X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 11 اردیبهشت 1397 @ 23:18

دستی به ریشش می کشد، شربت آبلیمو را یک نفس می دهد بالا، بعد با یک حرکت لیوانش  را شوت می کند توی جوب. زیر لب می خواند: یاور زهرا بیا، یاور زهرا بیا، یاور زهرا بیا!

جمعه 31 فروردین 1397 @ 23:31

قضیه کنکورشون و کنکورمون

* درسته دانش آموزای امروزی قریب به اتفاق هیولا تشریف دارن، درسته که سال تحصیلی ای که گذشت حرص ها دادن به من ولی خب هر چی به کنکور نزدیک تر میشیم و اینا کلاساشون تعطیل میشه من بیشتر دلم براشون تنگ میشه. با همکارم داشتیم فکر می کردیم که دیگه کی برامون چیپس بخره؟  کی ازمون آویزون بشه تا باهاش سلفی بگیریم؟ به کی گیر بدیم که گوشیت رو سر کلاس بذار تو کیفت؟ کادوی ولنتاین کدومشون رو قایم کنیم که دوستاش نبینن؟ تو نقشه های کدومشون شرکت کنیم و وساطت کنیم تا استاد اون روز ازشون آزمون نگیره؟ توی این مدت من مسئول آزمونا و برگه صحیح کردناشون بودم. دلم جدا واسه پاچه خواری هاشون هم ریز میشه کی دیگه از رنگ مو و مدل مانتو و مقنعه و قیافه مون تعریف کنه که بذارم روی درصداشون


** آخه سنجش چرا انقدر با احساسات من بازی می کنه؟ آخه این چه وضعشه؟ من و دکترا؟؟؟ قبول شدم :|

یکشنبه 27 اسفند 1396 @ 16:35

روزای آخر سال 96 به بامزه ترین شکل ممکن می گذره و اتفاقات خودش رو داره. یعنی رئیس داریم نمکدون. شب چهارشنبه سوری ما رو مجبور کرد واسه جلد کتابش عکس پیدا کنیم. ما هم خوشحال و شاد و خندان گفتیم عجب کار راحتی الان پیدا می کنیم و میریم آتیش بازی. که باید از همین جا بگم من چیز و چیز و چیز و چیز خوردم که کار راحتیه! (مفهومه که منظور من از چیز همون پنیره؟ یا کم مفهومه؟ واقعا چه فکری کردید؟!) خلاصه 70 تا هزار عکس با موضوع چرخ و فلک رو نگاه کردیم تا یکی رو انتخاب کنه یعنی هیچی به هیچی. یعنی شما بگید یه اپسیلون رفلکس از این آقا. هوووچ. بعد از 70 ساعت یهو میگفت این عکس خوبه. بعد منم خوشحال میشدم که بالاخره انتخاب کرد که همون جا سکته ناقص رو از ذوق مرگی می زدم بعد میدیدم توی عکس مورد نظر موارد خلاف موازین اسلام وجود داره و رئیس هم هار هار داره می خنده. (آخه این چه شوخییه آقای مجری؟) دیگه نگم از عبارت های سرچ شده توسط من و همکار عزیزم: چـ.ـرخ و فلـ.ـک زیبا، آهنربـ.ـای قشنگ، دوچرخـ.ـه در حال حرکت فیـ.ـزیکی (!) و...


همین الان رو هم با اجازتون سرکار تشریف داریم و دارم با اساتیدی سر و کله می زنم که موقع آب خوردن یهو از پشت سر سلام می کنن و من قشنگ روحم به دیدار عزرائیل نایل میشه و همچنین با دانش آموزانی خل یعنی ببخشید گل.

فامیلی یکیشون صـ.ـفریه. دوستاش صداش می کنن صفر. منم که اصلا افت داره بیکار باشم.حرف نزنم میگن لاله! برای باقیشون اسم گذاشتم یکی رو گذاشتم رجب، یکی رمضون اون یکی شعبون و... راه به راه میان و میرن میگن سلام خانوم. میگم چند بار سلام میدید؟ میخندن. یعنی من از دست اینا سالم این سال رو به پایان برسونم باید برم امامزاده 10 هزار تومنی بندازم تو ضریح!  ای خوودداااا

جمعه 11 اسفند 1396 @ 12:23

جرالدین دخترم! از دکترا حرف می زنم!

