و واقعا پسر شده! یعنی ما تمام بازی های فوتبال و والیبال رو واقعا داشتیم با یه پسر تو خوابگاه تماشا می کردیم. الان به خودم حق میدم که اون موقع ها فاصله قانونی رو باهاش رعایت می کردم! :)

جمعه 4 خرداد 1397 @ 15:35

تجربه بدجوری ثابت کرده که علاوه بر اینکه استوری اینستاگرام بعضی ها رو باید خفه کنی، کاری کنی که اونا هم استوری های تو رو نبینن.

سه‌شنبه 11 اردیبهشت 1397 @ 23:18

دستی به ریشش می کشد، شربت آبلیمو را یک نفس می دهد بالا، بعد با یک حرکت لیوانش  را شوت می کند توی جوب. زیر لب می خواند: یاور زهرا بیا، یاور زهرا بیا، یاور زهرا بیا!

جمعه 31 فروردین 1397 @ 23:31

قضیه کنکورشون و کنکورمون

* درسته دانش آموزای امروزی قریب به اتفاق هیولا تشریف دارن، درسته که سال تحصیلی ای که گذشت حرص ها دادن به من ولی خب هر چی به کنکور نزدیک تر میشیم و اینا کلاساشون تعطیل میشه من بیشتر دلم براشون تنگ میشه. با همکارم داشتیم فکر می کردیم که دیگه کی برامون چیپس بخره؟  کی ازمون آویزون بشه تا باهاش سلفی بگیریم؟ به کی گیر بدیم که گوشیت رو سر کلاس بذار تو کیفت؟ کادوی ولنتاین کدومشون رو قایم کنیم که دوستاش نبینن؟ تو نقشه های کدومشون شرکت کنیم و وساطت کنیم تا استاد اون روز ازشون آزمون نگیره؟ توی این مدت من مسئول آزمونا و برگه صحیح کردناشون بودم. دلم جدا واسه پاچه خواری هاشون هم ریز میشه کی دیگه از رنگ مو و مدل مانتو و مقنعه و قیافه مون تعریف کنه که بذارم روی درصداشون


** آخه سنجش چرا انقدر با احساسات من بازی می کنه؟ آخه این چه وضعشه؟ من و دکترا؟؟؟ قبول شدم :|

یکشنبه 27 اسفند 1396 @ 16:35

روزای آخر سال 96 به بامزه ترین شکل ممکن می گذره و اتفاقات خودش رو داره. یعنی رئیس داریم نمکدون. شب چهارشنبه سوری ما رو مجبور کرد واسه جلد کتابش عکس پیدا کنیم. ما هم خوشحال و شاد و خندان گفتیم عجب کار راحتی الان پیدا می کنیم و میریم آتیش بازی. که باید از همین جا بگم من چیز و چیز و چیز و چیز خوردم که کار راحتیه! (مفهومه که منظور من از چیز همون پنیره؟ یا کم مفهومه؟ واقعا چه فکری کردید؟!) خلاصه 70 تا هزار عکس با موضوع چرخ و فلک رو نگاه کردیم تا یکی رو انتخاب کنه یعنی هیچی به هیچی. یعنی شما بگید یه اپسیلون رفلکس از این آقا. هوووچ. بعد از 70 ساعت یهو میگفت این عکس خوبه. بعد منم خوشحال میشدم که بالاخره انتخاب کرد که همون جا سکته ناقص رو از ذوق مرگی می زدم بعد میدیدم توی عکس مورد نظر موارد خلاف موازین اسلام وجود داره و رئیس هم هار هار داره می خنده. (آخه این چه شوخییه آقای مجری؟) دیگه نگم از عبارت های سرچ شده توسط من و همکار عزیزم: چـ.ـرخ و فلـ.ـک زیبا، آهنربـ.ـای قشنگ، دوچرخـ.ـه در حال حرکت فیـ.ـزیکی (!) و...


همین الان رو هم با اجازتون سرکار تشریف داریم و دارم با اساتیدی سر و کله می زنم که موقع آب خوردن یهو از پشت سر سلام می کنن و من قشنگ روحم به دیدار عزرائیل نایل میشه و همچنین با دانش آموزانی خل یعنی ببخشید گل.

فامیلی یکیشون صـ.ـفریه. دوستاش صداش می کنن صفر. منم که اصلا افت داره بیکار باشم.حرف نزنم میگن لاله! برای باقیشون اسم گذاشتم یکی رو گذاشتم رجب، یکی رمضون اون یکی شعبون و... راه به راه میان و میرن میگن سلام خانوم. میگم چند بار سلام میدید؟ میخندن. یعنی من از دست اینا سالم این سال رو به پایان برسونم باید برم امامزاده 10 هزار تومنی بندازم تو ضریح!  ای خوودداااا

جمعه 11 اسفند 1396 @ 12:23

جرالدین دخترم! از دکترا حرف می زنم!

بلی. یک هفته از کنکور دکترا گذشته و من اصلا فکرش رو نمی کردم یه روز توی زندگیم بیاد که کنکور رو در حد خرمگس هندی حساب کنم و یه هفته بعد یادم بیفته  بیام دربارش بنویسم! :/ فقط خواستم بگم یه روز صبح زود بلند شدم در بی خیال ترین حالت ممکن تشریف بردم سر جلسه. تنها شباهت من با سایر داوطلبین عزیز توی ابروهامون بود که اونا از روی فشار درس و مشغله علمی به خدا سپرده بودن من از رویِ امروز میرم، فردا میرم، واسه عید میرم و... به پاچه های بز مبدل کرده بودمشون. 