بلی. یک هفته از کنکور دکترا گذشته و من اصلا فکرش رو نمی کردم یه روز توی زندگیم بیاد که کنکور رو در حد خرمگس هندی حساب کنم و یه هفته بعد یادم بیفته  بیام دربارش بنویسم! :/ فقط خواستم بگم یه روز صبح زود بلند شدم در بی خیال ترین حالت ممکن تشریف بردم سر جلسه. تنها شباهت من با سایر داوطلبین عزیز توی ابروهامون بود که اونا از روی فشار درس و مشغله علمی به خدا سپرده بودن من از رویِ امروز میرم، فردا میرم، واسه عید میرم و... به پاچه های بز مبدل کرده بودمشون. 

دو نفر بغلی من هم از ثانیه اول تا لحظه آخر از سوال یک تا سوال صد و نَم چقدر، با مشورت هم زدن و اینجا جا داره بگیم و امرهم شورا بینهم! 

دیگه هیچی بعد هم اومدم خونه و گفتم آخیش تموم شد! :/ که خانوم والده فرمودن الهی بگردم واسه بچم که روز و شبش شده بود درس!!

یکشنبه 29 بهمن 1396 @ 14:00

آشنایی با مفاهیم

وضوی دوبل؟

وضویی است که نیت می کنی هم باهاش نماز ظهر بخونی هم نماز مغرب!

شنبه 7 بهمن 1396 @ 14:14

حور العین

بابام رو من و مامانم اسم گذاشته. موقع هایی که شاده ما رو با القاب خودش صدا می زنه. به من میگه نور العین به مامانم میگه حور العین

یه بار کلمه حور العین یادش رفته بود و هر چی فکر می کرد یادش نمیومد. مامانم آشپزخونه بود خودش هم تو اون یکی اتاق. از اونجا هی داد میزد خانومی اسمت چی بود؟ مامانم نمیشنید هی میگفتی چی؟ دوباره گفت. اسمت چی بود؟ مامانم باز درست نشنید و چون قبلش یه بحث مفصل سیا.سی کرده بودن مامانم به همون حساب گفت احـ.ـمد.ی نژ.اد؟


پ.ن: اونم چه کسی؟

پ.ن: من چرا تو پیام رسانی یاریشون نمی کردم؟ چون خنده اجازه نمی داد.

سه‌شنبه 26 دی 1396 @ 10:59

جزوه های هفتاد من کاغذ

رئیس آموز.شگاه بهم شونصد تا جزوه فیزیک داده تایپ کنم. نیست که خیلی فرمول نویسی بلدم؟ تایپ می کنم و هی میاد بالا سرم میگه نیم فاصله ها رو رعایت میکنی؟ میگم بله. میگه بلدی؟ ( :| ) میگم بله. میگه چه جوری نصب کردی؟ ( :| ) میگم نصب نمی خواد این دو سه تا کلید رو با هم فشار بدیم میشه نیم فاصله. نیست که ورد خونه خودش 2003 () هست فکر می کنه همه چیز توی قدیم مونده. خلاصه که بساطی داریم. انقدر زیادن که دیروز به همکارم داشتم میگفتم دیگه روزای خوب تموم شد از الان به بعد همش باید تایپ کنم انقدر زیادن که وقتی پیر شدم هم می بینید دارم تایپ می کنم. می خوام وصیت کنم که ادامه تایپ رو پسر بزرگم به عهده بگیره! همکارم فقط می خندید. خنده نداره که خواهر من! آره داشتم میگفتم اگه من توی سا.نچی (الهی بمیرم) بودم هم رئیس می خواست به تایپ ادامه بدم. من در اعماق دریا بودم اما رئیس با یه قایق و بلند گو میومد داد میزد: ویرگول رو که نچسبوندی؟ نیم فاصله ها رو گذاشتی؟ منم از اون پایین در حالی که دارم به کارم ادامه میدم میگفتم بله. بعد هم رو می کردم به عزرائیل بهش می گفتم یه دقیقه صبر کن اینم بنویسم بعد بریم!

چهارشنبه 20 دی 1396 @ 16:42

ماجرای آهنگای جُذاب!

بچه که بودیم بابام همیشه توی ماشین کاستای هایده و مهستی داشت. همیشه هم گوش می داد.حالیمون که نبود باهاش همخونی می کردیم. نوجوون که شدیم احساس می کردیم چقدر هایده و مهستی میتونن خسته کننده باشن بنابراین زور من و داداشم می چربید تا توی ماشین شادمهر گوش بدیم. در این حد که یه تابستون رفتیم تا شمال و تبریز و برگشتیم  تمام مسیر داشتیم آدم فروش شادمهر رو گوش می دادیم. :|  البته الان که جوونیم کلا شادمهر به خاطره ها پیوسته. 

روزها گذشته و الان که نشستم گوشه آرایشگاه و سعی می کنم این بیلبیلکای آویزون شده از موهامو به دستور خانوم آرایشگر سوق بدم سمت بخاری، میفهمم چقدر دلم میخواد هایده گوش بدم. در واقع انقدر آهنگ داغون اینجا پخش شده که رسما لاله های گوشم دارن گریه می کنن. اون وسطا هم که یه دونه هایده اومد رد کرد رفت. آخه چرا؟!


پ.ن: انقدر هم وول خوردم که سه تا از اون بیلبیلکا افتاد. 

پ.ن: ارنجمنت بای فاتح؟!

پ.ن: آقا چرا این خانومه فرق بین رنگ کنفی و کاراملی رو نمی دونه؟!


دوشنبه 11 دی 1396 @ 15:46

چقدر بامزه ست که توی همچین موقعیت هایی آدم اطرافیانش رو می‌شناسه. یه دفعه همه چارچنگولی میچسبن به منافع خودشون.

 همکارم میگه اگه اتفاقی بیفته بهت شغل نمیدن. انقدر خندیدم به جمله‌اش. گفتم زیبا! من همینجوریش هم شغل مناسبی ندارم، با فوق لیسانسم گاهی  که آبدارچی نیست مجبورم واسه رئیس چایی ببرم، وضع من اگه بهتر نشه شک نکن بدتر هم نخواهد شد.

بعد هم میخواست از شلوغی ها فیلم بگیره گفتم بیا بریم نزدیکتر بگیر به خاطر همون منافعی که باعث شده بود ۱۸۰ درجه تغییر چهره بده گفت نه میرم رو پشت بوم از اونجا می گیرم. بعد نزدیک بود از اون بالا پرت بشه پایین! بهش میگم نهایتا دو تا باتو.م میخوردی بهتر از این بود که از اون بالا بیفتی قطع نخاع بشی! 

شنبه 9 دی 1396 @ 14:35

چگونه روان خود را شاد کنیم؟

وقتی از یه موضوعی عصبی و ناراحت هستید کاری که می کنید چیه؟

مثلا انتظار دارید الان من بگم  خودم شخصا خیلی تمیز و شیک میشینم گوشه ای آه سر میدم و اشکام رو هم تمیز با دستمال کاغذی پاک می کنم؟ یا چند تا کانال روانشناسه موج مثبت باز می کنم و می خونم: عصر زمستونیتون بخیر به دنیا لبخند بزنید و شاد باشید؟ بعد هم برمی گردم به زندگی؟ خیر!

این چیزا که حرص آدمو خالی نمی کنه. به عقیده بنده اول از همه یه آموزشگاه لازمه و صد البته یه حیاط پر از برگ با یه عدد تی. میفتیم به جون برگها و جارو می کنیم همه رو وسط. شما اصلا به اشک چشم که داره کم کم خشک میشه توجه نکنید. به اون هیجانه توجه کنید که داره هی بر می گرده. فقط این وسطا باید حواستون باشه جلوی همکارتون سوتی ندید چون در این لحظه دوتا شاخ رو سرش سبز شده که شما چه مرگتونه و چه کاری به برگهای حیاط دارید!

باری لبخندهای هیستریک تحویلش بدید الکی از فرط هیجان داد بزنید و تشویقش کنید تا با هم جارو بزنید. بعد هم میرسیم به مرحله هیجان انگیز بعدی. یعنی آتیش زدن یه کپه بزرگی از برگ. اینجا می تونید همه حرصتون رو با برگها آتیش بزنید. بعد هم به شعله های نارنجیش خیره بشید و حسابی که بوی دود گرفتید و صورتتون از اشک  خشک شده و ریمل سیاه بود با یه لبخند رضایت آمیز برگردید سر کارتون. اگه حالتون بهتر نشد؟


ب.ن: من درجریان برو و بیاهای کشورم هستما...