دو نفر بغلی من هم از ثانیه اول تا لحظه آخر از سوال یک تا سوال صد و نَم چقدر، با مشورت هم زدن و اینجا جا داره بگیم و امرهم شورا بینهم! 

دیگه هیچی بعد هم اومدم خونه و گفتم آخیش تموم شد! :/ که خانوم والده فرمودن الهی بگردم واسه بچم که روز و شبش شده بود درس!!

یکشنبه 29 بهمن 1396 @ 14:00

آشنایی با مفاهیم

وضوی دوبل؟

وضویی است که نیت می کنی هم باهاش نماز ظهر بخونی هم نماز مغرب!

شنبه 7 بهمن 1396 @ 14:14

حور العین

بابام رو من و مامانم اسم گذاشته. موقع هایی که شاده ما رو با القاب خودش صدا می زنه. به من میگه نور العین به مامانم میگه حور العین

یه بار کلمه حور العین یادش رفته بود و هر چی فکر می کرد یادش نمیومد. مامانم آشپزخونه بود خودش هم تو اون یکی اتاق. از اونجا هی داد میزد خانومی اسمت چی بود؟ مامانم نمیشنید هی میگفتی چی؟ دوباره گفت. اسمت چی بود؟ مامانم باز درست نشنید و چون قبلش یه بحث مفصل سیا.سی کرده بودن مامانم به همون حساب گفت احـ.ـمد.ی نژ.اد؟


پ.ن: اونم چه کسی؟

پ.ن: من چرا تو پیام رسانی یاریشون نمی کردم؟ چون خنده اجازه نمی داد.

سه‌شنبه 26 دی 1396 @ 10:59

جزوه های هفتاد من کاغذ

رئیس آموز.شگاه بهم شونصد تا جزوه فیزیک داده تایپ کنم. نیست که خیلی فرمول نویسی بلدم؟ تایپ می کنم و هی میاد بالا سرم میگه نیم فاصله ها رو رعایت میکنی؟ میگم بله. میگه بلدی؟ ( :| ) میگم بله. میگه چه جوری نصب کردی؟ ( :| ) میگم نصب نمی خواد این دو سه تا کلید رو با هم فشار بدیم میشه نیم فاصله. نیست که ورد خونه خودش 2003 () هست فکر می کنه همه چیز توی قدیم مونده. خلاصه که بساطی داریم. انقدر زیادن که دیروز به همکارم داشتم میگفتم دیگه روزای خوب تموم شد از الان به بعد همش باید تایپ کنم انقدر زیادن که وقتی پیر شدم هم می بینید دارم تایپ می کنم. می خوام وصیت کنم که ادامه تایپ رو پسر بزرگم به عهده بگیره! همکارم فقط می خندید. خنده نداره که خواهر من! آره داشتم میگفتم اگه من توی سا.نچی (الهی بمیرم) بودم هم رئیس می خواست به تایپ ادامه بدم. من در اعماق دریا بودم اما رئیس با یه قایق و بلند گو میومد داد میزد: ویرگول رو که نچسبوندی؟ نیم فاصله ها رو گذاشتی؟ منم از اون پایین در حالی که دارم به کارم ادامه میدم میگفتم بله. بعد هم رو می کردم به عزرائیل بهش می گفتم یه دقیقه صبر کن اینم بنویسم بعد بریم!

چهارشنبه 20 دی 1396 @ 16:42

ماجرای آهنگای جُذاب!

بچه که بودیم بابام همیشه توی ماشین کاستای هایده و مهستی داشت. همیشه هم گوش می داد.حالیمون که نبود باهاش همخونی می کردیم. نوجوون که شدیم احساس می کردیم چقدر هایده و مهستی میتونن خسته کننده باشن بنابراین زور من و داداشم می چربید تا توی ماشین شادمهر گوش بدیم. در این حد که یه تابستون رفتیم تا شمال و تبریز و برگشتیم  تمام مسیر داشتیم آدم فروش شادمهر رو گوش می دادیم. :|  البته الان که جوونیم کلا شادمهر به خاطره ها پیوسته. 

روزها گذشته و الان که نشستم گوشه آرایشگاه و سعی می کنم این بیلبیلکای آویزون شده از موهامو به دستور خانوم آرایشگر سوق بدم سمت بخاری، میفهمم چقدر دلم میخواد هایده گوش بدم. در واقع انقدر آهنگ داغون اینجا پخش شده که رسما لاله های گوشم دارن گریه می کنن. اون وسطا هم که یه دونه هایده اومد رد کرد رفت. آخه چرا؟!


پ.ن: انقدر هم وول خوردم که سه تا از اون بیلبیلکا افتاد. 

پ.ن: ارنجمنت بای فاتح؟!

پ.ن: آقا چرا این خانومه فرق بین رنگ کنفی و کاراملی رو نمی دونه؟!


( تعداد کل: 488 )
   1       2       3       4       5       ...       33    >>