یکشنبه 3 دی 1396 @ 14:01

سوم دی جز تخمه شکستن کار دیگه ای نداشتم.

سوم دی هوا فوق العاده گرمه و دمای تهران 19 درجه ست.

سوم دی تصمیم به خرید لباس میگیری و همه جا بلا استثنا لباسای زمستونی زدن پشت ویترین هاشون و انگار اونی که بخواد تو خونه لباس خنک تری بپوشه آدم نیست.

سوم دی عنوان پژ.وهشگر مساوی میشه با فحش و اجازه بهت نمیدن بری بنیاد ایرا.نشنا.سی مرکز.

سوم دی وقتی میگی میخوام برم از کتابخونه مرکز استفاده کنم انگار به رئیس فحش خواهر مادر دادی و میگه بری مرکز که چی بشه؟! (انگار می خوام برم بازدید کهـ.ریز.ک!)

سوم دی می فهمی کلا ول معطلی. شغل؟ آخه این خراب شده تاریخ و آثار باستانی نداره که تاریخدان و باستا.نـ.شناس بخواد.

سوم دی می فهمی اونایی که سرکارن حقوقاشون ماه ها عقب افتاده.

سوم دی می فهمی همه دارن میرن. حتی شده مجارستان و رومانی. فقط برن.

سوم دی می فهمی چقدر همه چیز بیش از اون چیزی که فکر می کردی داغونه.

 

پ.ن: تا حالا مراقب امتحانی رو دیدید که تخمه بشکنه؟ من!

اتفاقا خیلی به حرفای بالا ربط داشت. کاری از دستم برمیاد مگه؟


پنج‌شنبه 23 آذر 1396 @ 14:45

دختر گلم

خانومی که آموزشگاه رو نظافت می کنه یه دختر دم بخت داره. البته خودشون اصرار دارن دم بخته وگرنه همه ما میگیم 17 سالگی سن ازدواج نیست. به هر روی تصمیم گرفته ازدواج کنه چون اصلا گرد درس و اینا نمیره. یعنی من یکی خودمو کرک و پر کردم بابا بیا برو یه مدرسه خوب درس بخون دانشگاه خوب قبول بشی نشد که نشد. الا و بلا شوهر. خلاصه که ما داستان ها داریم توی آموزشگاه. بعد من گفتم جوگیرم؟! آقا جوگیـــــر ها!  انگار دارم دختر خودمو شوهر میدم. :| نشستیم براش لیست جهیزیه درست کردیم. با همکارم دونه دونه اقلام مورد نیاز رو اول رو برگه A4 چرکنویس کردیم حتی خوراکی های توی یخچالش. بعد من نشستم همه رو طبقه بندی شده تایپ کردم و پرینت گرفتم براش. یه جاهایی رو هم هایلایت کردم. نشستیم توی نت کلی عکس دکوراسیون خونه پیدا کردیم و همه رو ذخیره کردیم توی فولدر جهیزیه لیـ.ـلا. مدل مبلا و کمد چوب لباسی جلوی درش و تابلوهاش رو هم انتخاب کردم.  لیست مهموناشون هم درآوردیم. قرار شده هماهنگ کنیم برای خونه اش هر کس یه چیزی بخره که گوشه کار رو گرفته باشیم. هر چیزی هم سنگین بوده انداختیم گردن داماد بدبخت قراره خودم برم خونش رو ببینم و براش دکور بدم و یخچالش رو چیتان پیتان کنم. کنکور دکترا رو هم فعلا حواله دادم به باری تعالی. دکترا کیلو چنده؟


پ.ن: حیف با همکارم به توافق نرسیدیم به جای کره حیوانی خامه شکلاتی بخریم برای یخچالش.

پ.ن: من عاشق تخمه آفتابگردونم. یعنی همه کارای انجام شده رو اینطوری تصور کنید که حینش دارم تخمه هم می شکنم.

نتیجه گیری اخلاقی: یادتون باشه ست اورانوس خیلی مهمه. همه چی هم داره.

پنج‌شنبه 16 آذر 1396 @ 13:49

چه عنوانی زیباتر از جوگیرانه

قشنگ آدم یه ذره درگیر کارای روزانه بشه وبلاگ یادش میره. ما هم بد عادت!!

جوگیر شدیم جوگیر. داریم درس می خونیم. بله درس. درسی که قرار بود دایورت کنم به رشته کوه های قفقاز، به ناگهانی ترین شکل ممکن دوباره رسوخ کرده تو زندگی مون که خدایا. با توجه به همین جوگیری دکتری ثبت نام کردم و خوشحال خوشحال 4 اسفند کنکور دارم. بله کنکور. دوباره کنکور لعنتی. انقده خجسته وارم. معلوم نیست دارم کار می کنم؟ درس می خونم؟ طراحی می کنم؟ گلدوزی می کنم؟ بافتنی می بافم؟ به قول گفتنی همه رو با هم دنبال خودم خِر کِش کردم. تو کوله منو نگاه کنید هم ماژیک هایلایت پیدا میشه هم میل بافتنی هم سوزن گلدوزی هم مداد رنگی!

حالا جوگیرانه دارم میرم که ببینم چی میشه. این از این.


بی ربط نوشت: سر صبحونه بابام داره چهار ساعت حرکات ژانگولری با پنیر اجرا می کنه. هی بشقاب رو می چرخونه و با کارد از دور پنیر ور می داره. میگم بابا چه کار می کنی؟ میگه دارم اطرافش رو پَخ (گرد) می کنم که کنترل کیفی ایراد نگیره! :| (اینا قشنگ از عوارض بازنشستگیه ها)


دوشنبه 22 آبان 1396 @ 23:21

دعا کنیم حالشون خوب باشه خوب بشه

وقتی گفتن کرمانشاه زلزله اومده به را.مونا فکر کردم و یاد روزایی افتادم که تو خوابگاه برامون شیرینی بژی می پخت و براش دعا کردم حالش خوب باشه.

به پر.ی فکر کردم و یاد موقعی افتادم که یه تخته شاسی خوشگل برام خریده بود و براش دعا کردم حالش خوب باشه.

به لیلا  و سا.را فکر کردم که با هم بافتنی می بافتیم و هفت خبیث بازی می کردیم و براشون دعا کردم حالشون خوب باشه.

من حتی به اون پسره فکر کردم که سال آخر دانشگاه اومد خواستگاریم و بابام بهش گفت ازدواج برات زوده و دعا کردم حالش خوب باشه.


پ.ن: حالم خوب نیست و دعا می کنم حال همه خوب باشه. 

سه‌شنبه 9 آبان 1396 @ 13:20

همایش پربار

وقتی به یک همایش نسبتا رسمی دعوت میشید به نکات زیر توجه کنید حتما:

1) موقع پخش برنامه های وزین با یک عدد دوستتون هی نخندید.

2)  قیافه مردم حاضر در سالن رو به خاله قورباغه تشبیه نکنید (شبیه بود آخه )

3) بگذارید آقای ه که در منتهی الیه قسمت غربی سالن نشسته آبمیوه اش رو بخوره و هی با دوستتون زل نزنید بهش تا بدبخت هول کنه.

4) با دوستتون هی نگید چرا آقای ه خیره شده در افق.

5) کاری به مژه ها و رنگ مقنعه خانوم الف نداشته باشید و به سلیقه ها احترام بذارید.

6) موقع برگشت، توی اتوبوس وقتی همه ساکت نشستن و از پنجره ها به افق خیره هستن انقدر سر و صدا نکنید و به صدای ترمز اتوبوس نخندید و  با انگشتای دستتون ادای مهمون های همایش رو درنیارید و با دوربین از نمایش من درآوردی انگشتاتون فیلم نگیرید و انقدر نخندید که نزدیک بشه گوشی تون پرت بشه سمت آقای راننده بره واسه دست بوسی.

7) تا توقف کامل اتوبوس سر صندلی های خودتون بشینید با راننده کل کل نکنید و زودتر شرتون رو کم کنید تا مردم از دستتون نفس راحت بکشن.


من الله توفیق

( تعداد کل: 478 )
   1       2       3       4       5       ...       32    >>